خدا؟

مقدمه

الف) پرسشهای معرفت شناختی در مورد خدا

ب) پرسشهای ارزش شناختی در مورد خدا

پ) پرسشهای انسان شناختی درباره‌ی آثار و نتایج شناخت خدا

ت) پرسشهایی مربوط به وجود خدا

ث) پرسشهای انسان شناختی و جهان‌شناختی در مورد خدا

مقدمه

پرسش در مورد خدا کلیدی‌ترین پرسش بشر است. باور یا عدم‌باور به او و نوع پاسخی که به این پرسش‌ها داده می‌شود، سبک زندگی انسان را به کلی متفاوت می‌کند. مصطفى ملكيان پ‍ژوهشگر معاصر، در مقدمه كتاب «بانگ آب» اثر سودابه كريمی‌، پنجاه پرسش در مورد خدا مطرح کرده است  که هر یک از این پرسش‌ها خود حاوی چند/چندین پرسش است که همه از سامانى هندسی و منطقى برخوردار هستند. پرسش‌هاى طرح شده برخی جنبه معرفت شناختى، برخی ارزش شناختى و برخی انسان شناختى دارند که البته همه با خدا‌شناسى ارتباط تنگاتنگ دارند. تأمل در مورد این پرسش‌ها و پاسخ دقیق به آن‌ها برای بشر از اهمیت فرآوانی برخوردار است. این پرسش و پاسخ‌ها در سالهای قبل چند ترم تدریس شد و اینک با کمی بازنگری، به مناسبت ماه مبارک رمضان برای عموم به اشتراک گذاشته می‌شود به امید اینکه مفید افتد و صاحب‌نظران نگارنده را از نقد عالمانه خویش بی نصیب نگردانند.

الف) پرسش‌هاى معرفت شناختى در مورد خدا

  1. آیا لفظ “خدا” (و معادلهای آن در دیگر زبانهای جهان)، در عالم واقع، به وسیعترین معنای این اصطلاح، مصداق دارد یا نه؟ اگر پاسخ منفیست، یعنی خدا اسمیست بی مسمّا و در عالم واقع، موجودی وجود ندارد كه بتوان این نام را به او داد، چرا كه اكثر قریب به اتفّاق انسانها، در طول تاریخ، معتقد به وجود او بوده‌اند؟ یعنی چه علّتِ/عللِ غیر معرفتی موجب پیدایش تصّور خدا در اذهان و نفوس انسانها و موجب زایش تصدیق به وجود او شده‌ است/اند؟ اگر پاسخ مثبت است.

این پرسش در واقع دو پرسش است و دو پاسخ می‌طلبد:

الف) آیا لفظ “خدا” مصداق دارد؟

انسان برای انتقال مفاهیم مد نظر خود به‌جای اشاره به اشیا، الفاظی را برای آن وضع می‌کند که در زمان نبودن آن شی بتواند به آن اشاره کند. واژه‌هایی که برای این اشیا در نظر گرفته می‌شوند و گوینده و شنونده با آن آشنا هستند بعضی وجود خارجی و بعضی تنها وجود ذهنی دارند. به عنوان مثال وقتی شخصی از کلمه درخت استفاده می‌کند شنونده می‌داند که این لفظ اشاره به یک امر خارجی دارد و یا وقتی از واژه دوست داشتن یا درد استفاده می‌کند با اینکه موضوع در خارج موجود نیست اما هم شنونده و هم گوینده می‌داند که این لفظ برای امر نادیدنی ولی قابل احساس درونی به‌کار می‌رود. بعضی از الفاظ اشاره به یک موضوع کاملاً ذهنی دارند که گوینده و شنونده به دلایل خاصی از آن استفاده می‌کنند مثل دیو، غول و سیمرغ؛ این مفاهیم را اسم‌های بی‌مسما می‌گویند. حال پرسش این است که واژه خدا، الله، یهوه، God و … که در زبان‌های مختلف از آن استفاده می‌شود در خارج از ذهن ما وجود دارد یا آنچه که به عنوان خدا به کار می‌رود تنها تصوری است که محصول ذهن ماست؟

اگر لفظ «خدا» را به معناي مبدأ و منشاء هستي معنا کنیم. در مورد اینکه چنین اسمی، با مسما است یعنی مصداق و ما به ازایی خارج از ذهن دارد یا خیر، چهار نظریه وجود دارد: 1- خدا قطعاً در عالم واقع وجود دارد. 2- خدا قطعا در عالم واقع وجود ندارد. 3- دقیقاً نمی‌دانیم شاید خدا وجود داشته باشد و شاید هم وجود نداشته باشد. 4- احتمال وجود خدا هست ولی عدم وجود خدا هم احتمالش قوی است. نظر دوم یعنی ديدگاه «خداناباور» و «الحاد»  اساساً مبدأ مشخصى را به عنوان علت براى هستى قبول نمى‏كند و چيزي را مصداق خدا نمي‌داند. از نظر آنان خدا اسميست بي مسما و چيزي تحت اين عنوان در هستی وجود ندارد. نظر سوم یعنی ديدگاه «لاادرى»  مدعي است دلايل كافى براى اثبات يا انكار وجود خدا در اختيار ندارد، ديدگاه «شكاكان»  بر اين نظر است كه در وجود خدا ترديد جدي وجود دارد و امكان وجود خدا ضعيف است.

ب) با فرض نبودن خدا چرا مردم به وجود خدا باور دارند؟

خداناباوران و شکاکان در مورد علت/علل اعتقاد به خدا پاسخ‌های متعددی دارند و خداناباوری را به علت/عوامل غیر معرفتی متعددی نسبت می‌دهند. به نظر آنان اعتقاد به خدا يا خدايان ناشى از عوامل جسمى، روحى و اجتماعى همچون ناتوانی، جهل، ترس، و عوامل روانى، سياسى يا اقتصادى است.

«ديويد هيوم» (1711-1776م) فیلسوف انگلیسی مى‏نويسد: «نخستين عقايد دينى نه از ژرف‏‌بينى در آثار طبيعت، بلكه ‏از نگرانى درباره رويدادهاى زندگى و از بيم‌ها و اميدهايى كه انديشه آدمی‌ را به تكاپو بر مى‏انگيزد سرچشمه گرفته است.»  به نظر او علت‌هاى ناشناخته باعث شده است كه ما بي‌خردانه گاه نگاهمان را متوجه بالا ‏كنيم و اغلب عواطف و ناتواني‌هاى آدمی ‌را به ‏گونه پروردگار در آوريم.

«فوئر باخ» (1872-1818م) فیلسوف آلمانی اعتقاد به خدا را به آرمان‌هاى‏ انسان بازگشت داده و مى‏گويد: خدايان، آرزوهاى بشر هستند كه به صورت موجودات‏ واقعى، برای او جلوه داده شده‏ و او به آن باور کرده است.

«زيگموند فرويد» (1856-1939م) روانکاو اتریشی نيز موضوع را به عقده‏هاى روانى مربوط مى‏نمايد و خدا را فرآورده ناخود آگاه «عقده پدرى» مى‏داند. وى اظهار مى‏كند: چون ‏بشر براى جلوگيرى از ناامنى خود به دنبال يك موجود آسمانى بوده است تا از او حمايت كند خدايى در ذهن مى‏پروراند.

«برتراند راسل» (1872-1970م) فیلسوف انگلیسی نيز بر ديدگاه «فرويد» صحه گذاشته است و در کتاب «اجتماع انسانی» خود، باور به خدا را ناشى از ترس دانسته و می‌نویسد: «انسان پدیده‌هایی را می‌دیده ‌است که باعث ترس و اضطرابش می‌شده و برای اینکه این ترس و اضطراب را آرام کند، نمی‌توانسته از علم و شناخت واقعی پدیده‌ها که بعد منجر به پیدا کردن راه حلی مناسب و منطقی می‌شده استفاده کند در نتیجه به جای علاج واقعه یک مُسَکن برای خود پیدا می‌کرده و به تعبیری دل خود را خوش می‌کرده ‌است. مثلاً با اعتقاد به قضا و قدر ناملایمات زندگی را برای خود تعریف ‌کرده و با اعتقاد به بهشت و اینکه اگر ما اینجا سختی می‌کشیم در عوض بهشتی وجود دارد که در آنجا راحتیم ناملایمات زندگی را برای خود تحمل‌پذیر و قابل توجیه ‌کرده ‌است.

«كارل ماركس» (1818-1883م) اديان از جمله خدا را ساخته دست ستمگران و توجيه ‏رفتارهاى ظالمانه آنها مى‏داند از این‌رو دین را افیونی براى توده‌های مردم قلمداد می‌کند.

  1. آیا خدا شناختنی است یا نه؟ اگر پاسخ منفیست، یعنی هستیِ خدا محرزست امّا به چیستی او، به هیچ روی، نمی‌توان پی برد، نتیجه می‌شود كه هر كس كه از خدا تصّور و تصویری دارد، به هیچ شیوه، نمی‌تواند بداند كه آیا آن تصّور و تصویرش با واقعیت مطابقت دارد یا نه؛ و در اینجاست كه این سوال پیش می‌آید كه آیا برای ترجیح یك تصّور و تصویر بر تصّور و تصویر دیگر وجهی وجود دارد یا نه؟ و اگر وجود دارد، آن وجه ترجیح و رجحان كدامست؟ و اگر پاسخ مثبتست،

این پرسش در دل خود دارای سه پرسش است:

الف) آیا خدا شناختنی است؟

برای پاسخ به این پرسش، ابتدا لازم است منظور خود را از دو مفهوم «خدا» و «شناختن» روشن کنیم چون این دو مفهوم در معنای واحدی مورد استفاده قرار نمی‌گیرند. همه کسانی که می‌گویند خدا مصداق واقعی دارد و توهم نیست بر این باورند که خدا شناختنی است اما برخی از کسانی که می‌گویند خدا را شناخته‌ایم ممکن است منظورشان این باشد که به «گمان» شخصی آنان خدایی هست یا «احساس» می‌کنند خدایی هست یا «دوست» دارند یا «امیدوار» هستند که خدا باشد و یا چون خانواده یا اشخاص مرجع یا ذی‌صلاحیت مثل انبیا و اولیا گفته‌اند خدا هست خدا/خدایانی هست/هستند. هیچ‌یک از این معانی شناختن نیست. منظور ما از «شناختن خدا» حضور صورت خدا، در ذهن به نحوی واضح و متمایز از دیگر اشیاء و موجودات است. پس صورت‌بندی پرسش این خواهد بود که آیا امکان حضور تصور یا تصویر خدا در ذهن به نحو واضح و متمایز وجود دارد یا خیر؟

آنچه بلاواسطه باید مورد توجه باشد این است که کدام خدا شناختنی است؟ باید خدا را تعریف کرد تا بتوان گفت که آیا او شناختنی است یا نه؟ هر پرسشی در مورد خدا مستلزم این است که معلوم شود پرسش از کدام خدا و با چه تعریفی است چون از خدا هم تعاریف و تلقی‌های مختلفی وجود دارد از جمله:

اولین تعریف از خدا این است که: «خدا یکی از موجودات عالم است» که با وجود بزرگی و عظمت، شباهت زیادی به انسان‌ها دارد. او دارای چهره، دست و پا است، سمیع، بصیر، مهربان و رئوف است و در عین حال دارای قهر، خشم و کین است.

دومین تعریف از خدا این است که: «خدا موجودی متمایز و به کلی دیگر است» و به هیچ وجه به موجودات عالم ممکنات از جمله انسان شباهت ندارد چون واجب ماوراء و متمایز از همه ممکنات، بلکه سر سلسله موجودات و علت همه علت‌ها است.

سومین تعریف از خدا این است که: «خدا وجود اصیل و وجود بخش است» وجود دیگر موجودات عالم از جمله انسان عین ربط به وجود اوست. وجودش در ماوراء ممکنات نیست بلکه در موجودات جاری است.

 

چهارمین تعریف از خدا این است که: «خدا عین هستی بلکه همه هستی است» برآیند همه موجودات عالم است و بیرون از او چیز دیگری نیست.

آنچه ذکر شد چهار تعریف از خدا است که با یکدیگر قابل جمع نیست. ادعای هر یک از کسانی که این تعاریف از خدا را دارند این است که اجمالاً خدا را شناخته‌اند و معتقدند که خدای واقعی، خدایی است که آنان شناخته‌اند و لازم است به دیگر تصورهای خدا کافر باشیم. نتیجه اینکه هر كس كه از خدا تصّور و تصویری دارد، به هیچ شیوه، نمی‌تواند بداند كه آیا آن تصّور و تصویرش با واقعیت مطابقت دارد یا نه؛ و در اینجاست كه این سوال پیش می‌آید كه:

ب) آیا برای ترجیح یك تصّور و تصویر بر تصّور و تصویر دیگر وجهی وجود دارد یا نه؟

تصورات مختلف از خدا همه بی‌ارزش نیستند و همه هم ارزش یکسان ندارند. برخی از آنها به لحاظ نحوه و روش شناخت و استحکام استدلال بر دیگری ترجیح دارند. هر تصور و تصویر معرفتی از خدا را باید فرضیه‌ای قلمداد کرد که مبتنی بر پیش‌فرض‌های شناختی و معرفتی دیگری است که آن معارف در آزمایشگاه عقل قابل نقد، ترجیح و رجحان است.

ج) آن وجه ترجیح و رجحان كدامست؟

وجه ترجیح هر یک از تصورات و تصویرهای خدا بر دیگری عقلانی بودن آن است. انسانی که دائماً با موجودات چیستی‌دار و محدود سر و کار دارد نمی‌تواند از خدا تصویر یا تصور نا محدود داشته باشد و با ديدن بخش اندکی از نشانه‌هاي او تصور یا تصویری محدود را از خدا در ذهن خود نپروراند. چنانکه در سه تعریف اول به ترتیب دیده شد انسان‌ها در ذهن خود خدا را موجودی متشخص و قابل اشاره و متمایز از دیگر موجودات و حتی شبیه انسان ترسیم کرده‌اند تا بتوانند به راحتی با او ارتباط برقرار کرده و دغدغه‌های خود را برطرف كنند.

تصور اول از خدا اگر چه برای انسان مطلوب‌تر و دلچسب‌تر است و با بيم‌ها، اميدها و آرزوهاى بشر هماهنگ‌تر است و خدا از دیگر موجودات متمایز است ولی واقعی بودن چنین تصوری از خدا روشن نیست و دلیلی هم بر آن وجود ندارد. این مشکل در بقیه تصورات از خدا نیز وجود دارد.

طرح خدا به عنوان موجود متمایز از عالم، طرح تصویر خدایی متناهی است که از موجودات دیگر ‌ممتاز است. در هر سه تعریف خدا به تناهی می‌رسد و از آن به بعد دیگر حضور ندارد. حال آنکه به تعبیر ملاصدرا، هویت بسیطه الهی اگر همه اشیاء نباشد ذات او تحقق و قوام یافته از وجود چیزی و عدم چیزی خواهد بود که از نوع بدترین ترکیب است که ترکیب وجدان و فقدان است، در حالی که ذات حق همه وجود است چنانچه همه او وجود است. (اسفار ،ج6 ، ص100-101)

اگر تصویر خدا در ذهن ما کل هستی نامتناهی باشد، وضوح که رکن اول شناخت است به بهترین وجه تأمین خواهد شد چون هستی از هر چیزی بدیهی‌تر، روشن‌تر و شناختنی‌تر است و هر چه دیده یا شناخته شود پاره‌ای از وجود خداست ولی تشخیص تمایز او از دیگر موجودات ممکن نیست چون متمایز ساختن هستی یا خدا از خودش محال است. پس خدا وجهی از شناختن که «روشن بودن» است را دارد ولی وجه دیگر که «متمایز بودن» از غیر است را ندارد و در هر صورت حق معرفت او ادا نخواهد شد.

  1. آیا خدا، تاكنون، شناخته شده است یا نه؟ اگر پاسخ منفیست، یعنی خدا شأنیت شناخته شدن دارد امّا هنوز، بالفعل و عملاً، شناخته نشده است، باز، نتیجه می‌شود كه هر كس كه، تاكنون، از خدا تصّور و تصویری داشته است، به هیچ شیوه، نتوانسته است بداند كه آیا آن تصّور و تصویرش با واقعیت مطابقت دارد یا نه؛ و، باز، در اینجا همان سوال وجود/عدم و ماهیت وجه ترجیح یك تصّور و تصویر بر تصّور و تصویر دیگر طرح می‌شود. و اگر پاسخ مثبتست يعني تاكنون خدا شناخته شده است، سوال 4 مطرح مي شود.

فرض سوال مبتنی بر رئالیسم خام است که به جزمیّت ختم می‌شود. در گذشته تصور می‌شد مرز مشخصی بین شناختن و نشناختن وجود دارد به طوری که جزماً می‌توان گفت که چیزی از هر نظر شناخته شده یا شناخته نشده است حال آنکه موضوع شناخت موضوعی از جنس صفر و صد نیست. شناخت هر چیزی نسبی است و به نحوی از منطق فازی تبعیت می‌کند. علاوه بر آن شناختن، به دو عنصر وابسته است: یکی در دسترس بودن موضوع و ابعاد و وجوه موضوع، دیگری داشتن آگاهی و اطلاعات زمینه‌ای و پیشینی نسبت به موضوع.

هر آنچه که در سطح محسوس عالم است چون ابعاد آن در دسترس است و می‌توان در آن دخالت کرد بهتر قابل شناخته شدن است. هر چه در عمق و باطن عالم باشد و از ابعاد پیچیده برخوردار باشد از دسترس به دور است و شناخت آن موضوع دشوارتر و طبعاً اطلاعات انسان نسبت به آن کمتر است. به همین جهت می‌توان گفت اصولاً معرفت انسان نسبت به همه حقایق ذومراتب و نسبی است. انتظار تبیین نهایی هر چیز، انتظار بی‌جایی است چرا که نه تنها حرف نهایی در مورد خدا زده نشده و زده نخواهد شد در مورد هیچ پدیده سطحی قابل مشاهده و آزمایش نیز زده نشده و زده نخواهد شد. چه کسی می‌تواند ادعا کند که بشر تمام آنچه که باید در مورد اتم و کوچکتراز آن یا خورشید و بزرگ‌تر از آن را می‌داند یا می‌تواند بداند. چه کسی می‌تواند ادعا کند در مورد انسان همه چیز دانسته شده است یا در مورد اتم و خورشید دانسته‌های بشر به انتها رسیده است و هیچ چیز دیگری بر آن افزوده یا کاسته و یا ابطال نمی‌شود. فلاسفه در تعریف فلسفه این قید را می‌افزایند که به اندازه طاقت بشری در پی فهمیدن قوانین هستی هستند. این موضوع در مورد خدا به مراتب صادق‌تر است و کسی نمی‌تواند ادعا کند که من خدا را شناخته و سخن نهایی و آخر را در مورد او گفته‌ام و دیگر هیچ چیز نمی‌توان از آن کاست یا بر آن افزود.

از این رو در پاسخ به پرسش فوق میتوان گفت وجوهی از خدا که در معرض ادراک آدمی است شأنیت شناخته شدن دارد ولی وجوه عمیق آن تنها برای برخی قابل شناختن است و وجوه عمیق‌تر آن اصولاً برای بشر قابل شناختن نیست. انسان در آن حیطه جز به حدس رو نخواهد آورد و توهمات خود را تحت عنوان خدا مطرح می‌کند. به قول کسنوفانس (560-478 ق م) خدای آدمیان با گمان و تصورات آنها هماهنگ است. به بیان امام باقر حال عقلا در وصف خدا حال مورچه‌ای است که تصمیم دارد به تصور دقیقی از خدا برسد ولی حاصل تصورش جز توهمات او نیست که خواهد گفت که كمال خدا در این است که دو شاخك داشته باشد و نداشتن شاخک برای خدا نقص است: كلما ميزتموه بأوهامكم في أدق معانيه مخلوق مصنوع مثلكم مردود إليكم و لعل النمل الصغار تتوهم أن لله تعالى زبانيتين فإن ذلك كمالها و يتوهم أن عدمها نقصان لمن لا يتصف بهما و هذا حال العقلاء فيما يصفون الله تعالى به. (بحارالأنوار، ج66، ص292، باب37) .

بنابراین اگر خدا از هر نظر شناخته شده بود اينگونه بين خداباوران اختلاف نظر وجود نداشت و تصاويری که از خدا ارائه میکردند متفاوت نبود حال آنکه خداى هندوان، يهوديان، زرتشتيان، مسيحيان و مسلمانان با یکدیگر متفاوت است. حتى بين هر يك از اين اديان تصور و تصويرى كه از خدا ارائه می‌شود متفاوت است و نظر واحدى در مورد او ندارند. هر گروهی تصور می‌كند كه تصور و تصويرى كه از خدا دارد بهترين تصور يا تصوير است. در صورتی که خدای ادیان همواره بزرگ‌تر از تصور بشر است: الله اکبر. در قرآن آمده است خدا قابل تصور نیست چون هر  تصوری که در ذهن انسان بیاید آن تصور خدا نيست: «لَيسَ كَمِثْلِهِ شَى‏ءٌ» (شورى، 11) و هر چه در مورد خدا بر زبان جاری شود خدا از آن به مراتب والاتر و بزرگتر است: «سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يقُولُونَ عُلُوًّا كَبيراً» (اسراء، 43). چيزى كه قابل تصور نيست را چگونه می‌توان تصور کرد؟ «سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يصِفُونَ» (صافات، 159)‏. در دعای پيامبر اسلام هم آمده است که من به حقیقت معرفت تو نرسیده‌ام: «سُبْحَانَكَ مَا عَرَفْنَاكَ حَقَ‏ مَعْرِفَتِك».‏

شاید دلیل اینکه رهبران دین اسلام، توصیه کرده‌اند که در مورد هر چیزی تفکر و گفتگو کنید ولی در مورد سطوح عمیق‌تر خدا گفتگو و تفکر نکنید: «تَكَلَّمُوا فِى كُلِّ شَى‏ءٍ وَ لَا تَتَكَلَّمُوا فِى ذَاتِ اللَّهِ»؛ (الكافى، ج1، ص92) یا در خود خدا تفکر نکنید ولی عظمت خدا را با دقت در عظمت مخلوقاتش دریابید: «إِيَّاكُمْ والتَّفَكُّرَ فِى اللَّهِ وَ لَكِنْ إِذَا أَرَدْتُمْ أَنْ تَنْظُرُوا إِلَى عَظَمَتِهِ فَانْظُرُوا إِلَى عَظِيمِ خَلْقِهِ» (كافى، ج4، ص559)، به این دلیل بوده است که گفتگو و تفکر در مورد خدا نه تنها نتیجه‌ای نخواهد داشت بلکه بر تحیر انسان خواهد افزود: «فَإِنَّ الْكَلَامَ فِى اللَّهِ لَا يزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلَّا تَحَيراً» (الكافى، ج1، ص92). پس اگر گفته شده است كه در مورد خدا تفكر و گفتگو نكنيد به اين معنا نيست كه ذات خدا قابل تفكر و گفتگو است اما نباید چنین كرد، بلكه به اين معناست كه چون امكان تفكر در مورد بی‌نهایت وجود ندارد، وقت خود را نباید بيهوده صرف آن ساخت، به قول مولوی:

هر چه انديشى پذيراى فناست

آنكه در انديشه نايد آن خداست

 

زين وصيت كرد ما را مصطفى

بحث كم جوييد در ذات خدا

 

آنكه در ذاتش تفكر كردنى است

در حقيقت آن نظر در ذات نيست

 

هست آن پندار او، زيرا به راه

صد هزاران  پرده آمد تا اله

این موضوع در خصوص اسما و صفات خدا نیز جاری است. بشر قدرت درک اوصاف او را نیز ندارد با اینکه بشر با مشابه‌سازی تا حد امکان خود را راضی نگه می‌دارد، امکانات او، با همه پیشرفتی که در شناخت کهکشانها از یک سو و اتم‌ها از دیگر سو پیدا کرده است، برای شناخت موجودات عالم محدود است و در آن پیشرفت زیادی نداشته است:

من كه باشم كه بود شرح جمالش هوسم

كيستم من كه در اوصاف جمالش برسم

عظمت او را نیز به میزان درک موجودات قابل تصور می‌توان دریافت. به تعبیر علی بن ابی طالب، ستایش خداوندى را كه سخنوران در ثنايش فرو مانند و … انديشه هاى دور پرواز او را درك نكنند و زيركان تيزهوش، به عمق جلال و جبروت او نرسند. خداوندى كه فراخناى صفاتش را نه حدّى است و نه نهايتى و وصف جلال و جمال او را سخنى درخور نتوان يافت، كه در زمان نگنجد و مدت نپذيرد: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ … الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُود (نهج البلاغه، خطبه اول)

در بيان نايد جمال حال او

هر دو عالم چيست عكس خال او

 

چونكه من از خال خوبش دم زنم

نطق‏ می‌خواهد كه بشكافد تنم

 

يك دهان خواهم به پهناى فلك

تا بگويم وصف آن رشك ملك

هر آنچه گفته شد به این معنا نيست كه آدميان نمی‌توانند هيچ شناخت، تصور و تصویری از خدا داشته باشند. تصور و تصویر انسان از خدا در حد اطلاعات محدود اوست نه بیش از آن.

آب دريا را اگر نتوان کشيد

هم به قدر تشنگى بايد چشيد

 

عجز از ادراك ماهيت عمو

حالت عامه بود مطلق مگو….

به هر حال هر كس كه، تاكنون، از خدا تصّور و تصویری داشته است، به هیچ شیوه، نتوانسته است بداند كه آیا آن تصّور و تصویرش با واقعیت مطابقت دارد یا نه؛ و باز در اینجا همان سوال وجود/عدم و ماهیت وجه ترجیح یك تصّور و تصویر بر تصّور و تصویر دیگر طرح می‌شود که در پاسخ می‌توان گفت: ابتناء منطقی بیشتر سخنان بر بدیهیات اولیه و انسجام منطقی بیشتر آنها با یکدیگر و انطباق بیشتر نتایج و لوازم سخنان با مقدمات و یافته‌های نظری و عملی بشر در مورد خدا، می‌تواند ملاک برتری یک تصور و تصویر نسبت به تصور و تصویر دیگر از خدا باشد.

  1. چه كس/كسانی خدا را شناخته است/اند؟ انبیاء/رُسُل یا متكلمان یا فلاسفه یا عارفان یا گروهی غیر از همه‌ی اینان یا همه انسانها یا تركیبهای دوتایی یا سه‌تایی یا چهارتایی از پنج گروه اوّل یا همه‌ی پنج گروه اول؟

انبیاء و رسولان، متكلمان، فلاسفه و عارفان مدعی شناخت خدا هستند.

  1. اختلافِ نظراتِ شناسندگانِ خدا چگونه تبیین می‌پذیرد؟ آيا الف) همه‌ی شناسندگان بر صواب نیستند و حّداكثر یكی از آنان بر صوابست و دیگران بر خطایند، یعنی از میان مدعیان خداشناسی، در بهترین حالت، فقط یكی واقعاً خداشناسست و دیگران، در واقع، خدا را نمی‌شناسند، خواه از خداناشناسی خود باخبر باشند و خواه نباشند؟ یا ب) خدا دارای وجوه و جنبه‌های aspects گونه‌گون است و هر شناسنده‌‌ای وجه و جنبه‌ای از او را شناخته است غیر از وجه و جنبه‌ای كه شناسنده‌ی دیگر شناخته است؟ یا ج)‌ هر شناسنده‌ای نظرگاه perspective خاصّ خود را دارد و اختلاف نظرها معلول اختلاف نظرگاه‌هاست؟ یا د) به محض اینكه شناخت شناسندگان در قالب لفظ و مفهوم در میاید وحدت خود را از دست می‌دهد و به صورتهای متكثّر در میاید؟ یعنی خود شناخت وحدت دارد و كثرت مخصوص مقام تعبیر و تفسیر و بیان است؟ یا الف و ب) یا ب و ج) یا د و الف) یا الف و ب و ج) یا ج و د و الف) یا الف و ب و د و ج)؟

به نظر می‌رسد که همه احتمالات فوق یعنی الف، ب، ج و د می‌تواند دلیل یا علت اختلافِ نظراتِ شناسندگانِ خدا باشد. اختلاف نظر در مورد خدا را مى‏توان به ‏چهار گرايش برگرداند: حصر‌گرايى Exclusivism، شمول‌‏گرايى Inclusivism، وحدت‌ گرايى  Unitism و كثرت‌گرايى  Pluralism.

1- حصرگرایان معتقد هستند از میان مدعیان خداشناس، در بهترین حالت، فقط یكی خداشناس است و دیگران، خدا را نمی‌شناسند، خواه از خداناشناسی خود با خبر باشند و خواه نباشند؟ در داستان ساختگی مولوی، حضرت موسى نگاه تنزیهی به خدا را منحصراً صحیح و نگاه تشبیهی به خدا را کاملاً غلط و باطل بلکه کفرآمیز قلمداد می‌کند چون شبان با خدا عوامانه اینگونه ارتباط برقرار می‌کرد که: ای خدای بزرگ تو کجا هستی، تا نوکرِ تو شوم، کفش‌هایت را تمیز کنم، سرت را شانه کنم، لباس‌هایت را بشویم، پشه‌هایت را بکشم، شیر برایت بیاورم. دستت را ببوسم، پایت را نوازش کنم، رختخوابت را تمیز و آماده کنم. بگو کجایی؟

موسی خشمگین به او گفت:

گَنْدِ کُفرِ تو جهان را گَنْده کرد

 

کُفرِ تو دیبایِ دین را ژَنْده کرد

چارُق و پاتابه لایِق مَر تو راست

 

آفتابی را چُنین‌ها کِی رَواست؟

گَر نَبَندی زین سُخَن تو حَلْق را

 

آتشی آید، بِسوزَد خَلْق را

با کِه می‌گویی تو این؟ با عَمّ و خال؟

 

جسم و حاجَت در صِفاتِ ذوالْجَلال؟

شیرْ او نوشَد که در نَشْو و نَماست

 

چارُق او پوشَد که او مُحْتاجِ پاست

چوپان که این سخنان موسی را شنید:

 

گفت: ای موسی دَهانَم دوختی

وَزْ پَشیمانی تو جانم سوختی

 

جامه را بِدْرید و آهی کرد تَفْت

سَر نَهاد اَنْدر بیابانیّ و رَفت

در این هنگام خدا موسی را مورد عتاب قرار داد و فرمود: ای پیامبر ما، چرا بنده ما را از ما دور کردی؟ ما تو را برای وصل کردن فرستادیم نه برای بریدن و جدا کردن از خدا. به نظر مولانا اینجا بود که خدا شمول‌گرایی و مدلی از وحدت‌گرایی را به موسی آموخت.

2- نظریه شمول‌گرا تا اینجا با حصرگرا همراه است که يك شناخت درست و کاملی بيشتر از خدا وجود ندارد ولی معتقد است ديگر شناخت‌ها یکسره باطل نیستند بلکه آنها نیز تا حدی حاوی حق و رستگارى هستند. ملاصدرا نیز به شناخت خدا نگاه طیفی دارد و نگرشهای جاهلانه به خدا را به دو بخش جاهلیت قبل از اسلام و جاهلیت بعد از اسلام تقسیم کرده است. به نظر او صرف مسلمانی نمی‌تواند دلیل شناخته شدن خدا باشد چون بیشتر مسلمانان چیزی غیر از خدای واقعی را ستایش و پرستش می‌کنند چنانکه در قرآن هم آمده است: بیشتر آنها که مدعی ایمان به خدا هستند، مشرکند!: «وَ مَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ» (یوسف، 106) از اینرو به مومنان توصیه شد که ایمان بیاورند: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ  (نساء، 136) به نظر ملاصدرا، خدای بیشتر مردم صورتک‌های بت گونه و وهم و خیال خودشان است.  مرحوم سبزواری در تعلیقه خود بر اسفار از تاکید ملاصدرا بر برهان صدیقین این نکته را استفاده کرده است که گویا برهان صدیقین کامل‌ترین نوع خداشناسی است و به نظر ملاصدرا بقیه معارف مربوط به خدا خالی از نوعی کذب نیست. (اسفار،  ج1، ص453) در داستان موسی و شبان نیز خدا، تکلیف فوق طاقت نداشته و به موسی می‌گوید شبان به اندازه فهم خودش مدح خدا می‌کرد و سخنان او:

در حَقِ او مَدْح و در حَقِّ تو ذَمْ

در حَقِ او شَهْد و در حَقِّ تو سَمْ

3- مدلی از وحدت‌گرایی آموزه دیگر خدا به موسی بود که گفت بعضاً باطن شناختِ همه شناسندگان از خدا یکی است ولی وقتی در قالب لفظ در می‌آید وحدت خود را از دست می‌دهد و متكثّر می‌نماید؟ یعنی شناخت وحدت دارد ولی كثرت مخصوص مقام بیان، تعبیر و تفسیر است:

هِنْدوان را اِصْطِلاحِ هِنْد مَدْح

سِنْدیان را اِصْطِلاحِ سِنْد مَدْح

 

ما زبان را نَنْگَریم و قال را

ما رَوان را بِنْگَریم و حال را

از نظر مولوی بیشتر اختلاف نظر مردم با یکدیگر لفظی است. یک معنای واحد است که در قالب الفاظ متعدد ریخته می‌شود. به همین جهت است که برای کسانی که آن زبان را نمی‌دانند کژتابی دارد. مولوی داستان اختلاف چهار مردی را نقل می‌کند که قصد داشتند درهمی که دریافت کرده‌اند را انگور بخرند ولی چون زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدند با یکدیگر نزاع می‌کردند:

چار کَس را داد مَردی یک دِرَم

آن یکی گفت این به انگوری دَهَم

 

آن یکی دیگر عَرَب بُد گفت لا

من عِنَب خواهم، نه انگور ای دَغا

 

آن یکی تُرکی بِدو گفت این بَنُم

من نمی‌خواهم عِنَب، خواهم اُزُم

 

آن یکی رومی بِگُفت این قیل را

تَرک کُن خواهیم اِسْتافیل را

 

در تَنازُع آن نَفَر جنگی شُدند

که زِ سِرِّ نام‌ها غافل بُدند

 

مشت بر هم می‌زدند از ابلهی

پُر بدند از جَهل و از دانش تُهی

امروز در فلسفه زبان نیز به اين نكته توجه می‌شود كه هر زبانى مثلاً زبان فارسی در درون خود داراى خُرده زبان‌هاى مختلفی است که مثلاً در توصيف خدا بازی‌های متفاوتی دارد. زبان عوام با زبان هنرمند، زبان هنرمند با زبان دانشمند، زبان دانشمند با زبان فيلسوف، زبان فيلسوف با زبان عارف و زبان عارف با زبان انبیا تفاوت دارد با اينكه همه در باطن خود می‌خواهند خدا را وصف كنند.

4- کثرت‌گرایان یکی از عوامل اختلاف شناسندگان خدا را اختلاف منظر می‌دانند. به نظر آنان چون خدا دارای وجوه و جنبه‌های aspects گونه‌گون است و هر شناسنده‌ی وجه و جنبه‌ای از او را شناخته‌اند غیر از وجه و جنبه‌ای كه شناسنده‌ی دیگر شناخته است. به همین جهت آنان در بیان شناخت خود از خدا، دیدگاه‌های متفاوتی را مطرح می‌کنند. در این صورت مردم در شناخت خدا نه كاملاً بر صواب هستند و نه كاملاً بر خطا، بلکه همه تنها به بخشی از معرفت خدا دست یافته‌اند که دیگری دست نیافته است. داستان فیل مولانا بیانگر همین مطلب است:

پیل اندر خانه‌ی تاریک بود

عرضه(نمايش) را آورده بودندش هُنود(جمع هندى)

 

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی‌ شد هر کسی

 

دیدنش با چشم چون ممکن نبود

اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

 

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد

گفت: همچون ناودانست این نهاد(قامت)

 

آن یکی را دست بر گوشش رسید

آن بَرو، چون بادبیزن شد پدید

 

آن یکی را کف چو بر پایش بسود

گفت: شکلِ پیل دیدم چون عَمود(ستون)

 

آن یکی بر پشت او بنهاد دست

گفت: خود این پیل چون تختی بُدست

 

همچنین هر یک به جزوی که رسید

فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

5- کثرت‌گرایان یکی دیگر از عوامل اختلاف شناسندگان خدا را اختلاف نظرگاه می‌دانند. نظرگاه موقعیتی است که شناسنده در آن موقعیت قرار گرفته است. موقعیت فرد، نقش تعیین کننده‌ای در شناخت هر چیز از جمله خدا دارد. این موقعیت می‌تواند شامل سن، جنسیت، میزان دانش، روش شناخت، نوع اطلاعات، انگاره‌های فکری، شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی،‌ علائق و انتظارات شخصی، زبان، ادبیات، تاریخ و غیره باشد. حتی موقعیت مکانی كسی كه در حال نظاره یک جنگل است شناختش را نسبت به چیستی جنگل متفاوت می‌کند. آنکه از بالا نگاه می‌کند با آنکه از دور یا نزدیک یا داخل جنگل به آن نگاه می‌کند جنگل را متفاوت می‌بیند و متفاوت توصیف می‌کند.

در خصوص خدا هم اینچنین است. هر کسی می تواند از زاویه‌ای خاص به خدا نگاه کند، عوام با فهم عرفى، دانشمندان با دانش تجربى و مشاهده و آزمايش، فلاسفه با عقل و استدلال و برهان، عرفا با كشف و شهود و انبيا و اوليا از وحى و الهام بهره برده و به شناخت خدا دست مي یایند: «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا» (بقره 148). مشهور است که راههای رسیدن به خدا به تعداد خلایق است: الطرق الی الله به عدد الانفاس الخلائق.

هر نبى و هر ولى را مسلكيست

ليك تا حق می‌برد جمله يكيست

 

از نظرگاهست ای مغز وجود(انسان)

اختلاف مومن و گبر و جهود

 

از نظرگه گفتشان شد مختلف

آن یکی دالش (خميده) لقب داد این الف (راست)

  1. اگر خدا دارای وجوه و جنبه‌های گونه‌گون است و هر شناسنده‌ی وجه و جنبه‌ای از او را شناخته است، چرا خدا دارای وجوه و جنبه‌های گونه‌گون است؟ و چگونه؟

در پاسخ به اين پرسش، ابتدا بايد توجه داشت که موضوع وجوه و جنبه‌های گوناگون خدا/خدایان از گذشته‌های دور موضوع بحث محدثان، متکلمان، فلاسفه و عرفا بوده است و اجمالاً مورد پذیرش همه آنها قرار گرفته است. از آنجا که بشر تنها قادر به درک عالم پدیدار بوده است و مشخصه اصلی عالم پدیدار، دارا بودن وجود و جنبه‌های گوناگون است، مطابق قانون سنخیت که اوصاف معلول نشانگر اوصاف علت است آنان برای منشأ هستی یعنی خدا وجوه و جنبه‌های گوناگون استنتاج می‌کردند. به همین دلیل خدایان یونان باستان یا خدایان ادیان ابتدایی چون بسیار شبیه انسان تصور می‌شدند تمام وجوه و جنبه‌های گوناگون انسان حتی اوصاف خیر اخلاقی را نیز داشتند.

اسامی نیکی که در کتب دینی برای خدا مطرح می‌شد متکلمان را وارد بحث صفات خدا یا همان وجوه و جنبه‌های خدا کرد. متکلمان با نسخه برداری از مخلوقات به ویژه اشرف مخلوقات، برای خدا سه وجه اصلی: ذات، صفات و آثار و افعال شناسایی کردند. این بحث زمینه توسعه تفکر و تدبّر در مورد خدا را برای فلاسفه و صوفیه فراهم ساخت. آنان برای هر یک از سه وجه فوق، تقسیماتی را ابداع کردند که از طریق آنها جنبه‌های اثباتی و سلبی گوناگونی از خدا شناسایی شد.

به نظر فلاسفه، وجود حق در عين وحدت و بسيط بودن همچون نور داراى اطوار و شئون مختلف و گوناگون است چون که همه موجودات گوناگون عالم از جنس وجود و ناشی از نور وجود هستند:  اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ (نور، 35). ملاصدرا، وجود مطلق را در عین اینکه یک حقیقت واحد بسیط تعریف می‌کند او را شبیه هرمی تصور می‌کند که داراى دو وجه و جنبه است. يك طرف آن نهايت قوت، شدت و نامتناهى که اصل و منبع فيض است و طرف ديگر آن مراتب نزول اشعه وجود شدید است که هر چه از منبع اصلى دورتر می‌شود حقیقت وجودی آن ضعيف‌تر است. به نظر او این واقعیت واحد، ذاتاً به گونه‌های مختلف جلوه‌گری می‌کند. برخی نسبت به هم تقدم دارند و برخی تأخر دارند. برخی در وجود شدت و برخی ضعف دارند. برخی علت و برخی معلول هستند چنانچه عطر ذاتا متصاعد كننده بوی خوش است. نور ذاتا نوراني است. يخ ذاتا سرد است. بنابراين گوناگونی و تنوع و شدت و ضعف و داشتن وجود و جنبه‌های مختلف ذاتي آثار حقيقت حق است. نظر به اينكه در عالم وجود هر چه هست موجودیت و وجودش از خدا است و به تعبيري اين چهره خداست كه در آيينه وجود مشاهده مي‌شود و اشعه‌هاي تجلي نور مطلق است كه بر عالم هستي مشاهده مي‌شود. بنابراين  هر چه ديده شود وجه و يا چهره خداست كه به صورت متكثر در موجودات مختلف قابل مشاهده است.

وجوه و جنبه‌های گوناگون از نگاه عارفان نیز همواره مربوط به آثار و افعال حق است نه ذات و صفات یگانه با ذات و هر جزئی‌ از اجزاء هستی‌ مظهر اسمی‌ از اسماءالله است‌. مولوی در اشعار مثنوی نیز بر این نکته بسیار تاکید دارد:

عالم خلقست با سوى و جهات

بى جهت دان عالم امر و صفات

 

بى جهت دان عالم امر اى صنم

بى جهت تر باشد آمر لاجرم

بشر معمولاً آثار را جدای از صفات و ذات ندانسته وجوه و جنبه‌های گوناگون جهان را به خدا نسبت می‌دهد. مولوی در فیه ما فیه آورده است که گويند: عيسى بسيار خنديدى، يحيى بسيار گريستى، يحيى خطاب به عیسی گفت: مگر تو از مكر خدا ايمن شده‌اى كه بسيار خندى؟ عيسى پاسخ داد: مگر تو از لطف و رحمت خدا غافل شده اى كه چنين می‌گريى؟

نتیجه اينكه خداوند در ذهن شناسنده داراى وجوه و جنبه‌هاى مختلف است چون او جهان هستى را که عین ربط به ذات است داراى مراتب متكثر، بالفعل و بالقوه و متنوع می‌يابد كه از همان وجود مطلق انشعاب يافته است. پس كثرت موجودات عالم تجليات گوناگون وجود خداوند هستند و همه نشانگر وجوه و جنبه‌هاى گوناگون او است.

  1. ‌اگر هر شناسنده‌ای نظرگاه خاصّ خود را دارد و اختلاف نظرها معلول اختلاف نظرگاه‌هاست چرا هر شناسنده‌ای نظرگاه خاصّ خود را دارد؟ و نظرگاه خاصّ هر شناسنده معلول چه علّت/عللى است؟

عرض شد که نظرگاه موقعیتی است که شناسنده در حال شناسایی در آن موقعیت قرار دارد و به حقایق عالم من جمله خدا از آن موقعیت می‌نگرد. آدميان همانگونه كه در ظاهر از هر نظر با يكديگر متفاوتند، در باطن و موقعیتی که در آن قرار دارند متفرد، متفاوت و مستقل از يكديگر هستند. اختلاف موقعیت فرد، نقش تعیین کننده‌ای در اختلاف شناخت او از هر چیز، از جمله خدا دارد.

اختلاف موقعیت‌ها می‌تواند معلول عوامل مختلف شخصی، گروهی و نوعی شود و تحت تاثیر وراثت، محيط و اراده افراد شکل بگیرد. موقعیت شخصی، شامل اموری همچون سن، جنس، علائق، انتظارات، زبان، زمان، مکان زیست، میزان دانش، روش شناخت، نوع اطلاعات، انگاره‌های فکری، و غیره است. موقعیت گروهی، شامل اموری همچون نژاد، ملیت، جایگاه جغرافیایی، اجتماعی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، دینی، مذهبی، پارادایم و الگوهای مورد پذیرش، و غیره است. موقعیت نوعی و بشری انسان نیز در نوع نگاه او به واقعیت‌های عالم من جمله خویش، جهان طبیعت و خدا موثر است و مواضع او را نسبت به این امور متنوع و متفاوت می‌سازد. به تعبیر مولانا:

همچنانک هر کسی در معرفت

می‌کند موصوف غیبی را صفت

 

فلسفی از نوع دیگر کرده شرح

باحثی مر گفتِ او را کرده جَرح (نقد)

 

وآن دگر در هر دو طعنه می‌زند

وآن دگر از زرق (زيور) جانی می‌کند

 

این حقیقت دان نه حق‌اند این همه

نه به کلی گمرهانند این رمه (جمع)

 

گر نبودی در جهان نقدی روان

قلبها (اشیای تقلبی) را خرج کردن کی توان

 

پس مگو کین جمله دَمها (سخنان) باطل‌اند

باطلان بر بوی حق دام دل‌اند

 

آنک گوید جمله حق‌اند احمقیست

وانک گوید جمله باطل او شقیست

آدميان با استعدادهاى ذهنى، عاطفى و علايق متفاوت به دنيا می‌آيند و همين استعدادها و علائق متفاوت باعث می‌شوند نسبت به همه امور نگرشی متفاوت داشته باشند. علاوه بر این محيط، چه محيط داخلى مربوط به دوران زندگى جنينى و چه محيط بيرونى طبيعى و جغرافيايى، شرايط تاريخى و جغرافیایی، محيط اجتماعى و محيط روانى در نگرش و باور افراد و چگونگى نگرش آنان به امور مختلف به صورت‌های مختلف مؤثر هستند. كودكى كه در زمان باردارى مادر تغذيه مناسب نداشته است يا مادری که بيمارى خاصى داشته است، شخصى كه در يك محيط زلزله‌خيز، كوهستانى، كويرى و يا منطقه‌اي خوش آب و هوا زندگى می‌كند، آنكه در شرايط تاريخى زمان نوح می‌زيسته با آنكه در محيط اجتماعى عربی بت‌پرست می‌زيسته و آنكه در عصر پيامبر اسلام در يك جامعه با فرهنگ توحيدى زندگی می‌کرده با آنكه در ميان ملحدين مغرب زمين یا مشرکین مشرق زمین زيست می‌كند، نگرش واحدی نسبت به امور مختلف از جمله خدا ندارند. افکار آنان تحت تاثیر نوع حاكميت سياسى، نگرش غالب اقتصادى، فرهنگى، عوامل اجتماعی رسانه‌اى، تبليغاتى، دوستان، محيطِ تعليم و تربيت و گرايش‌هاى علمی و فضاى علمى، فلسفى يا عرفانى و استعدادی فرد می‌توانند باعث تفاوت در نگرش افراد شوند.

همه شئون خانواده‌ای که فرد در آن نشو و نما می‌کند از قبيل شغل، سطح سواد، سن، ميزان درآمد و آرمان‌هاى خانوادگى، ذهن كودك را در مورد خداوند تحت تاثير قرار می‌دهد. حالات روانى مثل خودشیفتگی شخصی، گروهی و نوعی، نگرش مثبت و نگرش منفى به پديده‌ها، جبر اجتماعى ناشى از محيط روانى، نياز و عدم نياز اقتصادی و انتظارات شخصی از زندگی، می‌توانند نگرش اشخاص را نسبت به عالم و آدم و شناخت خداوند متفاوت سازند. تاثير متقابل هر يك از اين عوامل بعلاوه اراده خود فرد در پذيرش يا رد اين تاثيرات وراثتى و محيطى شاكله شخصيتى خاصى براى افراد به همراه می‌آورند كه او بر اساس همين شاكله و نظرگاه به همه چیز نظر می‌کند. همین تعبیر قرآن که قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ (اسرا، آيه 84.) گویای آن است که علائق شخصى، منافع فردى و گروهی، استعدادهای ذاتی و محيط زندگى فرد که سازنده شاكله شخصيتى آدميان است چقدر در مواضع او نسبت به امور تاثیرگذار هستند.

این ساده اندیشی است که تصور شود دیدگاه‌های افراد نسبت به امور مختلف فقط ناشی از اندیشه و ادله منطقی است، چون عواطف و احساسات و تمایلات انسانها بعضاً بر اندیشه سبقت گرفته و دیدگاه‌های افراد را حتی در باره موضوع واحد به کلی متفاوت می‌کنند:

به مجنون گفت روزی عیب‌جویی

که پیدا کن بِه از لیلی نکویی

 

که لیلی گر چه در چشم تو حوریست

به هر جزوی ز حسن او قصوریست

 

ز حرف عیب‌جو مجنون برآشفت

در آن آشفتگی خندان شد و گفت:

 

اگر در دیده‌ی مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

 

کسی کاو را تو لیلی کرده‌ای نام

نه آن لیلی‌ست کز من برده آرام

شدت هوای نفس یا خود شیفتگی شخصی، گروهی و نوعی بعضاً باعث تاریک دیدن روشنایی و روشن دیدن تاریکی و نپذیرفتن حکمت معقول و قبول آسان خرافات محبوب می‌شود. در قرآن کریم آمده است که مشركان با وجودى كه هيچ دليل و دانشى بر نگرش بت‌پرستانه خود نداشتند باز بر پرستش بت‌ها اصرار می‌کردند: «يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَ مَا لَيْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ» (حج، 71). کم نیستند کسانی که تنها از گمان و هوای نفس خود پیروی می‌کنند: «إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَ مَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ» (نجم، 23). به همین جهت امروز نقش عوامل رواني و عادت‌های فکر گروهی و اجتماعی در معرفت‌ از مباحث جدي معرفت‌شناسي است.

فضاى روان‌شناختی و جامعه شناختی پيش آمده در اثر عادات، حتی برخى از اعتقادات درست را در ذهن افراد عجيب و غريب می‌سازند. قرآن در مورد مشركين می‌فرمايد: آنان می‌گويند آیا پيامبر همة خدایان را یک خدا قرار داده است؟ این واقعاّ چیز عجیبی است: «أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَيْءٌ عُجَابٌ» (ص،5). انحراف نظرگاه، اختصاصی مشرکان نیست، خودشیفتگی گروهی، مومنان را نیز شیفته بیراهه می‌کند. به تعبیر قرآن، نظرگاه یهودیان و مسیحیان، با آن كه مامور بودند که تنها خداى يگانه را بپرستند، به جاى خدا، روحانیان، راهبان خود و مسيح پسر مريم را پروردگار خود گرفتند: «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» (توبه، 31)

  1. اگر خودِ شناخت وحدت دارد و كثرت مخصوص مقام تعبیر و تفسیر و بیان است چرا شناختِ واحد در مقام تعبیر و بیان كثرت می‌پذیرد؟ و چگونه؟

 

پرسش این است که چرا شناختِ امر واحدی مثل خدا در مقام «تعبیر»، «تفسیر» و «تبیین» كثرت می‌پذیرد؟ و چگونه این کثرت اتفاق می‌افتد؟

گزاره‌های مربوط به خدا، اصلی‌ترین گزاره‌های دین است به طوری که این گزاره‌ها رشته اتصال دیگر گزاره‌ها و انسجام بخش کتاب‌های آسمانی است. خاصیت این گزاره‌ها است که تعبیر، تفسیر و تبیین می‌پذیرد یعنی مشمول تعابیر زبانی، پرده برداری از ابهامات و توجیه می‌شوند. با توجه به توضیح مفصلی که در مورد نظرگاه و منظر شناسنده خدا داده شد باید روشن شده باشد که چرا موضوع شناسایی ما یعنی خدا در عین اینکه امر واحدی است تعبیرات، تفاسیر و تبیین‌هایش کثیر می‌شوند. تعابیر کتب آسمانی در مورد خدا سوال‌برانگیز هستند. این سوالات ممکن است مربوط به عبارات و ممکن است مربوط به معنا باشند، بنابراین نیاز به تفسیر دارند و اشخاص و گروه‌های مختلف، بنابر پیش‌داشته‌هایی که دارند از این تعابیر تفاسیر متعددی ارائه می‌کنند و برای فهم حل مشکلات مربوط به معنای واقعی آن دلیل‌آورده و مطلب را تبیین می‌کنند، این دیدگاه‌ها چنان متکثر هستند که گویی هر گروه بلکه هر شخص خدای مخصوص به خود دارند، و خدایی غیر از خدای دیگری را می‌پرستند.

تعابیری که ما در روابط ملموس زندگی در مورد خود به کار می‌بریم معانی روشنی دارند و نیازمند تفسیر و تبیین نیستند ولی زمانی که این تعابیر تحقیق‌پذیر مربوط به روابط ملموس زندگی، در کتاب‌های آسمانی از جمله قرآن در مورد خدا به کار می‌روند قابل فهم نیستند چون از تحقیق‌پذیری تجربی خارج شده و نیازمند تبیین و تفسیر می‌شوند. تعابیری چون زنده، عالم و قادر بودن، دیدن، شنیدن، سخن گفتن، نوشتن، دست، ساق، چهره و روح داشتن، بر تخت نشستن، امر و نهی کردن، دوست داشتن، نفرت داشتن، هدف داشتن، خواستن و نخواستن، خالق و رازق و هادی بودن، زنده کردن و میراندن. آزمایش کردن، خدعه و مکر کردن، فراموش کردن، عدل و قسط ورزیدن، بخشیدن و نبخشیدن، عذاب کردن و غیره برای موجودی که مادی نیست، و مشمول زمان، مکان و حرکت نیست، نسبتی کذب است.

پرسش این است که آیا این تعابیر و گزاره ‌ها مهمل و بی معنا هستند یا چیزی که به نظر می‌آیند نیستند؟ شق اول برای مؤمنان قابل قبول نیست پس باید گفت که این تعابیر چیزی که به نظر می‌آیند نیستند. حال این پرسش مطرح می‌شود که پس این تعابیر به چه معنایی هستند؟

اینجاست که پای تفسیر باز می‌شود و هر شخص یا گروهی ممکن است پاسخی متفاوت به این پرسش بدهند. گروهی ممکن است بگویند که معنای این عبارات قابل فهم نیست ولی چون صادق مصدق گفته است به آن ایمان داریم و این تعابیر را در مورد خدا می‌پذیریم و به کار می‌بریم. گروهی ممکن است بگویند که این تعابیر برای فهمیده شدن نیازمند تفسیر هستند. ما این تعابیر مربوط به خدا را به گونه‌ای تفسیر می‌کنیم که معنادار باشند. اینجاست که هر کس یا گروهی بنابر پیش‌داشته‌هایی که دارند دست به تفسیر می‌زنند و تبیین و استدلال خود را بیان می‌کنند. پیش‌داشته‌ها یعنی پیش‌فرض‌ها، علائق و انتظارات اشخاص و گروه‌های مختلف و متعدد است به همین جهت با تفسیر و تبیین‌های مختلف و متکثری از امر واحد روبرو هستیم. تفسیرها و تبیین‌های کلامی، فلسفی و عرفانی از این قبیل هستند.

بیان همین محتویات متکثر نیز تحت تأثیر عواملی متکثرتر می‌شوند، عواملی چون:

الف) تفاوت زبان: تفاوت زبان، تفاوت تعبير را به همراه دارد چنانچه در داستان مثنوى به چهار نفر اشاره شد که برای بیان خواسته واحد خود از تعابیر موجود در زبان خود یعنی فارسى، تركى، عربى و رومی استفاده می‌کردند.

ب) واژگان مترادف: اشتراك معنوى یا تنوع واژگان برای بیان یک معنا، در همه زبان‌ها وجود دارد. همین امر خود باعث تنوع تعابير برای بیان یک موضوع واحد می‌شود. به عنوان مثال بكار بردن چندين واژه براى يك موضوع، مثل انسان، آدم، بشر، حيوان دوپا، حيوان ناطق، حيوان فرهنگى و غیره ناشی از تنوع واژگان است که بشر برای بیان مقاصد خود از یک موضوع مورد استفاده قرار می‌هد.

ت) گستردگى واژه‌ها: هرچه گستره واژگان در یک زبان بیشتر باشد بیان مقصود ممکن‌تر است. طبيعى است که واژه‌سازى براى همه موجودات در همه حالات امكانپذير نيست و فرهنگ‌ها موجودات را دسته‌بندى كرده و سپس کل دسته‌ را به یک نام نامگذارى می‌كنند. به عنوان مثال واژه «درخت» هیچ مصداق خارجی ندارد بلکه در بر گیرنده میلیون‌ها گونه درخت است. در هر فرهنگى گستره واژه‌ها بيشتر باشد، تنوع و قدرت بیان واقعيات در آن زبان و فرهنگ بیشتر و توصيف‌های آن از توصيف فرهنگ‌های ديگر موفق‌تر است مثلاً ما معمولاً براى واژه شتر يا خرما از يك واژه استفاده می‌كنيم ولي عرب كه براى انواع شتر و خرما نام‌هاى متنوعى دارد، در مقام تعبير و رساندن اين مصادیق موفق‌تر است. وقتى براى هزاران شكل ما تنها براى اشكال منظم واژه ساخته‌ايم، تنها نام اشیاء منظم را می‌توانيم توصيف كنيم و مثلاً براى بیان اشكالِ اجزاء يك آينه شكسته ناتوان هستيم چون براى نام هر قطعه آن واژه کافی نداريم ولى اگر در زبانی چنین واژه‌هایی موجود باشد اين كار براى آنها ممكن خواهد بود. يا زمانى كه نام رنگ‌ها محدود باشد، باعث اختلاف تعبير خواهد شد چون هر كسى شكل يا رنگ مورد نظر را به طيفى از آنچه كه به نظر خودش نزديك‌تر است تشبيه می‌كند. موضوع در مورد خداوند نيز به همين صورت است و فرهنگى كه تنها برای مناسبات ملموس و محسوس خود واژه ساخته است قادر به بیان مقاصد خود در مورد خدا نیست.

  1. آیا خدا شناساندنی است یا نه؟ چون، منطقاً، چیزی كه شناختنی است و علم می‌تواند به آن تعلّق گيرد ممكنست شناساندنی و قابل تعلیم هم باشد و ممكنست نباشد و، علی‌الخصوص، با توجّه به این نكته كه امكان دارد كه تعبیر و تفسیر و بیان شناخت، كه در شناساندن از این تعبیر و تفسیر و بیان گریز و گزیری نیست، از خود شناخت، كمابیش، فاصله بگیرد، جای این پرسش هست كه آیا كسانی كه، علی‌الفرض، خدا را شناخته‌اند می‌توانند این شناخت خود را به دیگران انتقال دهند یا نه. اگر پاسخ منفیست [و شناساندنى نيست، سوال بعد مطرح می‌شود].

چیزی قابل شناساندن است که قابل شناخته شدن باشد، بنابراین اگر خدا به هیچ وجه قابل شناختن نباشد شناساندن او به غیر بی معنا خواهد بود. امور قابل شناخت انسان که قابل شناساندن و تعلیم است اموری است که محسوس، مشهود یا معقول باشند. محسوس چیزی است که یک یا چند اثر آن توسط حداقل یکی از حواس پنجگانه انسان درک شود. از آنجا که خدا محسوس نیست پس از طریق حس نه قابل اشاره و نشان دادن و نه قابل شناساندن است. مشهود چیزی است که یک یا چند اثر آن توسط حواس باطنی انسان درک شود و فرد در درون خود، دل خود، بتواند آن را احساس کند شبیه ادراک وجود عشق یا نفرت از چیزی در درون و باطن و دل خود. خدا برای عارفان مشهود و محسوس به حس باطن است. معقول چیزی است که حداقل اثری از آن محسوس باشد و از قانون ملازمه به وجود آن پی برده شود. برای برخی از فلاسفه وجود خدا لازمه وجود ممکنات محسوس است.

با این حال هر امر قابل شناخت قابل شناساندن نیست. خدا از نظر عارفان اینگونه است. به نظر آنان هر کس باید خود خدا را بشناسد. برای تعلیم و شناساندن هر حقیقتی حداقل باید چهار امر مشترک وجود داشته باشد: 1- حس مشترك 2- تجربه مشترك 3- فهم مشترك 4- ادبیات مشترک. مردم در امور روزمره به راحتی دریافت‌های خود را به دیگران تعلیم داده و منتقل می‌کنند چون در امور روزمره کم و بیش این چهار اشتراک وجود دارد مثلا همه چون فقر را احساس می‌کنند، کم و بیش از آن تجربه مشترک دارند و با کمی تفاوت از آن فهمی مشترک نیز دارند و وقتی مثلاً می‌گویند/می‌نویسند قدرت خرید گوشت یا دارو را ندارند دیگران زبان و ادبیات گفتار/نوشتاری آنها را درک کرده و می‌فهمند چون ادبیات مشترک دارند. این موضوع در مورد امور غیرمحسوس یا اعتقادات دینی عقل‌گریز از جمله خدای ادیان صادق نیست. باید توجه داشت که خداشناسان بزرگ قادر به بیان همه آنچه که از خدا می‌دانسته‌اند نبوده‌اند و آنچه که از آنان در اختیار ماست کلیاتی بیشتر نیست و حتی عارفان نیز مدعی عجز از بیان یافته‌های خود هستند به قول حاج میرزا محمدخان لواسانی:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.

پیامبر، عارف، فیلسوف یا دانشمند، زمانی می‌توانند خدایی را که شناخته‌اند به دیگران نیز بشناسانند که با مخاطبان خود در این چهار موضوع مشترک باشند. دانشمندی که نظم عالم را شناخته و از طریق آن به ناظمی خدا نام رسیده است برای شناساندن یا انتقال یافته‌های خود به دیگران با مشکلی روبرو نیست. فیلسوف نیز می‌تواند با تشریح و توضیح استدلال خود به دیگران از حرکت عالم، حدوث عالم، امکان عالم یا عین ربط بودن عالم، به وجودی خدانام برسد و آن را به دیگران نیز تعلیم دهد ولی عارف و پیامبر چون با دیگران تجربه باطنی مشترك و فهم مشترك از خدا ندارند امکان شناساندن خدای خود را به دیگران از دست می‌دهند.

  1. (اگر خدا شناساندنی نیست)، شناسندگان خدا و خاصّه مرشدان و اساتید معنوی با مخاطبان و سالكان و شاگردان چه می‌گویند؟ و، مهمتر اینكه، چرا می‌گویند؟ آثار و مكتوبات شناسندگان خدا به چه كار می‌آیند و به مخاطبان چه چیزی را، درباره‌ی خدا، انتقال می‌دهند و اصلاً، چرا نوشته می‌شوند؟ و، از این مهّم‌تر [سوال بعد]:

خدای عارفان و پیامبران شناساندنی نیست چون دیگران با آنها تجربه و فهم مشترک ندارند. حال این پرسش مطرح می‌شود که این مرشدان و اساتید معنوی شناسنده خدا با مخاطبان و سالكان و شاگردان خود چه می‌گویند؟ و، مهمتر اینكه، چرا می‌گویند؟ آثار و مكتوبات شناسندگان خدا به چه كار می‌آیند و به مخاطبان چه چیزی را، درباره‌ی خدا، انتقال می‌دهند و اصلاً، چرا نوشته می‌شوند؟

در پاسخ شاید بتوان گفت: درست است که بین عارفان و پیامبران با دیگران تجربه و فهم مشترک وجود ندارد ولی آنان در بشر بودن با دیگران مشترکند به همین جهت بالقوه با آنان دارای احساس مشترک هستند و بالفعل با آنان ادبیات مشترک دارند. امکان به فعلیت رسیدن و شکوفا شدن استعداد‌های آنان یعنی امکان تجربه مشترک و فهم مشترک از خدا برای آنان نیز ممکن است. به همین جهت مرشدان و اساتید معنوی، تجربه و فهم خود را در ادبیات مشترک فرومی‌ریزند و «نازل» کرده و آن دریافت تنزیل یافته را گفته یا نوشته و با دیگران به اشتراک می‌گذارند. آنان برای تربیت عارف یا ولی دیگر با عمل «نزول» از شناخت خود از خدا فاصله می‌گیرند تا حد نازلی از آن را که قابل انتقال است به دیگران منتقل کنند باشد که آنان نیز به مرور به احساس، تجربه و فهم آنان برسند. به قول مولانا در فیه ما فیه «انبیا از عالم بی حرف در عالم حرف می‌آیند و طفل می‌شوند برای این طفلان که بعثت معلماً»

کای سخن‌گوی خبیر رازدان

از صفات حق بکن با من بیان

 

گفت رو کان وصف از آن هایل‌ترست

که بیان بر وی تواند برد دست

 

یا قلم را زهره باشد که به سر

بر نویسد بر صحایف زان خبر

  1. شناخت خدا، كه از طریق تعلیم غیر امكان‌پذیر نیست، از چه طریق/طُرُق دیگری امكان می‌پذیرد؟ و اگر پاسخ مثبتست،

اجمال پاسخ این است که خدای ادیان و انبیا را از جهتی می‌توان گفت که قابل شناساندن است و از جهتی می‌توان گفت که قابل شناساندن نیست. 1- اگر بگوییم که خدای انبیا شبیه خدای متکلمان و فلاسفه است یعنی یکی از موجودات هستی است و در هستی موجوداتی وجود دارند که خدا نیستند، باید بگوییم خدا قابل شناساندن و تعلیم غیر است. 2- اگر بگوییم خدای انبیا شبیه خدای عارفان است یعنی یکی از موجودات جهان هستی نیست بلکه همه آنهاست و غیر ندارد به این معنا که هیچ موجودی نیست که در عین اینکه موجود خاصی است خدا نباشد، باید بگوییم خدا قابل شناساندن و تعلیم غیر نیست. 3- اگر خدای ادیان را خدایی مستقل از خدای متکلمان و فلاسفه و عارفان بدانیم یعنی خدا را یکی از موجودات خاص هستی بدانیم که شبیه و مانندی با غیر خودش ندارد، این خدا قابل شناختن و شناساندن نیست باید گوش به فرمان انبیا بود و به هر آنچه آنها در مورد خدا می‌گویند ایمان آورده به آن باور داشته باشیم. نه لازم است تلاشی برای شناختن خدا و نه تلاشی برای شناساندن او بکنیم چون انبیا تنها از ما خواسته‌اند که به خدای ابراهیم ایمان بیاوریم.

در هر صورت عرفا معتقد هستند که شناخت خدا از طریق تعلیم غیر امکان‌پذیر نیست و هر کس باید قلب خود را برای دریافت مستقیم او آماده سازد و با قلب نورانی خویش آن را بیابد چون با درس و مدرسه خدا به دست آمدنی نیست. ديدن و تجربه کردن كار خود فرد است. معلم نمي‌تواند ديدن و تجربه باطنی خود را به شاگرد خویش منتقل كند شاگرد بايد خودش چشمش را بینا کرده و ببيند و تجربه کند.

وانك او آن نور را بينا بود

شرح او كى كار بوسينا بود

عارف ریشه تجربه خود از خدا را ندیدن خویش اعلام می‌کند و می‌گوید تا خودت را می‌بینی خدا را نخواهی دید. تا عاشق خود هستی عاشق خدا نخواهی بود. تا خودت را نبازی او را نمی‌بری. خود را بباز تا او را تجربه و فهم کنی.

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

آنچه عارفان انجام می‌دهند این است که مریدان خود را به سیر و سلوک اخلاقی ترغیب کنند. انسانی كه لباس كبر و عجب بر تن دارد و خود شیفته است نه به خدا راه دارد و نه علاقه‌ای به دیدار و تجربه خدا دارد. تا خود شیفتگی‌، گروه شیفتگی و نوع شیفتگی را کنار نگذارد شیفته و عاشق خدا نخواهد شد.

هيچ كس را تا نگردد او فنا

نيست ره در بارگاه كبريا

 

آن نَفَسى كه با خودى همچو خزان فسرده‌اى

وآن نَفَسى كه بيخودى دى چو بهار آيدت

بنابراین آنچه در مکتوبات عارفان آمده است تنها راهنمايى به زنگار زدایی از قلب و نورانی ساختن آن است تا با قلبی سلیم و نورانی موفق به دیدار و معرفت او برسند. آنان راه/راه‌هایی را که با طی کردن و سیر و سلوک در آن، به شناخت خدا دست یابند را در نوشتارهای خود به شاگردان و علاقه‌مندان تعلیم می‌دهند باشد که خود در این مسیر افتاده و به مقصود نایل شوند. شبیه کاری که خدا با پیامبرش کرد و او را آموزش داد که تا تنها پاسى از شب را بخوابد و سپس برخيزد و قرآن بخواند،  که وظیفه‌ای سنگین بر دوش خواهد داشت. آنها كه در راه خدا تلاش  می‌كنند قطعاً خدا به راه‌های خود، هدایتشان خواهد كرد.  بنابراین هر کس لباس کبر  از تن خارج كرد و لباس تواضع برتن کرد و خود را فقير و گرسنه كمال حق یافت به ميزان درد و طلب به بارگاه کبریایی راه خواهد یافت.

زين همه انواع دانش روز مرگ

دانش فقرست ساز راه و برگ

 

مردن تن در رياضت زندگىیست

رنج اين تن روح را پايندگيست

منظومه، منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار بيان مراحل مختلفى است که سالک برای رسیدن به خدا باید بپیماید: طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر و فنا. هفت شهرى است كه مرغان به راهنماى هدهد، پیر و مرشد راه طولانی بپيمودند و به دیدار ذات باری تعالی که تمثیلی از سیمرغ بود نایل شدند. شناخت و معرفت خدا نيازمند طلب، عشق و تلاش و طى طريق است. بعضاً این راه را سه مرحله‌ای دانسته‌اند که سالک از شریعت به طریقت رفته و پس از طی طریقت به حقیقت و اصل خویش می‌رسد.

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

 

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

 

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

 

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

 

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

بلِز پاسکال Blaise Pascal (متوفای ۱۶۶۲) می گوید برای شناخت خدا استدلال را زياد نكنيد شهوات را كم كنيد. رسیدن به خدا کار دل است و با پای چوبین عقل میسر نیست. به نظر او سرانجام عقل یا الحاد است یا ناباوری به خدای ادیان آسمانی و باور به خدای فیلسوفان گمراه و گرفتار غضب الهی.

سورن کیرکگارد Søren Kierkegaard (متوفای۱۸۵۵)، فیلسوف دین دانمارکی معتقد است که هر استدلال طنابى به گردن ايمان است. به خدا ایمان بیاور تا بفهمی نه اینکه بفهم تا ایمان بیاوری.

لودویگ یوزف یوهان ویتگنشتاین Wittgenstein (متوفای۱۹۵۱) نیز بر این باور بود که ايمان به خدا بر فهم خدا مقدم است. نهایت چیزی که براهین خداشناسی اثبات می‌کنند، موجودی است که واجد اوصاف عقلانی است نه اوصافی که ادیان برای خدا تبلیغ می‌کنند. خدای این براهین خدایی متشخص، دوست داشتنی، در خور پرستش و نگران رستگاری آدميان نیست.

  1. اگر خدا شناساندنی است، به چه كسانی می‌توان خدا را شناساند؟ و به چه شیوه/ شیوه‌هایی؟

از آنجا که به نظر متکلمان، فلاسفه و دانشمندانِ علوم تجربی، خدا یکی از موجودات جهان است و در جهان هستی موجوداتی وجود دارند که خدا نیستند، بنابراین خدا قابلیت وضوح و تمایز از غیر خود را دارد و می‌توان او را شناخت و به دیگران نیز شناساند. سابقه شناساندن خدا به یونان باستان برمی‌گردد زمانی که نارضایتی از سنت چند خدایی بالا گرفته بود و اندیشمندان در پی خدایی عقلانی بودند. دانشمندان علوم تجربى، فيلسوفان و متكلمان در صدد برآمدند تا تصويرى عقلانی از خدا البته به روشی که خود ادراك کرده‌اند را در اختيار پيروان خویش قرار دهند. شیوه آنان برای شناساندن جدل، استدلال و برهان فلسفی مشاهدات و یافته‌های علوم تجربی است. در اینجا به هشت مدل از مهمترین استدلال‌های خداشناسی، به شکلی ساده، البته بدون نقدهایی که بر آنان وارد شده است، اشاره می‌کنیم.

1- ادله جهان شناختى:

ادله جهان شناسی ادله‌ای است که «جهان را با رجوع به موجودی که وجود دیگر موجودات مشروط به وجود اوست، تبیین می‌کند.»  مستند فیلسوفان در اثبات وجود خدا عمدتاً اصل عليت است که صورت‌های مختلفی به خود گرفته است، برهان علیت، حرکت، حدوث و امکان و وجوب مستلزم وجود علت العلل، محرک اول، قدیم و واجب است:

– عليت: عالم معلول است و نيازمند علت است و آن علت نیز نیازمند علتی تا برسد به علت العلل عالم که خداست.

– محرك نامتحركت ارسطو: به نظر ارسطو اصل در عالم سکون است حال آنکه عالم در حركت است و حركت نيازمند محركى است كه خود حركت ندارد و ثبات بر او حاکم باشد. بنابراین محرک اول که همه حرکت‌ها به آن ختم می‌شود خداست.

– حدوث و قدم متكلمان: عالم حادث یا پدیده است و سلسله حادث‌ها نيازمند موجودى است كه حادث نباشد، بلكه قديم باشد، چون در غیر این صورت یا دور یا تسلسل محال پیش خواهد آمد بنابراین آن قدیم خداست.

– امكان و وجوب فارابى: عالم ممكن است و اگر سلسله ممکنات به واجب ختم نشود مستلزم دور یا تسلسل محال است، پس واجب الوجود همان خداست.

– برهان صدیقین ملاصدرا: وجود، اصیل، واحد و بسیط است و اختلاف بین موجودات به شدت و ضعف در همان وجود است. این وجود یا ذاتاً بی نیاز از غیر است یعنی واجب الوجود است یا ذاتا نیازمند غیری است که آن غیر، افعال و آثار وجود است.

2- ادله وجود شناختى:

دلیلی است که توسط اسقف کلیسای کانتربری، آنسلمو دی آئوستا، فیلسوف بزرگ قرون وسطی و متأله بزرگ مسیحی (متوفای۱۱۰۹م) مطرح شد. برهان وجودى آنسلم برهانی است که در آن کوشش شده است تا از طریق مفهوم موجودی کامل به وجود خدا پی ببرد. که توسط دكارت و هگل نیز تقریر شد به این صورت که: از تصور موجودی که بزرگتر از آن نمی‌توان تصور کرد خدا را اثبات می‌‌کنند. به نظر آنان این موجود باید در عالم وجود خارجی داشته باشد تا تصور بزرگتر بودن آن صادق باشد.

3- برهان غایت شناختى:

برهان غایت شناسى یا برهان نظم، برهان‌هایی است که «در آنها کوشش می‌شود مسئله سازگاری و مطابقت در عالم – مثلاً اینکه موجودات زنده ساختارهایی سازگار و مطابق با نیازهایشان دارند – با مسلم انگاشتن صانعی عاقل برای عالم توضیح داده شود.»  دو مدل از این برهان به قرار زیر است:

– نظم اجزاء طبيعت (فيكسیسم): هر پديده طبيعى از مجموعه اجزایى تشكيل شده‌اند كه باهمكارى يكديگر هدفى را تحقق بخشند. اين هدفدارى نمی‌تواند ناشى از تصادف باشد، بلكه نيازمند ناظمی ‌بيرون از خود است.

– نظم كلی طبیعت (ترانس فرميسم): تکامل هدفى است كه در مجموعه عالم مشاهده می‌شود و نمی‌تواند ناشى از خود ماده باشد بلكه بايد ناظم آن بيرون از عالم ماده چنین هدفی را برای مجموعه طبیعت قرار داده باشد.

4- برهان اخلاقی كانت:

برهان اخلاقی  برهانی است که در آن کوشش شده است که حالات یا فضائل یا اصول عینی اخلاقی را مستلزم موجودی الهی بداند که ضامن عینیت اخلاقیات است. اين استدلال داراى مقدمات و نتيجه خاصى است:

مقدمه اول: قوانین اخلاقی و فرامين درونى‏، در مورد نیک و بد در همه افراد وجود دارد.

مقدمه دوم: قوانین اخلاقی و امر و نهى درونى انسان، علی رغم خواست ما و تولد و مرگ فرد فرد انسانها به بقای خود ادامه می دهد.

نتیجه: باید قدرت یا ذهنی در پس این عالم وجود داشته باشد که ما را به انجام کارهای نیک برانگیزد و در آن هنگام که مرتکب خطا می‌شویم به ما حس مسئولیت و عذاب وجدان را القاء کند.

5- استدلال احتمالات:

– فرض احتمال وجود خدا از فرض عدم وجود خدا بيشتر است چون پيش فرض كمترى طلب مى‌كند.

به نظر پاسکال اگر خدا وجود داشته باشد و در آخرت معلوم شود خداباور به سعادت ابدی خواهد رسید و خدا ناباور به خذلان ابدی گرفتار خواهد شد اما اگر معلوم شود که خدا وجود ندارد بین معتقد و غیر معتقد تفاوتی نیست پس بهتر است در این قمار زندگی، ایمان را بر انکار ترجیح دهیم تا بازنده نباشیم. (ارغنون شماره5-6، ص90 به نقل از تاملات پاسکال)

6- راه فطرت يا اجماع عام:

توافق عام همه انسانها، در همه زمانها و همه مكانها بر وجود خدا بوده و هست، این موضوع گوياى فطرت بودن و غير قابل ترديد بودن خداوند است. به خوبی روشن شده است که این اجماع گویای فطری بودن چیست: شناخت خدا، گرايش و استعانت از خدا یا گرایش به کمال مطلق

7-  راه وقايع و تجارب خاص

كشف‏ و كرامات، معجزات و استجابت دعا و این احساس که دست کسی پشت حوادث است و در موقعيتهاى سخت انسان را یاری می‌کند. او همان خداست.

8-  راه درجات كمال

قدیس توماس آکویناس (متوفای۱۲۷۴)، معروف به حکیم آسمانی، فیلسوف و متاله مسیحی بود. او که اعتقادات مسیحی را با فلسفه ارسطو تلفیق کرد و فلسفه او تا اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی فلسفه رسمی کلیسای کاتولیک بود می گوید: علم‏،  قدرت، زيبايى و كمال در مقايسه با یکدیگر مطلقى دارند که آن مطلق خداست.

نقدی که به همه این براهین به صورت مشترک وارد شده است این است که خدایی که این برهان‌ها اثبات می‌کنند از خدای ادیان فاصله دارد و آفریدگاری خشک و بی روح است نه پروردگار مهربان و دوست داشتنی که در این نزدیکی دل‌نگران بشر است و باور به او بى‏اختيار انسان را به‏ محبت، ستايش و پرستش بکشاند و به حالاتی چون احترام و اعتماد، ترس و هيبت، تسليم و اطاعت‏ وا‏دارد.

ب) پرسش‌های ارزش‌شناختی در مورد خداوند

  1. آيا شناخت خدا مطلوب و ارزشمند است؟ چرا؟

ارزش چیزی است که مطلوبیت انسانی داشته باشد و برای انسان شایسته توجه، در خور احترام و جستجو و تلاش برای کسب باشد. ارزش و مطلوب گاه جنبه شخصی، گاه جنبه گروهی و گاه جنبه نوعی دارد. پاسخ این پرسش مثبت است چون شناخت خدا برای همه اشخاص، گروه‌ها و همه انسان‌ها در همه زمانها و همه مکانها ارزشمند بوده و آنها در پی شناخت خدا بوده‌اند و حتی منکران خدا هم برای انکار او نیازمند شناسایی بوده‌اند تا برای نفی او ادله قابل استنادی پیدا کنند.

  1. مطلوبیت و ارزش شناخت خدا لِذاته، غائی، و هدف است یا لِغیره، آلی، و وسیله‌ای برای رسیدن به هدف/اهداف عالیتر؟ یعنی آیا شناخت خدا از آن رو مطلوبست كه شناخت خدا است و، از این رو، ارزش ذاتی دارد، یا از آن رو كه ما را به مطلوب/مطلوبهای دیگری می‌رساند و، بنابر این، ارزش ابزاری دارد؟ و باز، به عبارت دیگر، آیا ورای شناخت خدا مطلوب عالیتری نیز وجود دارد یا خود شناخت خدا عالیترین مطلوب و خیر برین است؟

امور زیادی برای نوع انسان مطلوبیت داشته و ارزشمند و شایسته توجه بوده است ولی برخی  مطلوبیت و ارزش‌ها جنبه مقدماتی داشته و وسیله‌ای برای رسیدن به ارزش‌های عالی‌تر هستند به عنوان مثال پول که امر ارزشمندی است ارزش آن مربوط به خود پول نیست یعنی انسان‌ها سکه و اسکناس را مصرف نمی‌کنند بلکه مطلوبیت و ارزش پول به این است که وسیله مطلوبی برای خرید خوراک، پوشاک، مسکن، ماشین و غیره است که نیازهای اولیه و ثانویه آن‌ها را برطرف می‌کند. برخی دیگر ارزش‌هایی است که مطلوبیت آن ذاتی و غائی است به گونه‌ای که اگر به دست آمد خودش ارزشمند است و شخص به وسیله آن در صدد به دست آوردن چیزی ورای آن نیست مثلا زیبایی ارزشی است که انسان آن را برای چیز دیگری دوست ندارد، خود زیبایی مطلوب و ارزشمند است.

نهایی‌ترین ارزش که مطلوبیت آن ذاتی و همگانی است و انسان همه چیز را برای آن می‌خواهد را افلاطون سه چیز دانسته است: زیبایی، فضیلت و حقیقت. زیبایی، فضیلت و حقیقت مطلوبیت و ارزش ذاتی دارند چون انسان زیبایی را برای زیبایی، فضیلت را برای فضیلت و حقیقت را برای حقیقت طالب است، او پیشرفت و کمال خود را در اختیار داشتن هر سه چیز می‌داند. البته در مقام تعارض بین زیبایی و فضیلت حق تقدم با فضیلت است و در مقام تعارض بین فضیلت و حقیقت حق تقدم با حقیقت است و به این اعتبار معرفت یا حقیقت نهایی‌ترین ارزش انسانی است. معرفت به حقیقت سه مصداق اصلی دارد: انسان، طبیعت و خدا و انسان‌شناسی، طبیعت‌شناسی و خداشناسی محصول این معارف است. شناخت خدا از آن حیث که معنابخش به وجود انسان و طبیعت است از مهم‌ترین مصداق حقیقت بلکه معرفت به حقیقت همه حقیقت‌هاست. بنابراین بالاترین و والاترین ارزش است. به نظر این گروه تفسير اين آيه كه وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيعْبُدُونِ به جاى لِيعْبُدُونِ، لِيعْرفُونِ است. يعنى خدا آدميان را خلق كرده است تا او را بشناسند. اين حديث قدسى نيز مؤيد سخن آنان است كه خدا گنجى مخفى بود و آدميان را خلق كرد تا وى را بشناسند: قال سبحانه: كنت كنزا مخفيا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكى أعرف. (بحارالأنوار، ج84، ص198،  باب 12.)

  1. اگر مطلوبیت و ارزش شناخت خدا لِغیره و آلی است چه هدف/اهداف عالیتری وجود دارد/ دارند كه شناخت خدا وسیله‌ی حصول آن/آنها است؟

برای انسان مطلوبی بالاتر از خودش وجود ندارد. او همه چیز را برای خود می‌خواهد. زیبایی، فضیلت و حقیقت از آن نظر برای انسان مطلوب است که هویت یعنی انسانیت او در گرو آن است. انسان با این سه هدف احساس انسانیت دارد و با افزایش آنها این احساس در او قوی‌تر می‌شود و فاصله او از دیگر موجودات طبیعت نیز بیشتر می‌گردد. شناخت خدا به عنوان یک حقیقت نه چون دیگر حقایق بلکه بالاترین حقیقت هستی بیش از هر چیز با انسانیت انسان پیوند می‌خورد. او با شناختن خدا، زیبایی، فضیلت و حقانیت خدا را در اوج دیده و عشق به خدا در او شعله‌ور می‌گردد و هویت خود را فانی و مستغرق در وی احساس می‌کند.

تاریخ نشان می‌دهد که بود و نبود خدا اولاً نقش تعیین کننده‌ای در زندگی فردی و اجتماعی بشر ایفا می‌کرده است که اندیشه خدا با تاریخ بشر یگانه است ثانیاً برای بشر با همه ارزشمندی مطلوبیت نهایی محسوب نمی‌شده است. آنان خدا را نمی‌شناسند که خدا را شناخته باشند بلکه شناخت خدا توسط آنان به منظور بهره‌گیری از میوه‌های این تفکر بوده است. گویی بشر همواره این خودشیفتگی نوعی را نسبت به خدا حفظ کرده و نه او که خود را مطلوب نهایی و محور عالم می‌دیده است به طوری که شناخت او از خدا هم انسانی بوده است. خدا را انسان‌وار تصور می‌کند و خود را گل سرسبد و اشرف مخلوقات او دانسته و به نظرش خدا تنها به او اراده آزاد و عقل و اختیار داده است. همین طور خدا را مسول رحمت، رستگاری، هدایت و نجات خود فرض کرده و شرور و رنج در عالم را با محک خودش می‌سنجد.

در هر صورت فيلسوفان، دانشمندان، متشرعان و عامه مردم بنابر مشرب خويش غايت و هدف متفاوتی را از شناخت خدا دنبال می‌كرده‌اند. مهم‌ترین غایت و هدف خدا شناسی دو چیز است:

1- تامین حس کنجکاوی: انسان با توجه به اینکه تنها با پدیده روبرست و هر پدیده یک یا چند پدیدآورنده دارد برای او این پرسش مطرح می‌شود که پدیدآورنده یا پدیدآورندگان جهان طبیعت کیست؟

2- معنایابی برای زندگی: توجه انسان به خودش باعث به وجود آمدن پرسش‌های پنجگانه برای بشر می‌شود، پرسش‌هایی چون: من کیستم؟ از کجا آمده‌ام؟ چرا آمده‌ام؟ به کجا می‌روم؟ و چرا می‌روم؟ در هر صورت اگر برای انسان خدایی ثابت شود برای او مشخص خواهد شد که جایگاه او در برابر خدا و آفرینش چيست؟ آيا خدا در آفرينش برای او طرح و هدفی را در نظر گرفته است یا خیر؟ اگر در نظر گرفته است آيا در اين طرح، زندگى او با مرگ به پايان می‌رسد يا ادامه پيدا می‌كند؟ او در طى اين طريق بى‌اختيار است یا حق تعیین سرنوشت دارد؟ اراده او در تحقق این طرح و هدف تا چه اندازه است؟ خالقى كه او را آفريده است در طبیعت او چه حقوقی را تعبیه کرده است؟ اگر او را آگاه و آزاد آفریده است براى او چه تکالیف و مسئولیت‌هایی نسبت به خودش، طبیعت، و انسان‌هاى ديگر در نظر گرفته است؟ و … پاسخ به هر یک از این پرسش‌ها و نوع پاسخی که داده می‌شود تأثیر شگفت‌آور و سرنوشت‌ساز در هویت و زندگی بشر دارد.

پ) پرسش‌های انسان‌شناختی، درباره‌ی آثار و نتایج شناخت خدا

  1. آثار و نتایج عقیدتی شناخت خدا كدامند؟ یعنی شناخت خدا چه تاثیری در ساحت عقیدتی و معرفتی cognitive وجود آدمی دارد؟ و چگونه عقیده‌ی آدمی را در باب معرفت، هستی، جهان، انسان، ارزش و وظیفه دگرگون می‌سازد؟

شناخت خدا همه ابعاد و ساحت‌های وجود آدمی را تحت تأثیر قرار می‌دهد، باورها، احساسات و عواطف، اراده و خواسته، گفتار و رفتارهای انسان که شخصیت و منش انسان محسوب می‌شود تحت تأثیر خداشناسی است:

الف) تأثیر معرفتی شناختی شناخت خدا: شناخت خدا در معرفت و عقیده انسان تاثیرات بسیاری ایجاد می کند و او را به این نتیجه می‌رساند که: ۱- خدایی هست. ۲- خدا‌شناختنی است. ۳- روش‌ خاصی برای شناخت خدا وجود دارد. ۴- خداشناسی علمی و فلسفی، قابل انتقال به غیر است و خدا شناساندنی است. 5- بین خدا و مخلوقاتش روابطی حاکم است. 6- تصوری که هر کس از خدا دارد بنا به ابزاری که برای شناخت خدا برگزیده است فرق می‌کند.

از زاویه دید کسانی مثل نیوتن که خدا را از طریق برهان نظم شناسایی کرده‌اند، طبیعت منظم حکایت از ناظمی آگاه و توانمند دارد خدا نام. برهان نظم، ناظم بودن را را اثبات می‌کند اما خالق بودن خدا را ثابت نمی‌کند. خالقیت خدا قابل اثبات و شناخت از طریق علوم تجربی نیست بلکه باید آن را با عقل محض یا فلسفه شناخت. از فلاسفه غرب دکارت معتقد بود خدا با عقل یا تصور فطری قابل شناختن است و مالبرانش خدا را نتیجه شهود عقلی می‌دانست  کانت معتقد بود که خدا را نمی توان با استدلال عقلی شناخت. خدای فیلسوفان اسلامی از هر نظر واجب الوجود است و هر کمالی را که تصور شود دارا است ولی از اوصاف عدمی و شرور خالی است.

به نظر عالمان مسیحی چون قدیس توماس آکویناس، خدا تنها قابل شناخت با نور ایمان و صرافت طبع عقلی است و آنچه فیلسوفان می‌گویند خدا نیست. وحی اسلامی هم از انسان‌ها می خواهد که به خدایی ایمان بیاورند که: یگانه و یکتاست: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ،… وَ لَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُواً أَحَدٌ»؛ (سوره اخلاص، آیه۱-۴) ضد و مشابهی ندارد: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَهُوَ السَّمِیعُ البَصِیرُ»؛ (سوره شورى، آیه۱۱) دارای همه صفات وجودی خير و نیک است: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى»‏ (سوره طه، آیه ۸). خدا به هر چه در جهان است، از جمله ظاهر و باطن رفتار ما آگاه است: «هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ»؛ (سوره بقره، آیه ۱۳۷) «وَ اللَّهُ بَصیرٌ بِالْعِبادِ»؛ (سوره ال‌عمران، آیه ۱۵) «أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ» (سوره بقره، آیه ۷۷) و بر هر کار ممکنی تواناست: «إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ» (سوره بقره، آیه۲۰) خدا آفریدگار جهان است: «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَکیلٌ» (سوره زمر، آیه ۶۲) علاوه بر آفریدگاری پروردگار جهانیان از جمله انسان‌ها است و امور آنان را اداره کرده و مراقب رفتار آن‌هاست: «فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (سوره یس، آیه۸۳) «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمینَ» (سوره فاتحه، آیه ۲) خدا جهان را هدفدار آفریده است: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» (سوره مومنون، آیه ۱۱۵) «اللَّهُ یَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» (سوره روم، آیه ۱۱) خدا مهربان است و به انسان‌ها توجه ویژه دارد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏ … وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» (سوره بقره، آیه1 و ۲۰۷) تنها خدا شایسته توجه، عشق، ستایش، پرستش و اطاعت است: «ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَکیلٌ» (سوره انعام، آیه ۱۰۲) «فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ» (سوره بقره، آیه ۲۲)

ب) تاثیرات هستی‌شناختی شناخت خدا: آنکه خدا را شناخت به این موضوع آگاه شده است که در عالم تنها نیست و در کنار او موجود آگاه، توانمند و خیر محض هست خدا نام. که او را در مشکلات تنها نمی‌گذارد. البته که نوع نگاه هستی شناسانه خدا در اذهان متفاوت است. ممکن است سه نوع هستی‌شناسی داشته باشیم.

تصور اول کثرت وجود و کثرت موجود که در اذهان اکثریت هست. به اين معنا كه هستی از تعداد کثیری از موجودات تشکیل شده است که یکی از این موجودات خداست. به عبارت بهتر هستی از تعداد کثیری از موجودات تشكيل شده است که در سرسلسله آن خدا قرار دارد. n)  + 1= هستی)

تصور دوم وحدت وجود و وحدت موجود است. در این تصور تنها یک هستی وجود دارد و آن هستى خداست و بقیه موجودات توهمی بیش نیستند نهایتاً سايه‌ها و خیالاتی بیش نیستند. همچون کف روی دریا که توهم می شود که حقیقتی غیر از آب دارد. چنانچه در ترجیع بند هاتف اصفهانی تکرار است که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لااله الاهو. (1 = هستی)

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

 

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

 

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

 

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

 

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

 

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار

 

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو

تصور سوم وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت به این معنا كه هستی از موجودات متکثری تشکیل شده که این موجودات همچون نور مراتب مختلفی دارند و همه از یک وجود هستند. وجود شدیدی که بقیه موجودات از او نشات می‌گیرند خدا و وجودهای ضعیف موجودات دیگر را تشکیل می‌دهند. (1 = n = هستی)

 

ج) تاثیر جهان‌شناختی شناخت خدا: خداشناسی بر جهان‌شناسی ما تأثیر داشته و نگاه ما به جهان را متفاوت می‌کند. لازمه منطقی هر یک از خدا‌شناسی‌ها و تعاریفی که از خدا وجود دارد جهان یعنی غیر خدا، به لحاظ معرفتی برای ما معنای ویژه‌ای پیدا می‌کند:

در تصویر اول که «خدا یکی از موجودات عالم است» جهان دو گونه تصور می‌شود: یکی، جهانی که اجزاء آن ربط مستقیمی با خدا دارند، دوم جهانی که اجزاء آن ربط مستقیمی با خدا ندارند گرچه که به صورت غیر مستقیم و با واسطه با خدا مرتبط هستند. در ربط بی واسطه و مستقیم موجودات جهان به خدا، جهان مجموعه‌ای از موجودات است که بین اجزاء آن نسبتی وجود ندارد بلکه تک تک موجودات جهان از یکدیگر مستقل و وابسته به خدا هستند، خدایی که خود به چیزی وابسته نیست. در این تصویر، بود و نبود موجودات جهان وابسته به اراده، خواست و مشیت خدا است. ظاهر آیه قرآن گویای آن است که خدا مستقیماً آسمان‌ها و زمین را در هفت روز خلق کرد: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ» (اعراف،54) خدا مستقیماً هر موجود زنده‌ای را از آب آفریده است: «وَ اللَّهُ خَلَقَ كُلَّ دَابَّةٍ مِنْ مَاءٍ» (نور،45) خداوند آدمی را از یک حقیقت و همسرش را نیز از همان حقیقت آفریده است: «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا» (زمر،6) خدا همانگونه که جهان را ابتدا خلق کرده است قطعاً آن را باز برخواهد گردانید: «كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِيدُهُ وَعْدًا عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ» (انبیا، 104) نسبت خدا با جهان مبتنی بر عدل و احسان است. هر بخش از جهان نشانه و آیه عظمت ربوبی خدا است. خدا جهان را عبث و بیهوده نیافریده است. همه موجودات جهان، به تسبیح و تقدیس خدای متعال مشغولند و هدف و راهی را می‌روند که خدا برای آن‌ها در نظر گرفته است.

در تصور ربط با واسطه جهان به خدا، جهان مجموعه‌ای از واقعیات است که بر یکدیگر ترتب علّی و معلولی دارند و در رأس این هرم مبتنی بر علیت، خدا قرار گرفته است. در این نگرش موجودات جهان از یکدیگر مستقل نیستند بلکه به یکدیگر وابسته و پیوسته هستند و در نهایت این زنجیره به علت العلل یعنی خدا منتهی می‌شود. خدایی که خود به چیزی وابسته نیست. در این نگاه آیات فوق به گونه‌ای دیگر تفسیر و تأویل می‌شوند که با قانون علیت همخوانی داشته باشند. پس خدا مستقیما آسمان و زمین و انسان را خلق نکرده است بلکه میلیاردها سال طول کشیده است تا به تدریج کهکشانها و سیارات شکل بگیرد و میلیونها سال طول کشیده تا در اثر تکامل موجودات زنده، انسان خلق شود.

اگر تصور از خدا این باشد که «خدا موجودی متمایز و به کلی دیگر است» جهان موجود مستقلی است که هیچ شباهتی با خدا که: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری،11) است ندارد. هستی دو بخش دارد: جهان که ممکن الوجود است یعنی از هر نظر ممکن، حادث، وابسته و متناهی است، و خدا که واجب الوجود است و از هر نظر واجب، قدیم، مستقل و نامتناهی است.

اگر تصور ما از خدا این باشد که «خدا وجود اصیل و وجود بخش است» شکاف پرناشدنی بین خدا و جهان پر می‌شود و هرآنچه خدا دارد در حد سهمی که آنها از وجود دارند، دیگر موجودات نیز دارند. در نظر کسی که هستی را تشکیکی و مراتبی می‌بیند مجموعه موجودات جهان، مراتبی از وجود خدا هستند. مثل نور، تصویر آینه یا سایه که عین ربط به منبع نور، صاحب تصویر و صاحب سایه است و وجود و بقایش وابسته به آنها است با اینکه تصور می‌شود جهان مستقل از منبع نور و صاحب تصویر و سایه وجود دارد. جهان همچون خدا ازلی است، با خدا سنخیت و تشابه دارد و همچون خدا ابدى است.

اگر تصور ما از خدا این باشد که «خدا عین هستی بلکه همه هستی است» جهان، وجود استقلالی از خدا ندارد و خدا تنها موجود مستقل هستی است. بین خدا و جهان، امکان تفکیک وجود ندارد چون وجود مستقل از خدا ندارد. هر یک از اجزاء جهان گرچه خدا نیست ولی غیر خدا هم نیست اول و آخر، ظاهر و باطن هر چه هست اوست: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» (حدید،3) خدا با هر چیز جهان هست ولی هر چیز جهان نیست گویی همه چیز پاره‌های وجود خدا است: «مع كل شی ء لا بمقارنه و غیر كل شیی ء لا بمزایله» (نهج البلاغه، خطبه 1) بخش‌هایی از او ضرورتی ازلی و ابدی دارد و مشمول زمان نیست، هر چند که بخش هایی از آن ضرورتی ازلی و ابدی ندارند وجودی مشروط داشته و مشمول زمان است.

د) تاثیرات انسان‌شناختیِ شناخت خدا: در تصور کسی که خدا را شناخته است:

1- انسان به خودی خود فقیر است و ندار. همه چیزش از خدا بوده، هست و خواهد بود. خدایی که خودش بی‌نیاز است: «یا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ» (فاطر، 15) خدا تنها موجودی است که انسان را برای خودش دوست دارد نه از سر نیاز به او و اگر چیزی به انسان می‌دهد رایگان می‌دهد نه برای جبران از جانب انسان.

2- انسان در باور خداشناس، به خود وانهاده، تنها و بی‌پناه نیست. به همین جهت انسان خداباور هیچگاه احساس تنهایی و بی‌پناهی و ناامیدی نمی‌کند چون احساس می‌کند که مورد توجه و لطف خدا قرار دارد.

3- خداشناس احساس می‌کند که در ساختاری پا به عرصه زندگی گذاشته است که خدا از پیش سامانه آن را طراحی کرده است و او همچون دیگر مخلوقات از او و به سوی اوست: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ» (بقره،156)  و تحت مدیریت و اشراف کلی خدای عالم و قادر و مهربان قرار دارد.

4- انسان خداشناس معتقد است که خدا او را رها نکرده و سعی دارد به میزان فهم او وی را در رسیدن به رستگاری ابدی کمک کند: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى» (طه،50)

5- خداشناس در زندگی هدفی بیرون از خود دارد و آن هدف خدایی است که مظهر زیبایی، شفقت و معرفت است. میزان دوری و نزدیکی انسان به این هدف، وابسته به میزان تلاش و مجاهدت او در خلاقیت و کسب هر چه بیشتر کسب فضیلت و حقیقت است.

6- خداشناس بر این باور است که خدا همه چیز را در تسخیر و خدمت او قرار داده است تا او همه چیز خود را برای نزدیکی به خدا هزینه کند و به قدر طاقت انسانیش کمال خدایی پیدا کند.

7- خداشناس، با خدایی زندگی می‌کند که رفتارش با انسان‌ها بر اساس عدل و احسان است. خدای رحمان به دلیل علاقه‌ای که به انسان دارد تنها به عدل با او عمل نمی‌کند بلکه نسبت به انسان توجه و لطف ویژه‌ای دارد. او را در مسیر حرکتش از لطف و یاری و امداد خویش برخوردار می‌کند.

ه) تاثیرات ارزش‌شناختی شناخت خدا: خداشناس، با شناخت خدا به این نتیجه می‌رسد که زندگی زیباست و هر نوع زندگی با خدا ارزش زیستن دارد. زندگی می‌تواند هر لحظه بهتر و مطلوب‌تر از آنچه هست شود چون خدا در زندگیش حضور دارد. می‌تواند با او ارتباط برقرار کرده و انس بگیرد و حضور و لطف او را جاودانه احساس کند. بنابراین لازم نیست خود را از رنج بیماری، پیری، نپایندگی، مرگ و تنهایی بکشد و خود را از زندگی پر رنج خلاص سازد یا برای اینکه زندگی ارزش زیستن داشته باشد برای آن معنا جعل کند و ارزش بتراشد.

در تصور انسان خدا‌شناس مومن به خدا، ارزشی بالا‌تر از خدا وجود ندارد تا او آن را چون خدا ارزشمند و همدوش او دوست ‌داشتنی و مطلوب بداند: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره، 165). از نظر خداشناس، ملاک خوبی و ارزش، مطلوب و خواسته‌ها و محبوب‌های خدا است:

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ»

«فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ»

«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»

«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»

«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ» …

و ملاک بدی و ضد ارزش، نامطلوب، ناخواسته‌ و نامحبوب‌های خدا است:

«وَ اللَّهُ لَا يُحِبُّ الْفَسَادَ»

«إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ»

«إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ»

«إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»

«إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ»

«إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ» …

و‍ ) تاثیرات وظیفه‌شناختیِ شناخت خدا: در يك نگاه كلى، خداشناس وظيفه خود نسبت به خدا و خلق خدا را هماهنگ و سازوار با شناختی که از خدا دارد کشف می‌کند. درست است که لفظ خدا برای همه مشترک است ولی این اشتراک لفظی و ظاهری است و در واقع معنا و مصداق متفاوتی دارد. بنابراین مطابق با هر یک از خداشناسی‌ها، نسبت بین انسان و خدا تفاوت پیدا کرده و وظیفه‌ای که فرد نسبت به خدا احساس می‌کند معنای متفاوتی پیدا می‌کند:

آنکه به خدا از طریق انبیا ایمان آورده است و خدا برای او از این طریق یقینی شده است گوش به فرمان انبیا از وظایف خود نسبت به خدا و خلق خدا آگاه می‌شود.

آنکه از راه کشف و شهود به خداشناسی دست یافته است وظایف خود را از طریق باطن و قلب خود دریافت می‌کند چنانکه از برخی عارفان نقل شده است: «حدثنی قلبی عن ربی کذا»

آنکه خدا را از طریق استدلال و عقل دریافته است وظایف خود را از راه استدلال و عقل به دست می‌آورد.

البته باید توجه داشت که اکثر خداشناسی‌ها تلفیقی است و از ترکیب راه‌های متفاوت شکل گرفته است و وظایف فرد نسبت به خدا برای آنان جنبه تلفیقی و ترکیبی دارد.

بعضی خدا را مولا و خود را بنده‌ای تصور می‌کنند که حیات و ممات آنان از اوست و آنها خود را مدیون مولای خود دانسته و گوش به فرمان، وظیفه خود را از فرمان او دریافت می‌کنند. بعضی خدا را پادشاه و خود را رعیت پادشاه شناخته و وظیفه خود را انجام بی چون و چرای خواسته‌های او می‌دانند. ملاصدرا به خداشناسی برخی از عمامه به سرهای زمان خود خرده گرفته می‌نویسد: «صفتي چند از براي معبود خود اثبات مي‌كنند كه اگر براي رئيسِ دهي اثبات كنند بخواهد رنجيد… توحيد را بر وجهي تصور كرده‌اند كه كسي نفي شريك از طبّاخ و خبّاز و درودگر و بنّا نمايد» وظیفه آنان در مقابل این خدا شبیه است به «سلاطين دنيا، جمعي را كه گفتة ايشان نشنيده‌اند و فرمان نبرده‌اند، سياست كنند و جمعي را جاه و منصب بخشند.» (رساله سه اصل، ص127)

آنان که خدا را از طریق عقل و استدلال شناخته‌اند وظیفه خود را نیز از طریق عقل همسانی با خدا در شفقت و معرفت به قدر طاقت بشری تشخیص داده‌اند، شش وظیفه اصلی که برخی از فلاسفه برای انسان فضیلت دانسته‌اند عبارتند از: 1- وفادارى بر عهد و پيمان فطرى خويش با خدا و مردم. 2- جبران مافات و بازگشت به خدا و حق مردم. 3- حق شناسى وسپاسگزارى از خدا و مردم. 4- همچنین تشبه به خدا در توزيع عادلانه لذت و خوبى‌ها و نارضایتی از توزيع ناعادلانه و تبعیض آمیز شادی و خوبی نسبت به مردم. 5- تشبه به خدا در احسان و نيكوكارى: همچون خدا که بى‌حساب به بندگان خود می‌بخشد و به آنها نيكى و مهربانى می‌كند و در پرورش و رشد آنان سعى می‌كند و براى تامين امنيت آنان تلاش می‌كند و در بهبود وضعيت آنان می‌كوشد او نیز نسبت به مردم چنین کند. 6- عدم ضرر و زيان به سلامت، امنيت، عقل، سعادت، خوشبختى و آزار غیر ضروری به ديگران.

عاشقان خداشناس و عارفانی که «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره، 165) هستند چون محبوب آنان خدا پاکیزگی و توبه را دوست دارد، آنان نیز  وظیفه خود می‌دانند که پاکیزگی و نظافت خویش را حفظ کنند و اگر در پاکی معنوی قصور یا تقصیری داشته‌اند جبران مافات کرده توبه نمایند تا پاک شوند. چون خدا پرواپیشگی را دوست دارد مواظبند که مبادا دست از پا خطا کنند و خلاف خواست محبوب خود عمل کنند. چون خدا نیکان را دوست دارد سعی در نیکی به هم نوعان خود دارند و چون خدا اهل قسط و عدل را دوست دارد وظیفه خود می‌دانند که سهم و حق صاحبان حق را به آنان اعطا کنند. اجرای عدالت و قسط باعث بروز مشکلات و گرفتاری بسیار است چون خدا متوکلان و صابران را دوست دارد آنان وظیفه خود می‌دانند در این مسیر دشوار از خدا کمک گرفته و در برابر موانع راه حق به خدا توکل کنند و صبوری و پایداری را پیشه خود سازند.

این افراد وظیفه خود می‌دانند که گرد هر آنچه برای محبوبشان نامطلوب است و محبوبشان نیست نگردند. به همین جهت استکبار نمی‌ورزند، گرد فساد و ظلم نمی‌گردند، به حق و حقوق دیگران تعدی و تجاوز نمی‌کنند. به محبوب خود و مردم خیانت نمی‌کنند. در مصرف نعمت‌های اعطایی محبوبشان اسراف نمی‌کنند و …

  1. آثار و نتایج احساسی و عاطفی شناخت خدا كدامند؟ یعنی شناخت خدا چه تاثیری در ساحت احساسی و عاطفی Affective or emotive وجود آدمی دارد؟ و چگونه لذّات و آلام و خوشایندها و بدآیندهای آدمی را دگرگون می‌كند؟

دومین ساحت وجود انسان، عواطف و احساسات و هیجانات او است که تحت تأثیر خداشناسی متغیّر و دگرگون می‌شود. منظور از عواطف و احساسات كليه حالات، هیجانات و روحيات انسان است که در اثر مواجهه او با پدیداری بروز و ظهور پیدا می‌کند. این تغییرات که گاهی پایدار و گاهی موقت است با نام‌های متفاوت از آن یاد می‌شود، نام‌هایی چون: عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، آرامش و تشویش، افسردگی و اضطراب، امید و ناامیدی، شادی و اندوه، خوشحالي و ناراحتی، خشم و خشنودی، تعجب، تحیّر، ترس و وحشت و خلاصه هر چه که در ظاهر لذت و درد و در باطن آرامش و رنج محسوب شود.

این احساسات زمانی در انسان بروز و ظهور می‌یابد که فرد با امر خوشایند یا ناخوشایندی روبرو شود. امور خوشایند یا بدآیند نسبت به افراد و گروه‌های مختلف فرق می‌کند. بروز احساسات، عواطف و هیجان‌های مختلف انسان به هنگام مواجهه با امور مختلف از جمله خدا، حداقل تحت تأثیر پنج عامل کلی است: 1- وراثت، 2- محیط تعلیم و تربیت، 3- نوع و میزان تجربیات شخص، 4- مدل و تیپ شخصیتی، 5- میزان اطلاعات و توانایی های علمی و ذهنی.

مطابق این مبنا، طبیعی است زمانی که محیط تعلیم و تربیت کسی نسبت به خدا شرک‌آلود و تجربیات زندگی او توأم با زیست مشرکانه و اطلاعات او در همین راستا باشد، خودشیفتگی قبیله‌ای هم در او قوی بوده و ذهن نقادی نداشته باشد، هنگامی که سخن از توحید و یگانگی خدا به میان آید نفرت وجودش را پر می‌کند و هنگامی که از خدایان سخن به میان آید شاد و مسرور می‌شود: «وَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذَا ذُكِرَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» (زمر،45) بر عکس سخن شرک آلود، نفرت مومن را بر می‌انگیزد و سخن از یگانگی خدا او را شاد و مسرور می‌سازد و احساس آرامش می‌کند: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد، 28) اگر از خدا یاد شود مومن یک نوع ترس و نگرانی نیز برای او حاصل می‌شود. ترسی که زمینه ایمان بیشتر به خدا است: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آيَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِيمَانًا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» (انفال، 2) یاد خدا احساس بی‌قراری را از مؤمن می‌زداید و برایش قرار به ارمغان می‌آورد و بر ایمان فرد می‌افزاید: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ» (فتح، 4) احساس اطمینان و قرار که آمد نگرانی و ناامنی روانی و ترس از آینده و غم و حسرت و پشیمانی از گذشته از او رخت برخواهد بست. از نظر خداشناس كسى كه خدا را با خود دارد از چيزى ترس ندارد و از گذشته و آينده غمی‌به دل راه نمی‌دهد. آنكه خدا را نشناخته است ترس و غم دارد.  «أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (یونس، 62) آنکه غم گذشته و ترس آینده نداشته باشد هم از زمان حال لذت می‌برد و خودخواهیش از میان می‌رود و با دیگران به رحمت و شفقت برخورد می‌کند. قرآن از این رأفت و شفقت یعنی عواطف مثبت نسبت به دیگران بین مسلمانان مکرر سخن می‌گوید: «فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا» (آل‌عمران، 103) این موضوع اختصاص به مسلمانان ندارد در مورد پیروان حضرت عیسی نیز می‌فرماید که بین آنان رأفت، رحمت و رهبانیت ایجاد شد: «وَ جَعَلْنَا فِي قُلُوبِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبَانِيَّةً» (حدید، 27)

علاوه بر تصوری که ادیان از خدا و خداشناسان به دست داده‌اند، خدای عارفان نیز حس باطن و ظاهر عارفان را تغییر داده و  احساسات و عواطف آنان را دگرگون کرده است. در جهان‌بینی آنان همه رنج‌ها از جدايى و فراق دوست و محبوب است و همه شادی‌ها و سرور از وصال محبوب است. انس با خدا وقت خوشی و غفلت از خدا وقت ناخوشی است. خداشناس عارف، با خدا خوش است و بى خدا ناخوش، با او در لذت است و بى او در رنج، با او شاد است و بى او در غم.

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبرى بود

در تصور آنان همه چیز جلوه خدا است و با دیدن این جلوه‌ها هم می‌توان خدا را دید و از این دیدار لذت برد و مست و سرخوش شد:

من آزمودم مدتى بى تو ندارم لذتى

كى عمر را لذت بود بى ملح بى پايان تو؟

 

من که صلحم دایما با این پدر

این جهان چون جنّتستم در نظر

 

بانگ آبش می رسد در گوش من

مست می گردد ضمیر و هوش من

 

شاخه‌ها بینم مثال ماهیان

برگها کف زن مثال مطربان

 

از هزاران می نگویم من یکی

زآنکه آکندست هر گوش از شکی

همه آنچه زیبا، لذت بخش، شادی آفرین و خیر است پرتو وجود، زيبا و لذت آفرين خدا است و هر چه به گمان غیر عارف شر، ناخوشی و غم است اگر دقت شود به خودی خود خیر است. خدا شر نیافریده است این بشر خودشیفته است که دوست دارد همه عالم بر وفق مراد او و در خدمت تمایلات او باشد و اگر با تمایلات او هماهنگ نباشد خلقت جهان معیوب و شر و لازم می‌داند که این شرها نباشد. در هر صورت لازمه همیشگی خداشناسی احساس امید، نشاط و شادی است و احساس ناامیدی، کسالت و غم لازمه خودشیفتگی و نشناختن خداست.

  1. آثار و نتایج ارادی شناخت خدا كدامند؟ یعنی شناخت خدا چه تاثیری در ساحت ارادی conative وجود آدمی دارد؟ و چگونه اراده‌ها و كراهتها و خواسته‌ها و ناخواسته‌های آدمی را تغییر می دهد؟

یکی دیگر از ساحت‌های درونی وجودی انسان که تحت تأثیر خداشناسی او تغییر می‌کند، ساحت اراده است. ساحت اراده و خواسته‌ها به مجموعه اموری گفته می‌شود که اگر هستند انسان می‌خواهد نباشند و اگر نیستند انسان می‌خواهد که باشند، مطلوب‌ها، مقاصد، آرمان‌ها، انگیزه‌ها و اهداف انسان از این قبیل هستند.

اراده انسان تحت تاثير دو ساحت درونی یعنی باورها و احساسات شکل می‌گیرد. آنكه بر این باور است که خدا سرمنشأ خلقت است و اداره عالَم بدون استثنا در دست اوست: «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» و خدا عالِم به همه امور، توانا به هر امر ممکن و مهربان نسبت به همه انسان‌ها است منطقاً باید به این نتیجه رسیده باشد که نباید در برابر اراده و خواست و کراهت حكيمانه خدا، خواست و اراده و کراهتی داشت و نباید خواست و اراده خود را بر خواست و اراده خدا ترجيح داد بلکه باید اراده، خواست، کراهت و ناخواست خود را بر اراده تكوينى و تشريعى خدا منطبق و هماهنگ ساخت.

اراده خدا همچون دیگر مفاهیم از قبیل خواست و کراهت، مفهومی نمادین است چون خدا اراده و خواست و کراهت به معنای متعارف ندارد بلکه برای او چنین اوصافی محال است. در واقع اراده خدا همان چیزی است که در برابر نگاه و ذهن ما نمود پیدا می‌کند. نمود یا تجلی اراده خدا قوانین حاکم بر جهان است. با مطالعه پدیده‌ها و قوانین حاکم بر طبیعت می‌توان به اراده و خواست خدا دست یافت. دانش بشر به قوانین هستی و طبیعت در واقع درک بشر از اراده خداوند است. خدا در خلقت خویش قوانین و سنت‌هایی قرار داده است که ثابت و غیر قابل تغییر هستند. این قوانین همانگونه که بر گذشتگان جاری است بر آیندگان هم جاری است: «سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا» (احزاب، 62) ثبات این قوانین بیانگر این است که نمی‌توان آن را به نفع امیال خود تغییر داد بلکه چاره‌ای جز تسلیم به این قوانین نیست:

ای رفیقان راهها را بست یار

آهوی لنگیم و او شیر شکار

 

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای

در کف شیر نری خون‌خواره‌ای

 

او ندارد خواب و خور چون آفتاب

روحها را می‌کند بی‌خورد و خواب

 

که بیا من باش یا هم‌خوی من

تا ببینی در تجلی روی من

پس لازمه خداشناسى تسليم خدا بودن است و تسلیم خدا بودن به معنای تسلیم قوانین خدا بودن است، قوانینی که ربوبیت خدا بر اساس آن شکل گرفته است. به همين جهت بود که پروردگار ابراهيم از او خواست تا تسلیم پروردگار خود باشد و ابراهیم نیز تسلیم پروردگار جهان شد: «إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ. قَالَ: أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ» (سوره بقره، آيه131). آنکه این قوانین را بشناسد و به درستی مطابق آن عمل کند کلید موفقیت و سعادت خویش را به دست آورده است: «وَ مَن يسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى» (سوره لقمان، آيه22) نيك پنداری، نيك گفتاری و نيك رفتاری محصول تسلیم خدا بودن است که نتیجه آن این است که اندوه، حسرت، پشیمانی از گذشته و ترس و نگرانى از آینده از بین خواهد رفت: «مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّهِ وَلاَ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَلاَ هُمْ یحْزَنُونَ» (سوره بقره، آیه112)

تسلیم خدا و تسلیم قوانین تکوین و تشریع خدا بودن زمانی با ارزش است که شخص نه از سر اجبار بلکه به آنچه تسلیم شده راضی باشد و با میل و رغبت بپذیرد که خواست خود را در چهار چوب آن قوانین و مطابق آن قوانین تنظیم کند چون اصولا اراده آنچه خلاف قوانین خلقت و شریعت است بی نتیجه و باطل است چون خلاف قوانین خلقت است: «اتَّبَعُوا مَا أَسْخَطَ اللَّهَ وَكَرِهُوا رِضْوَانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ» (سوره محمد، آیه28). در واقع از روی رضا خواست خود را با خواست خدا هماهنگ سازد نه از سر ناچاری چنانکه حافظ می‌گوید:

رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای

که بر من و تو در اختیار نگشادست.

رضا به رضاى دوست است که اتحاد بین دوستان ایجاد می‌کند یعنی دوست را نیز راضى می‌كند: «وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الأَنصَارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِى اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُواْ عَنْهُ» (سوره توبه، آیه100).

یکی از قوانین خلقت که از طریق انبیا به مردم اطلاع رسانی شده است این است که در طرح خدا زندگی بشر به دنیا ختم نمی‌شود بلکه زندگی ادامه دارد و غیر از این دنیا زندگی دیگری هم وجود دارد. بنابراین خداشناس باید خط مشی زندگی خود را با آن طرح تنظیم کند: «مَّن كَانَ يرِيدُ ثَوَابَ الدُّنْيا فَعِندَ اللّهِ ثَوَابُ الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ» (سوره نساء، آيه134). با این تعریف از دامنه زندگی، که دامنه زندگی با مرگ خاتمه می‌یابد، عقلانیت یعنی تنظیم خط مشی زندگی خود با دریافت بیشترین لذات دنیا: «تُرِيدُ زِينَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا» (سوره كهف، آيه28) اما با این تعریف از دامنه زندگی، که زندگی هم دنیا و هم آخرت است عقلانیت یعنی تنظیم خط مشی زندگی خود هم با لذات دنیا و هم لذات آخرت. به همین جهت زمانی که از امام صادق پرسیده می‌شود که عقل چیست؟ پرسشگر پاسخ می‌شنود که عقل یعنی چیزی که با آن خدا عبادت شود و بهشت با آن نصیب گردد: «قُلْتُ لَهُ مَا الْعَقْلُ قَالَ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ» (الکافی، ج1، ص11)

انتظار می‌رود که خداشناسان به مقتضای خداشناسی‌شان عمل کنند ولی گاه اراده دنيوى آنها غلبه كرده آنان را تحت تاثير قرار مى‌دهد و به مقتضای خداشناسی‌شان عمل نمی‌کنند: «مِنكُم مَّن يرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنكُم مَّن يرِيدُ الآخِرَةَ» (سوره آل‌‌‌عمران، آيه152) ولى همه بايد بدانند دنیاخواه دنیا را به دست می‌آورد و آخرت خواه آخرت را، با این تفاوت که دنیا خواه، آخرت را از دست می‌دهد ولی آخرت خواه دنیا را نیز دارد چنانچه سعادت آخرت را نیز دارد: «مَن كَانَ یرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِى حَرْثِهِ وَ مَن كَانَ یرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤتِهِ مِنْهَا وَ مَا لَهُ فِى الْآخِرَةِ مِن نَّصِیبٍ (سوره شورى، آیه20)

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد

خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد

 

ای باغ، توی خوشتر یا گلشن گل در تو

یا آنک برآرد گل، صد نرگس تر سازد

 

ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش

یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر سازد

اینگونه است که خداشناسی اراده‌ها و كراهت‌ها و خواسته‌ها و ناخواسته‌های آدمی را تغییر می دهد.

  1. آثار و نتایج عملی شناخت خدا كدامند؟ یعنی شناخت خدا چه تاثیری در ساحت عمل دارد؟ و چگونه اعمال آدمی، اعم از اعمال حوائجی، درونی، و باطنی و اعمال جوارحی، بیرونی، و ظاهری، اعم از اعمالی كه در حیات فردی و خصوصی انجام می‌پذیرند و اعمالی كه در زندگی جمعی و عمومی صورت می‌گیرند، را متفاوت می‌سازد؟

مهم‌ترین تاثیر و نتيجه خداشناسی مربوط به عمل است. ادعای خداشناسی بسیار است ولی عمل به لوازم خداشناسی کم است. میزان خداشناسی افراد با محک عمل خداشناسان مشخص می‌شود. در عمل است که افراد میزان ایمان خود به شناخت خویش را نشان می‌دهند. به همین جهت در قرآن تعبیر «الَّذِينَ آمَنُوا» با تعبیر «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» قرین است. تعبیر «الصَّالِحَات» در کنار عمل احتمالاً از دو جهت است: اول اینکه عمل باید متناسب با خداشناسی باشد. دوم اینکه از بین اعمال مختلف بهترین و مناسب‌ترین و کمال آفرین‌ترین انتخاب شود.

اعمالی که از انسان صادر می‌شود به دو بخش قابل تقسیم است: الف) ظاهرى یا بيرونى. ب) باطنى یا درونى. ظاهرى مثل آنچه بر زبان بدن و کلام شخص جلوه می‌کند و از چشم، گوش، دست، پا، چهره و زبان صادر می‌شود. باطنى مثل آنچه در ذهن، نفس، روح و قلب آدمی است. خداشناسی هم در اعمال ظاهر و هم بر حالات باطن انسان تأثیر می‌گذارد. این تأثیر می‌تواند هم در عرصه خصوصی و هم در عرصه جمعی و عمومی بروز و ظهور داشته باشد به قول مولانا:

هر چه گوید مرد عاشق، بوی عشق

از دهانش می‌جهد در کوی عشق

طبیعی است که انواع خداشناسی‌ها آثار متناسب با خود را بر افراد دارد و چون توضیح تفکیکی آن از حوصله این مقاله خارج است تنها به آثار عمومی خداشناسی اشاره می‌کنیم:

الف) آثار و نتایج باطنی: آثار و نتایج عملی که در باطن یا به اصطلاح قرآن کریم در قلب خداشناس در اثر خداشناسی ایجاد می‌شود بسیار است. مهم‌ترین آنها عبارتند از:

1- ایمان و باور قلبی به خدا.

2 – باور قلبی به یگانگی خدا و وحدت خدا.

3 – احساس خلوص: خداشناس به معنای دقیق کلمه احساس می‌کند که باید وقف خدا باشد و تنها خدا برای او اهمیت اول را دارد. برای خداشناس غیرخدا اهمیتی ندارد تا ریا کند و خود را به دیگران بنمایاند.

4- فروتنی و خشوع در برابر خدا: آنکه به بزرگی خدا پی برده باشد تکبر و استکبار نداشته احساس بزرگی و خدایی ندارد بلکه همواره در برابر خدا احساس ذره دارد.

5- یاد و توجه به خدا و احساس حضور او در هر حال و شرايط.

6- حس توکل: خداشناس که مهار و مدیریت هستى را در اختیار خدای دانای قادر مهربان می‌داند نه در اختیار خودش و نه در اختیار ديگري لذا در او حس توکل ایجاد می‌شود. احساس می‌کند جز به او تکیه ندارد و نباید به دیگران تکیه داشته باشد به قول شعیب: «وَ مَا تَوْفِيقِى إِلاَّ بِاللّهِ عَلَيهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيهِ أُنِيبُ» (سوره هود، آيه88) توکل را نباید با فرار از مسئولیت و امور را به اصطلاح قضا و قدر سپردن اشتباه گرفت بلکه توكل به این معنا است که طاعت، تلاش و خدمت كند ولی بر آن دل نبندد و بداند بدون مشیت و قانون و خواست خدا همه چیز بی اثر است به تعبير حافظ:

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری است

راهرو را گر صد هنر دارد توکل بایدش

7- حس رضا قضا: حس رضا احساسی است که خداشناس نسبت به اتفاق ناگوار دارد. اتفاقی که وقوع آن در اختیار خودش نیست و معمولاً خوشایند انسان‌ها نیست و از آن شکوه می‌کنند ولی برای خداشناس پذیرفتنی است. به یادآوریم بیان احساس منقول از امام حسین را در اوج گرفتاری در صحنه کربلا که: «الهی رِضاً بِرِِضِاکَ، صََبراً عَلی قَضائِک یا رََبََََّ لا الهَ سِواکَ …»

8- شکر و قدرشناسی باطنی از نعمت های خدا

9- صبر بر سختى و مصیبت‌ها، صبر بر دشواری‌های راه خدا و صبر بر سختی عدم عصیان خدا علی‌رغم کشش درونی و بیرونی بر عصیان.

10- زهد و بی رغبتی به دنیا و هرآنچه که غیر خدا است.

11- تقوا و پرواى از خدا و مواظبت بر اینکه مبادا در زندگی و تصمیمات خدا در نظر گرفته نشود.

12- امید به رحمت خدا

13- خوف از دوری از خدا

14- تسلیم و تفويض: خدا شناس به هر آنچه که از تکوین و تشریع از جانب خدا سارى و جارى است تسلیم است و برای او دیگر چیزی مهم نیست چون می‌داند که هیچ کس بهتر از خدا به مصالح عباد آگاه نیست و خدا هر آنچه مصلحت اوست نسبت به او انجام میدهد چنانکه موسی در برابر فرعونیان گفت: «أُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ» (سوره غافر، آيه44)

ب) آثار و نتایج ظاهرى: آثار و نتايجى كه خداشناسی  در ظاهر انسان ایجاد می‌کند بسیار زیاد است و در این خصوص جز بسنده کردن به کلیات چاره‌ای نیست، یافتن مصادیق کلیات امر دشواری نیست.

الف) اعمال ظاهرى مربوط به خدا ستایش، پرستش، خضوع، اطاعت خدا در همه اعمال مرتبط با خود و دیگران. خداشناس تابع خواست و فرمان خدا است و از آنچه او دوست ندارد اجتناب می‌کند و به آنچه آو دوست دارد عمل می‌کند، چه در عرصه خصوصی و چه در عرصه عمومی.

ب) اعمال ظاهرى مربوط به خود: رفتار انسان با خود برای خداشناس که شامل وظایف مربوط به به بدن خويش است، مثل چشم، گوش، دست، پا، شکم و میل جنسی، زبان دهان و زبان بدن، متناسب با چیزی است که مورد پسند خدا باشد.

پ)  اعمال مربوط به دیگران: ديگران شامل گروه‌هاى زيادى هستند که خداشناس در مورد هر یک موضع متفاوتی دارد گروه‌هایی چون:

1- نزدیکان: همچون خواهر و برادر، اقوام، دوست و همسایه و هم شهری و هم میهن.

2- بالا دستی ها: شامل الف) مربیان تربیتی مثل انبیا، اولیا، علما، پدر و مادر. ب) مربیان آموزشی مثل معلمان و استادان ج) مسئولین حکومتی صاحب قدرت سیاسی، اقتصادی و امنیتی.

3- پایین دستی‌ها شامل: الف) افراد تحت تکفل خانواده مثل همسر و فرزندان. ب) شهروندان تحت مدیریت ما ب) شاگردان و غیره.

4- انسانهاى هم‌طراز که شامل افراد بسيارى می شوند:

الف) آنکه ما از او کمک می خواهیم یا او از ما کمک می خواهد.

ب) آنانکه به ما خوبی کرده‌اند.

ج) آنانکه ما به آنها خوبی کرده‌ایم.

د) آنانکه به ما بدی کرده یا بدی می‌کنند.

ه) آنانکه ما به آنها بدی کرده‌ایم.

و) آنكه ما با آنها گفتگو، همفکری و مشورت می‌كنيم.

ز) آنانکه از آنها مشورت می‌گيريم.

در يك نگاه كلى خداشناس وظيفه خود را صالح‌ترین و مناسب‌ترین موضع در برابر دیگران آن هم هماهنگ با شناخت خود از خواست خدا دارد که می‌توان به نحو کلی چنین برشمرد:

1- وفادارى بر عهد و پيمان نوشته یا نانوشته خود با دیگران، چنانکه خدا هم بر عهد خود وفادار است.

2- جبران مافات و خسارت و آزاری که به دیگران داده‌ایم.

3- حق‌شناسى و سپاسگزارى از دیگران متناسب با لطف و نیکی که بر ما روا داشته‌اند. خدا هم حق‌شناس است: «هَلْ جَزَاء الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ» (سوره رحمن، آيه60)

4- عدالت فردی و اجتماعی: توزيع عادلانه لذت و خوبى‌ها و جلوگيرى از توزيع ناعادلانه لذت و خوبی‌ها، متناسب با حقی که دارند: «الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ» (یونس، 4). عدالت فردی و اجتماعی. خدا عادل است و اثر خداشناسی عدالت خداشناس است. آنکه عادل نیست خداشناس هم نیست. خودشیفتگی، گروه شیفتگی و نوع شیفته با خداشیفتگی تناسب ندارد. کسی که حاضر نیست حقوق دیگران را به آنان اعطا کند تناسبی با خداشناسی ندارد و ادعای او کذب است. بنابراین خداشناس با خود، با خدا، با همنوعان، با طبیعت و محیط زیست منصفانه برخورد کرده و به بندگان و مخلوقات خدا ظلم و حق آنان را پایمال نمی‌کند. هر چه را در شرایطی دوست دارد باشد برای دیگران هم در همان شرایط دوست دارد و هر چه را در شرایطی دوست دارد نباشد برای دیگران هم در همان شرایط دوست ندارد.

5- رحمت، احسان و نيكوكارى با دیگران: خداشناس که همه داشته‌های خود را بخش رایگان خدا می‌داند برای نزدیکی و تَشَبُه به خدا علاوه بر اجراى عدالت نسبت به ديگران که دادن حق آنهاست همچون خدا بى‌حساب و بدون اینکه افراد حقی داشته باشند می‌بخشد و به آنها نيكى و مهربانى می‌كند و در افزایش خوشی و خوبی آن تلاش می‌کند و در پرورش و رشد آنان سعى می‌كند: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ (عصر، 3) و براى تامين امنيت آنان تلاش می‌كند و در بهبود وضعيت آنان می‌كوشد. احسان و نیکی در پندار، گفتار و رفتارش نسبت به دیگران خداگونه و بی‌حساب است: يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَ لَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ (حشر، 10).

6- عدم ضرر و زيان: خداوند خير است و براى بندگان خود خير می‌خواهد و دوست ندارد به آنان بدون دلیل آسيبی برسد. خداشناس نيز از آزار غیرضروری گفتاری و رفتاری و ضرر زدن به سلامت، امنيت، عقل، سعادت، خوشبختى ديگران اجتناب می‌کند بلکه اولویت او کاهش درد و رنج غیرضروری دیگران است.

نتیجه اینکه خداشناسی در همه شئون عملی زندگی انسان تغییر و تحول ایجاد می‌کند و حیاتی نو و تولدی جدید به او می‌دهد و در حقیقت مرده را زنده می‌کند: يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا استَجيبوا لِلَّهِ وَلِلرَّسولِ إِذا دَعاكُم لِما يُحييكُم (انفال، 24)

اماّ، ناگفته پیداست که فقط در صورتی می توان از مطلوبیّت شناخت خدا (پرسش های ۱۳ تا ۱۵) و آثار و نتایج شناخت خدا (پرسش های ۱۶ تا ۱۹) دم زد که خود این شناخت امکان‌پذیر باشد. بنابراین، اگر به پرسش 2 پاسخ منفی داده شود، یعنی خدا ناشناختنی تلقّی گردد، باید پرسش های ۱۳ تا ۱۹ را یک بار درباره کوشش راه شناخت خدا و یک بار درباره باور‌های گوناگون راجع به خدا تکرار گردد: زیرا اگر شناخت خدا امکان پذیر نباشد، مسلماً دو امر دیگر امکانپذیر هستند: یکی سعی در جهت شناخت خدا، و دیگری داشتن باورهایی درباره خدا. پس، میتوان پرسید که، اعمّ از اینکه خدا شناختنی باشد یا نباشد:

  1. اصلاً سعی در جهت شناخت خدا مطلوب و ارزشمند است؟ چرا؟

پس از پرسش از اینکه خداشناختی است یا خیر؟ اگر شناختی است تأثیر خداشناسی در منش و شخصیت و ابعاد شخصیت انسان چیست؟ محور سوالات به این سمت و سو رفته است که فارغ از اینکه خدا، شناختی باشد یا خیر اصولاً سعی در جهت شناخت خدا مطلوب و ارزشمند است یا خیر؟ اگر پاسخ مثبت است چرا؟ و اگر پاسخ منفی است چرا؟

فهم مقصود پرسشگر کمی دشوار است آیا منظور این است که اصل تلاش در راه شناخت خدا ارزشمند است یا خیر؟ در این صورت پاسخ مثبت است و مهم‌ترین دلیل ارزشمند بودن سعی در شناخت خدا تأثیری است که این سعی در شناخت ما از خودمان دارد و نتیجه آن این است که ما پاسخ مهم‌ترین پرسشمان را که «من کیستم؟» می‌گیریم و باعث می‌شود که ما به خودمان ‌شناسانده شویم.

اما اگر منظور پرسشگر این است که ما هرچقدر هم خدا را شناخته باشیم باید در شناخت خدا توقف نکرده و همواره بر شناخت بیشتر خدا سعی کنیم یا خیر؟ در اینجا نیز پاسخ مثبت است چون «سنتاً خدا موجودی واجب تلقی شده است که مشخصه‌اش علم مطلق، قدرت مطلق، خیر محض، تغییر ناپذیری و جاودانگی است» (درباره دین، ص2) و شناخت مطلق حد و مرزی ندارد. آنان که خدا را شناخته‌اند هر چه سعى و تلاش در اين راه کرده‌اند به شناخت واقعی از او نرسیده و نخواهند رسید چون شناخت آنها از خدا به نهايت و اطلاق نمی‌رسد و ارزش مترتب بر شناخت خدا به حد آخر و نهايی نخواهد رسید و تشنگی آنان فرو نخواهد نشست:

گر ببينى ميل خود سوى سما

پر دولت برگشا همچون هما

 

ور ببينى ميل خود سوى زمين

نوحه می‌كن هيچ منشين از حنين(دلتنگى براى ميهن)

 

آب كم جو تشنگى آور به دست

تا بجوشد آب از بالا و پست

 

اين طلب مفتاح مطلوبات توست

اين سپاه و نصرت رايات توست

 

هر كجا دردى، دوا آنجا رود

هركجا كشتيست آب آنجا رود

 

كين طلب كارى مبارك جنبشيست

اين طلب در راه حق مانع كُشيست

 

كى رسند اين خائفان در گَرد عشق

كاسمان را فرش سازد درد عشق

 

زاهد با ترس می‌تازد به پا

عاشقان پرآن تر از برق و هوا

هر چه انسان در شناخت خدا سعى بيشتر داشته باشد به حقیقت او نزديك تر خواهد شد و او را بيشتر خواهد شناخت و در واقع خود را بیشتر می‌شناسد.

قرب نه بالا نه پستى رفتنست

قرب حق از حبس هستى رستنست

 

تا نگردى او، ندانيش تمام

خواه آن انوار باشد يا ظلام

 

او ندارد خواب و خور چون آفتاب

روحها را می‌كند بى خورد و خواب

 

كه بيا من باش يا هم خوى من

تا ببينى در تجلى روى من

پس سعی مداوم بر شناخت خدا ارزشمند است و توقف و اکتفا به حدی از شناخت از خدا نه تنها ارزشمند نیست خداشناسی نیست چون توقف در حدی از شناخت خدا با تعریفی که خداشناس از خدا دارد در تعارض است که خدا را مطلق دانسته است. جمود در حدی از خداشناسی خودشیفتگی است، عقیده پرستی است نه خدا پرستی. خود را و شناخت خود را ایستا و مطلق و فرا زمانی و فرا مکانی دیدن نوعی ادعای خدایی است و اینکه همچون خدا، دانش ما مطلق است و تحت تأثیر هیچ عامل جغرافیایی و اجتماعی قرار ندارد. این درحالی است که در واقع هویت و شناخت انسان پویا و متغیر و تحت تأثیر عوامل مختلفی است ولی تنها خدا مطلق و فرا زمانی و فرا مکانی و ثابت است.

آنچه ارزد صيد را عشق است و بس

ليك او كى آيد اندر دام كس

 

تو مگر آيى و صيد او شوى

دام بگذارى به دام او روى

 

عشق می‌گويد به گوشم پست  پست

صيد بودن خوشتر از صيادى است

  1. مطلوبیت و ارزش سعی در جهت شناخت خدا لذاته است یا لغیره؟

اگر هدف از سعی در خداشناسی را خود خداشناسی دانستیم شناخت خدا شناخت لذاته خواهد بود حال آنکه ما شناخت خدا را برای شناخت خدا نمی‌خواهیم برای شناخت خود می‌خواهیم. بنابراین سعی در خداشناسی  هم خودش و هم لوازمش هویت ما را برای ما شفاف و معلوم‌تر می‌کند. ميل به طلب شناخت بالاتر و سعى در كسب آن مفيد و ارزشمند و مطلوب است. این سعی در عين مطلوبيت وسيله‌اى براى وصول به مرحله بعدى است كه آن مرحله مطلوب‌تر و ارزشمند‌تر تنها با سعى بیشتر تحقق خواهد يافت.

هر چه در اين راه نشانت دهند

گر نستانى به از آنت دهند

  1. اگر مطلوبیت و ارزش سعی در جهت شناخت خدا لغیره است چه هدف/اهداف عالی‌تری وجود دارد/دارند كه سعی در جهت شناخت خدا وسیله‌ی حصول آن/آنهاست؟

اهدافِ سعی در جهت شناخت خدا بسيار است. مهم‌ترین هدف سعی در جهت شناخت خدا سعی در جهت شناساندن انسان به خویشتن است. اولین اثر این سعی این است که باعث شناخت بهتر و نو از خدا خواهد شد و با نو شدن ایمان، شناسایی قبلی از خدا ابطال، تصحيح و تكميل خواهد شد.

تازه کن ایمان، نی از گفت زبان

ای هوا را تازه کرده در نهان

 

تا هوا تازه‌ست ایمان تازه نیست

کین هوا جز قفل آن دروازه نیست

دومین اثر این سعی نو شدن شناخت از خویشتن است. مانع هر دو اثر هوای نفس است یعنی خود شیفتگی و قوم شیفتگی و نوع شیفتگی. چنانکه ابراهیم به معرفت برگرفته خویش از خانواده و قوم از خدا بسنده می‌کرد دیگر ابراهیم و ادیان ابراهیمی نبود. او نیز بر این باور می‌ماند که سرنوشتش در اختیار خدایان متعدد است. طالع او را نیز کواکب تعیین می‌کردند. او نیز تمثالى از سنگ و چوب و فلز می‌ساخت و حیات خود را به آنها وابسته فرض می‌کرد و آنان را ستایش و پرستش می‌کرد و به آنان امید داشت و اعتماد می‌کرد و از آنان مدد می‌گرفت. اگر کشاورز بود و نیازمند آب، تمثال ماه را از جنس نقره می‌ساخت و می‌پرستید و با ماه انس می‌گرفت. اگر آهنگر بود و نیازمند آتش تمثال مریخ سرخ را، از جنس مس می‌ساخت و می‌پرستید. اگر زرگر بود و نیازمند و علاقه‌مند به ثروت و طلا تمثال خورشید را از جنس شیء درخشنده‌ای می‌ساخت و می‌پرستید. او نیز چون بعضی دیگر از مردم که مدیریت عالم را از ملائکه می‌دانستند و مجسمه ملائکه را می‌ساختند چنین می‌کرد و فرشتگان را ستایش و پرستش می‌کرد و صلات و نُسُک و حیات و ممات خود را در خور آنان می‌دانست و نمی‌توانست قدرت و علم و مهربانی پشت این ظواهر طبیعی را ببیند: «وَ كَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ» (انعام،75)

عطار نيشابورى به خوبى در توضيح و تفسير اهداف اين سعى در داستان سيمرغ روشنگری کرده و اهدافی را که در مسیر این سعی آنان می‌توانستند به آن دست یابند را تشریح کرده است. داستان از اینجا است که هزاران مرغ به رهبری هدهد احساس نیاز به ديدار و رسيدن به پادشاه مرغان یعنی سیمرغ می‌کنند. هدهد براى ايجاد شوق در مرغان، چشم‌انداز و اهداف سعی در جهت دیدار پادشاه مرغان را توضیح می‌دهد و به آنان که در راه مانده و دوست دارند در همان حد متوقف شوند و سعی را ادامه ندهند از مزایای سعی می‌گوید:

1- وارستگى از خودشیفتگی:

لیک با من گر شما هم ره شوید

محرم آن شاه و آن درگه شوید

 

وارهید از ننگ خودبینی خویش

تا کی از تشویر(شرمندگى) بی‌دینی خویش

 

هرکه در وی باخت جان از خود برست

در ره جانان ز نیک و بد برست

2- معنادار شدن زندگى

گر نشان یابیم از او کاری بود

ورنه بی او زیستن عاری بود

 

مرد می‌باید تمام این راه را

جان فشاندن باید این درگاه را

3- خودشکوفایی

جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز

همچو مردان برفشان جان عزیز

 

گر تو جانی برفشانی مردوار

بس که جانان، جان کند بر تو نثار

4- رهاشدگی از زوال:

هدهد در پاسخ بلبلی كه به گلی دل خوش كرده بود می‌گويد:

عشقِ چيزى كان زوال آرد پديد

كاملان را آن ملال آرد پديد

 

خنده گل گرچه در كارت كشد

روز و شب در ناله زارت كشد

 

در گذر از گل كه گل هر نو بهار

بر تو می‌خندد نه در تو، شرم دار

5- جاودان‌ شدگی:

هدهد در پاسخ طوطى كه می‌گفت من آرزومند جاودانگى خضرگونه هستم و معتقد بود همين صفت ظاهری مشترك سبزى در نام او را كافى است، می‌گويد:

آب حيوان خواهى و جان دوستى؟

رو كه تو مغزى ندارى، پوستى

 

جان چه خواهى كرد؟ بر جانان فشان

در ره جانان چو مردان جان فشان

6- کل‌خواهی

طاووس به خود وعده بهشت داده بود و می‌گفت مرا بهشت كافى است نياز به سيمرغ ندارم. هدهد در پاسخ وى می‌گويد:

چون به دريا می‌توانى راه يافت

سوى يك شبنم چرا بايد شتافت

 

هر كه كل شد جزء را با او چه كار

وانكه جان شد عضو را با او چه كار

 

گر تو هستى مرد كلى، كل ببين

كل طلب، كل باش، كل شو، كل گزين

7- طهارت و پاکیزگی باطن:

مرغابى به جويى از آب خود را می‌شست و زاهد گونه ادعاى پاكى و طهارت داشت و به همان طهارت ظاهر اکتفا کرده بود. هدهد به او گفت:

آب هست از بهر هر ناشسته روى

گر تو بس ناشسته رويى آب جوي

 

چند باشد همچو آب روشنت

روى هر ناشسته رويى ديدنت

 

هست دريا چشمه‌اى ز کوى او

تو چرا قانع شدى بى روى او

8- اصالت و كفايت

كبك به گوهرهاى قيمتى خود دلخوش بود و گمان می‌کرد داشته‌هایش او را از دیدار سيمرغ بى‌نياز می‌کند:

عشق گوهر آتشى زد در دلم

بس بود اين آتش خوش حاصلم

 

نه چو گوهر هيچ گوهر يافتم

نه ز گوهر گوهرى تر يافتم

 

گوهرم بايد كه گردد آشكار

مرد بى گوهر كجا آيد به كار

 

هدهدش گفت اى چو گوهر جمله رنگ

چند لنگى چندم آرى عذر لنگ

 

هر كه را بويى‌ست او رنگى نخواست

زانكه مرد گوهرى سنگى نخواست.

9- خوديابى

بسیاری از مرغان در راه ماندند و از ادامه سعی جاماندند و از هزار مرغ، تنها سى مرغ به خويشتن خويش و جان جانان خود رسیدند و نتیجه سعی خود در جهت شناخت سیمرغ را چشیدند:

هر كه آيد خويشتن بيند درو

جان و تن هم جان و تن بيند درو

 

چون سوى سيمرغ كردندى نگاه

بود اين سيمرغ این کین جايگاه

 

ور به سوى خويش كردندى نظر

بود اين سيمرغ ايشان آن دگر

 

ور نظر در هر دو كردندى به هم

هر دو يك سيمرغ بودى بيش و كم

 

بود اين يك آن و آن يك بود اين

در همه عالم كسى نشنود اين

 

هرچ دانستی، چو دیدی آن نبود

و آنچ گفتی و شنیدی، آن نبود

 

این همه وادی که از پس کرده‌اید

وین همه مردی که هر کس کرده‌اید

 

جمله در افعال مایی رفته‌اید

وادی ذات صفت را خفته‌اید.

  1. آثار و نتایج عقیدتی سعی در جهت شناخت خدا كدامند؟

آثار و نتايج عقيدتى سعی در جهت شناخت خدا تغییرات و قبض و بسطی است که در مسیر این سعی به دست می‌آید. این قبض و بسط هم نتیجه تحول در باورهای خداشناسانه، افعال، اوصاف و ذات خداوند است هم در مورد باورهایی است که به تبع در معرفت‌شناسى، هستى شناسى، جهان شناسى، انسان شناسى، ارزش شناسى و وظيفه شناسى سالک ایجاد می‌شود. اثر و اجر پیمودن این تلاش، برکاتی است که در مسیر عاید سالک می‌کند: «مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ» (سوره بقره، آيه112) او باورهای بسیط و ساده را مبدل به باورهای عمیق و دقیق می‌کند و از مواهب آن بهره‌ می‌برد:

گفت بیزارم ز غیر ذات تو

غیر نبود، آنک او شد مات تو

 

در بلا هم می چشم لذات او

مات اویم مات اویم مات او

 

من نیم جنس شهنشه دور از او

لیک دارم در تجلی نور از او

 

هر که بی من شد، همه من‌ها خود اوست

دوست جمله شد چو خود را نیست دوست

 

گفت نوح ای سرکشان من من نیم

من ز جان مُردم به جانان می‌زیم

 

چون بمردم از حواس بوالبشر

حق مراشد سمع و ادراک و بصر

 

چونکه من من نیستم این دم زهوست

پیش این دم هر که دم زد کافر اوست

  1. آثار و نتایج احساسى و عاطفى سعى در جهت شناخت خدا كدامند؟

سعى در جهت شناخت خدا باعث آثار و نتايج احساسى و عاطفى پویایی در سالک خواهد شد و احساسات او را دچار قبض و بسط متناسب با خودش می‌کند. با این حال داستان حضرت ابراهیم در قرآن بیانگر این است که این تأثیرات احساسی یک سویه نیست و مطلوب‌ها و احساسات انسان‌ها نیز در انتخاب خدای سالک مؤثر است. او نمی‌تواند خدایی که مطلوب و محبوب نیست را بپذیرد.

مردم زمان حضرت ابراهیم همچون عصر جاهلیت به خدایانی دل خوش بودند که به نظرشان منشأ نفع و ضرر بودند. آنها از بت‌ها می‌ترسیدند و برای دفع ضرر آنان به آنها هدایایی اعطا می‌کردند تا مبادا به آنان ضرری برسانند. آنها به امید نفع دنیوی بت‌ها را ستایش و پرستش و برای آنان قربانی می‌کردند. پرستش بت‌ها یا از سر ترس بود یا از سر طمع و برای رسیدن به آرزوها. در این میان، ابراهیم نوجوان می‌دید که این خدایان را در خانه خود می‌تراشند و با دستان خود می‌سازند. او مأمور فروش خدایان ساختگی خانواده خود بود ولی برای اینکه نشان دهد که انتظار مردم از این خدایان بی‌جاست، و آنان جز تکه های چوب و فلز چیز دیگری نیستند ریسمانی به پاى آنها بسته و بر زمين مى‌كشانيد و می‌دید که آنان حتی قدرت دفاع از خود را نیز ندارند. می‌گفت: چه کسی دوست دارد خدائى كه نه مى‌شنود و نه مى‌بيند و نه قادر به رساندن نفع و ضرری است را بخرد. مردمی که هیچ گاه به خود اجازه نمی‌دادند سعی در جهت شناخت  خدا کنند و قوم شیفته بودند، خشمگین از این رفتار ابراهیم به آزر شكايت می‌کردند. (تفسير اثنا عشرى، ج‌3، ص: 310) ابراهیم در پاسخ شماتت پدرش آزر پاسخ می‌داد که آیا این مجسمه‌ها را همه کاره زندگی خود کرده‌اید. به نظر من، تو و قوم تو در گمراهی روشنی هستید: «وَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ: أَتَتَّخِذُ أَصْنَامًا آلِهَةً؟ إِنِّي أَرَاكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلَالٍ مُبِينٍ.» (انعام، 74)

ابراهیم این سعی خود را برای شناخت خدا بیشتر کرد و به ستاره‌ای که عده‌ای می‌پرستیدند دقت کرد و دید که افول می‌کند، گفت خدایی که روزها نزد من نباشد را دوست ندارم: «قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» (انعام، 76) بعضی دیگر ماه و خورشید را می‌پرستیدند. دقت کرد که آنها نیز که بزرگتر بودند افول می‌کنند و مدتی در دسترس نیستند و لذا دوست داشتنی نیستند.

اندر این وادی مرو بی این دلیل

لا اُحبُ الافلین گو چون خلیل

اینجاست که حضرت ابراهیم رسماً حس نفرت خود از این خدایان که شریک خدای واحد تلقی می‌شدند را اعلام می‌کند: «إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ» (انعام،78) سعى ابراهیم در جهت شناخت خدا او را به مرتبه توحید رسانید. اینک لازم بود که با سعی بیشتر توحید برایش شفاف‌تر شود و به احساس سلامت و امنیت از حسرت و پشیمانی و رنج از گذشته و ترس از آینده برسد: «مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيهِمْ وَ لا هُمْ يحْزَنُونَ» (سوره بقره، آيه112)

  1. آثار و نتایج ارادی سعی در جهت شناخت خدا كدامند؟

هر چه سعی در جهت شناخت خدا بیشتر باشد خود سالک برای خودش و قوانین هستی برای او شفاف‌تر شده و خواسته‌هایش با قوانین هستی سازگارتر می‌شود. مطلوب‌های فردی و جمعی سالک و ملاحظات اجتماعی سالک کمتر و حق‌جویی در او بیشتر می‌شود. او طالب حیات جمعی طیبه است. حضرت ابراهیم در اثر سعی در جهت شناخت خدا، به جای تسلیم ارباب‌های متفرق شدن و سردرگمی در تنظیم اراده خود با هوس‌های خویش و اراده‌های گوناگون، چهره و میل و عشق پاک خود را به سمت و سوی خالق همه این سیارات و ستاره‌های آسمانی و مخلوقات زمینی کرد و اراده خود را با اراده او تنظیم نمود: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا (انعام،79)

سعی در جهت شناخت خدا اراده و خواسته و آرمان انسان را تحت تآثیر قرار می‌دهد ولی درجا نزدن و نماندن در وضع موجود و خداشناسی عوامانه و سعی نکردن در نقد و بهسازی آن از نتوانستن و ترس نتایج سعی هم خود نیازمند اراده است. در داستان سیمرغ عطار، پرنده‌های خودشیفته مثل بلبل، طوطی، طاووس، مرغابی، کبک، باز بهانه‌ها می‌آورند که جمع را در این سعی همراهی نکنند. پرنده كوچكی است که از وادادگی رنج می‌برد و خود را بسيار ضعيف‌تر از آن می‌داند كه برای رسيدن به سيمرغ این راه دشوار و طولانی را بپیماید. بهانه او در عدم سعی در جهت دیدار سیمرغ این است که:

همچو موسى بازوى زوريم نيست

وز ضعيفى قوت موريم نيست

 

من نه پردارم، نه پا نه هيچ نيز

كى رسم در گرد سيمرغ عزيز

 

گر نهم رويى به سوى درگهش

يا بميرم يا بسوزم در رهش

 

هدهدش گفت اى ز شنگى(ظريف) و خوشى

كرده در افتادگى صد سركشى

 

پاى در ره نه، مزن دم لب بدوز

گر بسوزند اين همه تو هم بسوز

  1. آثار و نتایج عملى سعی در جهت شناخت خدا كدامند؟

آثار و نتايج عملى سعی در جهت شناخت خدا، گفتار و رفتار شایسته و درست‌تر انسان است. سالک هر چه در راه پیش‌تر می‌رود سکوتش بیشتر و گفتارش جز به وقت ضرورت و به قدر ضرورت نیست و هر چه هست گفتاری عمیق‌ و سنجیده است. اظهار وجود، کبر و عجب در رفتارش کمتر و تواضع او افزون‌تر است. قدرشناس و صبور و حلیم است. ریاکاری در او کمتر و صداقتش بیشتر است. سعی دارد تا با دیگران خداگونه عمل کند و دایره رحمت و شفقت خود را به دیگران از خود خواهی و گروه خواهی تنگ‌نظرانه گسترده‌تر کند. آنان را مصلحانه بیشتر شاد کند و آرامش و امنیت بخشد و آزار نرساند و درد و رنجی ندهد جز برای مصلحت آن هم به وقت ضرورت و به قدر ضرورت. خلاصه اینکه عدالت، احسان و شفقت مبنای همه اعمال سالک با خود و دیگران است.

  1. داشتن باور/باورهایی درباره‌ی خدا مطلوب و ارزشمند است؟ چرا؟

چنانکه مشاهده می‌شود پرسشگر بین مطلوبیت خداشناسی، مطلوبیت سعی در جهت خداشناسی و مطلوبیت باور درباره خدا تفکیک قائل شده است و از آثار و نتایج هر یک، جداگانه پرسیده است. مطلوبیت خداشناسی در صورتی مورد سوال بود که ممکن باشد وجود خدای ادیان را اثبات قطعی عقلانی کرد به گونه‌ای که صدق آن مورد تأیید جمیع عقلا قرار گرفته و آنان را قانع کند. به قول کلیفورد (1845-1879) ریاضیدان انگلیسی، اعتقاد مطلوب و اخلاقی اعتقادی است که قرائن کافی برای آن وجود داشته باشد و میزان دلبستگی و پایبندی ما به آن اعتقاد متناسب با قوت و ضعف شواهد و قرآئن مربوط به آن است. چرا؟ چون انسان گاه بر اساس اعتقادی که قرائن کافی برای آن وجود ندارد مرتکب جنایات بسیاری علیه بشریت می‌شود.  نمونه آن جنگ‌های صلیبی و جنایات داعش. حال پرسش این است که آیا اگر نتوانستیم قرائن کافی دست و پا کنیم نباید به خدا اعتقاد داشته باشیم؟ پاسخ کلیفورد مثبت است. به نظر او اعتقاد به خدا در صورتی موجه، مطلوب و ارزشمند است که دلایل و شواهد و قرآئن کافی برای آن وجود داشته باشد.

اگر دلایل و قرائن کافی برای صدق خدا وجود نداشته باشد دو راه حل مطرح می‌شود. راه حل اول این است که در جهت خداشناسی سعی و تلاش شود. اگراثبات قاطع باور به خدا امکانپذیر نباشد به این دلیل است که تحقیق درباره قرائن عقیده به خدا کاری نیست که یکباره و برای همیشه انجام پذیرد و واجد اعتباری قطعی شود به گونه‌ای که مورد تأیید همه عقلا واقع شود  بلکه این کار باید به تدریج انجام بگیرد. در این نظر اعتقاد به خدا عقلاً مورد نقد و ارزیابی مستمر قرار می‌گیرد، در این مسیر «هرگز نباید در اعتقاد به خدا مانع به وجود آمدن شک شد زیرا یا می‌توان آن شک را بر مبنای پژوهشهای خود مرتفع کرد یا این شک ثابت می‌کند که پژوهشها کامل نبوده است.

راه حل دوم نظریه باورگرایی یا ایمان‌گرایی است که مستلزم یک نوع پرش به باور به خدا است بدون اینکه اتکای به ادله و شواهد و قرائن باشد. باوری مستقل از هرگونه قرینه و استدلال و هرگونه کوشش برای اثبات یا انکار و ارزیابی و سنجش عقلانی خدا/خدایان. «پل تیلیش» معتقد است آدمی محال است که از تعلق خاطر غایی فارغ باشد. «ایمان»، علاقه و تعلق خاطر غایی و مطلقی است که برخاسته از عمق شخصیت آدمیان است. مصادیق ایمان و این تعلق خاطر‌ها، گاه معطوف به بت‌پرستی و گاه معطوف به غایت حقیقی است. تفاوت بت‌پرستي و خدا پرستي در «تناهی» و «عدم تناهی» موضوع باور است كه فرد به آن تعلق خاطر دارد. محتوای تعلق خاطر «متناهي»، «موفقیت» شخصي در مطلوب‌های شخصی و اجتماعی فرد، «ملت» و ملي‌گرايي، یا «رب النوع» و بت‌پرستي است ولی محتوای تعلق خاطر «نامتناهي» فقط خدا است. رمز مطلوبیت، ارزش و تقدس امر مطلق، همین نامتناهی بودن آن است.

ايمان يا باور مؤلفه های زیادی دارد. ایمان همچون محبت، واجد جنبه‌ای عاطفی و واقعيتي نفساني است. در آن تعلق خاطر، اعتماد و عشق قابل مشاهده است. امری ارادی و مستلزم تعهد ورزیدن و تن به خطر دادن است. ايمان و باور انعطاف‌پذير است و حالات و درجات مختلفي دارد.  قابل افزايش و كاهش و بعضاً ممكن است از بين برود. قبض و بسط باور يا ايمان به اراده و اختيار آدميان و ميزان و اهميت و تعلق خاطر افراد وابسته است. از آنجا که باور یا ایمان اختياري است، انسان نسبت به متعلق آن مسئول است.

حال به پرسش پرسشگر می‌رسیم که آیا داشتن باور/باورهایی درباره‌ی خدا مطلوب و ارزشمند است؟ چرا؟ در پاسخ به این سوال باید گفت داشتن هر باوری درباره خدا، خواه درست و خواه نادرست مطلوب نیست. بلکه باورهایی در باره خدا درست است که عقل‌پذیر و یا نهایتاً عقل‌گریز باشد. باورهای عقل ستیز نمی‌توانند مطلوب، ارزشمند و درست باشند. باورهای عقل ستیز باورهایی هستند که منطقاً با یکدیگر سازگار نبوده و متضمن تناقض باشند و یا با معارف مسلّم بشری در تعارض باشند.

در نگاه قرآن باورهای تقلیدی، تعبدی، تلقینی، تبلیغاتی درباره خدا که ارزیابی نشده باشند مطلوب و قابل قبول نیستند: «بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ» (زخرف، 22) باورهای خیالی، ظنّی و حدسی مثل اینکه «اگر خدا نمی‌خواست ما خدایان را پرستش نمی‌کردیم موجه نیستند: «وَ قَالُوا لَوْ شَاءَ الرَّحْمَنُ مَا عَبَدْنَاهُمْ، مَا لَهُمْ بِذَلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» (زخرف، 20) افراد نسبت به آنچه باور دارند مسئول هستند: «سَتُكْتَبُ شَهَادَتُهُمْ وَيُسْأَلُونَ» (زخرف، 19) و افراد باید پاسخگوی عقاید خود باشند. عقاید نیاکان به شرطی مقبول است که معقول و عالمانه بودن آن ارزیابی شده باشند: «قَالُوا حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَ لَا يَهْتَدُونَ» (مائده،104) نتیجه آنکه باور موجه به خدا مطلوب و ارزشمند است چون مستلزم آثار ارزشمندی است.

  1. مطلوبیت و ارزش داشتنِ باور/باورهای مطلوب و ارزشمند درباره‌ی خدا لذاته است یا لغیره؟

مطلوبيت و ارزش باور به خدا لغيره است.

  1. اگر مطلوبیت و ارزشِ داشتنِ باور/باورهای مطلوب و ارزشمند درباره‌ی خدا لغیره است چه هدف/اهداف عالی‌تری وجود دارد/دارند كه داشتن آن باور/باورها وسیله‌ی حصول آن/آنها است؟

هدف چيزي است که انسان به منظور دست يافتن به آن اراده خود را فعال کرده و به كار مي‌گيرد. چنانکه فبلا نیز عرض شد هدف انسان از باور به خدا، رساندن خود به غایت القصوی و مطلوب نهایی و رستگاری ناشی از آن است.

  1. آثار و نتایج عقیدتی باور/باورهای مطلوب و ارزشمند درباره‌ی خدا كدامند؟

تفاوت بين هدف و آثار و نتايج این است که هدف به اراده انسان مرتبط است ولی آثار و نتایج بر نفس موضوع مترتب است. شناخت در حد «باور» به «يقين» روانشناختی بسيار نزديك‌تر است به همين جهت به دلیل استحکام آن، گاه باور را در مقابل «ناباوری» و گاه در برابر «شك» قرار داده‌‎اند.  باور درجاتی دارد و لذا در قرآن كريم از مراتبي از يقين همچون علم اليقين،  عين اليقين  و حق اليقين  سخن به ميان آمده است كه هر یک نشانه اي از مراتب باور يا ايمان است. قرار دادن «خدا» به جای «شیر» در این تمثیل مراتب و درجات باور را بهتر نشان می‌دهد: شيخى از شاگردان پرسيد كه شير چيست؟ يكى گفت: حيوانى است كه آن را در فارسى چنين نويسند و در عربى چنان. گفت: اينكه نقش و صورتى بيش نيست. ديگرى گفت: شير همان است كه بر سر حمامها كشند و بر پرچم نشانند. پاسخ شنيد:

شير توان بست ز نقش سراى

ليك به صد چوب نجنبد زجاى.

ديگرى دست شيخ بگرفت و به نزديك جنگل برد و شیر را به او نشان داد كه اين ديگر شير است. (عین الیقین) شيخ گفت: اين هم شير نيست. شاگرد خشمگين پرسيد پس شير چيست؟ شيخ گفت: شير آن است كه تو را بخورد، تا طعمه شير نشوى آن را نشناسى. (حق الیقین)

  1. آثار و نتایج احساسی و عاطفی باور/باورهای مطلوب و ارزشمند درباره‌ی خدا كدامند؟

احساسات و عواطف بیش از هر چیز تحت تاثير «باور» «اعتقاد» يا «ايمان» فرد است به طوری که اعتقاد متفاوت باعث احساسات، عواطف و هیجانات مختلف می‌شود. کسی که به خدا و قیامت به عنوان باورهای مطلوب و ارزشمند اعتقادی ندارد احساسات و عواطف و هیجاناتش با کسی که به مبدأ و معاد معتقد است بسیار متفاوت است. موضوع ترس و شجاعت، عصبانیت و آرامش، دوستی و دشمنی، تفاهم و عدم تفاهم خداباور با خداناباور فرق دارد. به همین جهت باید گفت که باور صرفا مؤلفه شناختی نیست بلکه امري قلبي و وجودي است كه با احساسات و عواطف آدمي ارتباط تنگاتنگ دارد. قبله نماي قلب مومن همواره در جهت خدا قرار می‌گیرد، گویی خداست که بر قلب مومن حکومت می‌کند: «أَنَّ قَلْبَ اَلْمُؤْمِنِ عَرْشُ اَلرَّحْمَنِ» این موضوع در مورد خودباور قابل طرح نیست، چون در قلب او شیطان حکومت می‌کند و جاذبه و دافعه او مبتنی بر خودشیفتگی، گروه‌شیفتگی و نوع‌شیفتگی و کبر و عجب و تعصب و شرارت شیطانی است.

«پل تيليش» در مقاله ايمان خود مي‌نويسد: احساسِ شیفتگی و بی‌خویشتنی در حضور مقام الوهی نشانه بارز رابطه انسان با امر مقدس است. باور، فوران احساسات نیست ولی بی تردید یکی از عناصر و مؤلفه‌های ایمان شور، شوق و احساس عشق نسبت به امر نامتناهی است. این امر بی‌نهایت و دور از دسترس چنان به مؤمن نزدیک و بر او متجلی و احساس می‌شود که خصلت دست نیافتنی‌اش از دست می‌رود.  بیهوده نیست که در قرآن خدا حائل بین خود انسان و قلب انسان دانسته شده است: «وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ» (انفال، 24) چون قلب مرکز احساسات، عواطف  و تمایلات است. كسي كه واقعاً به خدا باور داشته باشد شاخص و معيار همه چیزش خدا است. هر آنچه او دوست دارد را دوست دارد و هر آنچه او دوست ندارد را دوست ندارد و هر چه او دشمن دارد را دشمن دارد.  عشق و نفرت، امید و یأس، خشم و شادی، عصبانیت و آرامش او کاملاً متأثر از خداست. کبر، حسد ، طمع ، تعصب ، بد خلقی،  خشم  با باور مطلوب و ارزشمند به خدا سازگار نیست. احساس تنهایی و بی‌پناهی و وانهادگی با خداباوری بیگانه است ولی با خداناباوری همراه است. خداناباور خود را طعمه مطامع دیگران می‌بیند کسی به خود او عشق نمی‌ورزد و خداباور، بی‌نیازی دارد که او را نه برای منافع بلکه برای خودش بخواهد و او را دوست داشته باشد و ارزش این را داشته باشد که به او عشق بورزد. به نظر چنین کسی:

هر چه جز عشق خداى احسن است

گر شكر خواريست آن جان كندن است

 

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر، وای او

 

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

 

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

 

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

  1. آثار و نتایج ارادی باور/باورهای مطلوب و ارزشمند درباره‌ی خدا كدامند؟

باورهای مطلوب و ارزشمند درباره خدا، احساسات و عواطف ارزشمند را برای خداباور ایجاد می‌کند و این احساسات و عواطف ارزشمند آرمان، هدف، میل و خواسته که همه از مصادیق اراده است را به وجود می‌آورد. کمال مطلوب خداباور خدا است، خدایی که نزد او همه حقیقت، همه خیر و فضیلت و همه جلال و جمال است. خداباور برخلاف خداناباور از خود بیرون رفته در پی شهرت، ثروت، قدرت، منزلت اجتماعی، محبوبیت، جاه و مقام نیست بلکه در پی حقیقت، فضیلت و جلال و جمال است و سعی می‌کند تا از این طریق تشبه به خدا پیدا کند. شايد اينكه در روايات اسلامی آمده است كسي به حقيقت و نهایت ایمان نمي‌رسد مگر اينكه مرگ براي او دوست‌داشتني‌تر از زندگي، بيماري براي او دوست‌داشتنی‌تر از سلامت و فقر براي او دوست‌داشتنی‌تر از ثروت باشد،  به اين جهت است كه در تعارض بین خدا و زندگي، خدا و سلامتی و خدا و ثروت، او خدا را بر می‌گزیند.

گر ببينى ميل خود سوى سما

پر دولت برگشا همچون هما

 

ور ببينى ميل خود سوى زمين

نوحه می‌كن هيچ منشين از حنين

كسي كه به خدا باور داشته باشد، به میزان این باور، خواست و اراده‌اش با خواست و اراده خدا یکی می‌شود. جاذبه و دافعه یا تولی و تبری خدای مورد اعتقادش با جاذبه و دافعه یا تولی و تبری او یگانه خواهد شد. چنانکه در روايات آمده است که لازمه «باور» يا ايمان، توكل به خدا، واگذاري امور خود به خدا، راضي به قضاي خدا بودن و تسليم امر خدا شدن است: «قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ: الْإِيمَانُ لَهُ أَرْكَانٌ أَرْبَعَةٌ التَّوَكُّلُ عَلَى اللَّهِ وَ تَفْوِيضُ الْأَمْرِ إِلَى اللَّهِ وَ الرِّضَا بِقَضَاءِ اللَّهِ وَ التَّسْلِيمُ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.» (كافي، ج2، ص47) این شدنی نیست جز اینکه خداباور از اراده خود صرف نظر كرده و اراده خود را به اراده خدا پيوند زده باشد. خداباور علاوه بر اراده تكويني بر اراده تشريعي خدا نیز تسلیم است و به آن راضي است و اراده تغيير آنچه در تكوين يا تشريع مي‌گذرد را به سمت منافع خود ندارد، بلكه تسليم آن است.

  1. آثار و نتايج عملی داشتن باور/باورهای مطلوب و ارزشمند درباره‌ی خدا كدامند؟

برخلاف «خداشناسی» كه لزوماً با عمل همراه نيست «خداباوری» قابل تفكيك از عمل نيست.  «پل تيليش» در مقاله ايمان مي‌نويسد: ایمان تمرکز یافته‌ترین کنش نفس است که وحدت بخش تمامی فعالیت‌ها و کارکردهای مؤمنان است و بر یکایک فعاليت هاي آنها تأثیری قاطع می گذارد. خاصیت باور مطلوب و ارزشمند درباره خدا صداقت یا همان هماهنگي عقيده او با احساس و احساس او با اراده و اراده او با عمل او است. خداشناس می‌تواند این هماهنگی را نداشته باشد و بین ساحت‌های وجودیش نفاق وجود داشته باشد. تفاوت «اسلام» و «ايمان»، وقتی در کنار یکدیگر به کار می‌روند، این است که اسلام با نفاق و عدم هماهنگی بین شناخت، احساسات، خواسته، گفتار و عمل سازگار است ولی این عدم هماهنگي با «ايمان» و باور مطلوب سازگار نیست: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُم‏» (حجرات، 14). «الْإِيمَانُ إِقْرَارٌ وَ عَمَلٌ وَ الْإِسْلَامُ إِقْرَارٌ بِلَا عَمَلٍ.» (كافي، ج2، ص24 ).

در هر صورت آثار و نتايج عملي «باور» مطلوب به خدا هماهنگی عملی با احساس، اراده و عمل خدا است. اثر این هماهنگی خروج از خودباوری منفی یعنی خودشیفتگی، گروه‌شیفتگی و نوع شیفتگی در همه حرکات و سکنات است. به همین جهت شکر، صبر، تواضع، زهد، انصاف، عدل، نیکی و مهرورزی در عمل خداباور موج می‌زند که اگر دیده نشد معلوم می‌شود مدعی خداباوری خداباور نیست بلکه خود باور است.

ت) پرسش‌هایی مربوط به خداشناختی

  1. آیا خدا موجودی متشخص individuated است یا نه؟ یعنی آیا خدا، خود، یكی از موجودات جهان هستی است، به صورتی كه غیر دارد، بدین معنا كه موجوداتی هستند كه خدا نیستند و خدا نیز هیچیك از آن موجودات نیست؟ یا اینكه خدا یكی از موجودات جهان هستی نیست، بلكه همه‌ی آنها است، به صورتی كه غیر ندارد، بدین معنا كه هیچ موجودی نیست كه، در عین اینكه موجود خاصی است، خدا نباشد. به عبارت دیگر، آیا باید به هر موجودی، غیر از خدا اشاره كرد و گفت: “این فلان موجود است و خدا نیست” و به خدا اشاره كرد و گفت: “این خداست و هیچ موجود دیگری نیست”؟ یا باید به هر موجودی اشاره كرد و گفت: “این، در عین حال كه فلان موجود است، خدا هم هست” و نباید سراغ موجودی را گرفت كه فقط خدا باشد و هیچ موجود دیگری نباشد؟

تعدادی از مفسران دین و فلاسفه قدیم و جدید بر این باورند كه خدا یكی از موجودات جهان هستی نیست، بلكه همه‌ی آنها است: : «سبحان من اظهر الاشیاء و هو عینها». به این صورت كه برای خدا غیری قابل تصور نیست، یعنی هیچ موجودی نیست كه در عین اینكه موجود خاصی است، خدا نباشد. به عبارت دیگر می‌توان به هر موجودی اشاره كرد و مثلاً گفت: این کهکشان، دریا، انسان، مورچه، درخت و سنگ در عین حال كه کهکشان، دریا، انسان، مورچه، درخت و سنگ است، خدا هم هست. بنابراین نباید سراغ موجودی را گرفت كه فقط خدا باشد و هیچ موجود دیگری نباشد.

با این حال غالبا خدای ادیان را خدای متشخص می‌دانند به این معنا که بر این باور هستند که خدا، خود، یكی از موجودات جهان هستی است، به صورتی كه غیر دارد. یعنی موجوداتی هستند كه خدا نیستند و خدا نیز هیچیك از آن موجودات نیست. کهکشان، دریا، انسان، مورچه، درخت و سنگ خدا نیستند و خدا نیز کهکشان، دریا، انسان، مورچه، درخت و سنگ نیست. به عبارت دیگر، به هر موجودی، غیر از خدا می‌توان اشاره كرد و مثلاً گفت: این شخص انسان است و خدا نیست. و به خدا اشاره كرد و گفت: این خداست و کهکشان، دریا، انسان، مورچه، درخت و سنگ نیست.

  1. اگر خدا موجودی متشخص است، یعنی فقط یكی از موجودات جهان هستی است (هر چند با سایر موجودات تفاوتهای بی‌نهایت عظیم و عمیق دارد)، انسان‌وار personal است یا نه؟ یعنی آیا خدا وضع یا خاصه‌هایی را كه، در میان موجودات عالم طبیعت، فقط انسانها واجدند واجد هست یا نه؟ مثلاً، آیا خدا فاعل (اخلاقی) است، از عقل یا عقلانیت برخوردارست، زبان (به معنای Language) دارد و سخن می‌گوید یا مهارتهای معرفتی‌ای را كه زبان پشتوانه‌‌ی آنها است، مانند حیث التفاتی و خود آگاهی، داراست، می‌تواند با انسانها ارتباطات و مناسبات درخور داشته باشد (یا، به تعبیر مارتین بوبر، فیلسوف و الهی‌دان یهودی آلمانی (1965-1878) با انسانها رابطه‌ی من- تویی برقرار كند و با آنان وارد گفت و شنود شود) و رفتار انسانها را بر حسب باورها، میل‌ها و نیات آنان تبیین كند؟ یا اینكه هیچ یك از این قبیل وضع یا خاصه‌ها را ندارد و در هیچیك از این ویژگیهای انسانی سهیم و شریك نیست؟

ذهنیت بشر نسبت به خدا چه در ادیان ابتدایی و چه در ادیان توحیدی معمولاً  اینگونه بوده است که خدا را یکی از موجودات جهان هستی می‌دانند و صفات خود را در حد کمال به او نسبت می‌دهند. برای خدا علم، قدرت، حیات، اندام و حتی جنسیت قایل بوده و از ضمیر مذکر استفاده کرده و بعضاً دارای پسر یا دختر دانسته و از «او» به جای «آن» برای اشاره به او استفاده می‌کنند و او را انسان‌وار تصور می‌کنند. به نظر آنان خدا فاعل عادلی است که از اقتدار، درایت، عقل یا عقلانیت بسیاری برخوردار است، زبان و ادبیات دارد و به زبان عربی یا عبری سخن می‌گوید. از مهارتهای معرفتی‌ای كه زبان پشتوانه‌‌ی آنها است، مانند حیث التفاتی آگاهی و خود آگاهی برخوردار است و می‌تواند با انسانها ارتباطات و مناسبات درخوری داشته باشد یا، به تعبیر مارتین بوبر، با انسانها رابطه‌ی من- تویی شبیه دو شخص با احساسات انسانی برقرار كند و با آنان شبیه موسی وارد گفت و شنود شود. این خدا رفتار انسانها را بر حسب باورها، میلها و نیات آنان تبیین و تشریح می‌كند.

البته باید توجه داشت که تلقی فوق عمومیت ندارد چون برخی از خداباوران این نوع الهیات تشبیهی را قابل قبول ندانسته و یا به الهیات تنزیهی و یا به الهیات تمثیلی روی آورده‌اند چون به نظر آنان، خدا هیچیك از این قبیل وضع یا خاصه‌ها را ندارد و در هیچیك از این ویژگیها با انسان شبیه، سهیم و شریك نیست.

  1. خدا، اگر موجودی متشخص نیست، پس چیست؟ و چه الزامی به اعتقاد به وجود او هست؟ اگر جهان هستی را فقط او پر كرده است كثرت‌ها، تفاوت‌ها، اختلافات، و تضادها از كجا نشأت گرفته‌اند؟ و هر یك از موجودات محسوس و مشهود، كه فهم عرفی و عقل سلیم به وجود آنها التزام دارد، با سایر موجودات محسوس و مشهود و با خدا چه ربط و نسبتی دارد؟

تصور خدا تقریباً در همه جوامع شناخته‌شده وجود داشته است و این بیانگر این است که شناخت خدا مبتنی بر یک نیاز فطری یا فطرت حق‌جویی است. علاوه بر این انسان بدون خدا خود را رها شده در دنیا می‌یابد و زندگی را بی‌معنا احساس می‌کند و ‌دچار احساس تنهایی و پوچی می‌شود. زمانی که نتیجه تأملات عقلی بشر به اینجا رسید که محال است خدا موجود متشخص انسان‌گونه باشد دست از تأملات خویش بر نداشته و در پاسخ به اساسی‌ترین سوال خود به خدای نامتشخص می‌رسد.

در متن مقدس «اوپانيشاد» هندويسم تنها حقيقت، مطلق نامتشخص برهمن است كه روح با او اتحاد عددي دارد.  اگر خدا از هر نظر مطلق است پس همه چیز است نه چیزی مقید و جدا از دیگر موجودات و اگر خدا چیزی نباشد مطلق نیست. پس خدا همه چیز است و یکی از موجودات جهان نیست. سابقه قاعده عقلانی، مطلق همه چیز است ولو اینکه خود یکی از آنها نیست یا «بسیط الحقیقه هو کل الاشیاء و لیس بشیئٍ منها» به یونان باستان می‌رسد و فلوطین آن را مفصل مورد بحث قرار داده است. بر این اساس عالم به واسطه ذات وجود، وجود و ظهور یافته و خود ذات، علت وجود ذات شده است: در ابتدای دعای الصّباح أمير المؤمنين است که «يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ» چنانکه در ابتدای خطبه اول نهج البلاغه هم آمده است: او با همه چيز است؛ اما نه به اين صورت كه کنار آنها باشد و غير همه چيز است، اما نه به اين معنا كه جدا از آنها باشد: «مَعَ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُقارِنَةٍ وَ غَيْرُ كُلِّ شَيْءٍ لَا بِمُزَايِلَةٍ»

پس جهان هستی را فقط او پر كرده است كثرت‌ها، تفاوت‌ها، اختلاف‌ها و تضادها و هر یك از موجودات محسوس و مشهود، كه فهم عرفی و عقل سلیم به وجود آنها التزام دارد، همه جلوه‌های وجود خود او هستند. اول و آخر هستی، ظاهر و باطن هستی همه اوست: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم» (حدید، 3) هر طرف که رو کنی صورت اوست: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه» (بقره،115)  هر چیزی که ظاهر است خداست:  اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (نور، 35) به قول جامی:

در کون و مکان نیست عیان جز یک نور

ظاهر شده آن نور به انواع ظهور

 

حق نور و تنوع ظهورش عالم

توحید همین است و دگر وهم و غرور

 

اعیان همه شیشه‌های گوناگون بود

کافتاد بر آن پرتو خورشید وجود

 

هر شیشه که بود سرخ یا زرد و کبود

خورشید در آن هم به همان رنگ نمود

خدا ضرورت ازلی است و وجودش همه جا قابل دریافت بوده، هست و خواهد بود، حتی با ما: وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ (حدید،4)

یار را چندین بِجویَم جِدّ و چُست

که بِدانَم که نمی‌بایَسْت جُست

آن مَعیَّت کِی رَوَد در گوشِ من؟

تا نگردم گِرْدِ دَورانِ زَمَن؟

 

کِی کُنم من از مَعیَّت فَهْمِ راز

جُز که از بَعدِ سَفَرهایِ دراز؟

 

حَقْ مَعیَّت گفت و دل را مُهْر کرد

تا که عکس آید به گوشِ دلْ نه طَرْد

  1. اگر خدا موجودی متشخص اما ناانسان‌وار است، انسان چگونه می‌تواند با او ارتباط و داد و ستد و تعامل داشته باشد؟ و ربط و نسبت همه‌ی موجودات غیر او با او چگونه است؟

برقراري ارتباط و داد و ستد و تعامل با انسان به طور معمول شرایطی دارد؛ جنسيت، نزديكي، تجربه مشترک، قدرت تکلم،  ادبيات مشترك، سخن گفتن با تعبيرات و تمثيلات متخذ از حيات مشترک انساني از آن جمله است. اگر خدا انسان‌وار نباشد بلکه متشخص اما ناانسان‌وار مثل واجب الوجود، روح مطلق یا علت‌العلل باشد امكان برقراري ارتباط و داد و ستد و تعامل با او برای انسان ممکن نیست چون جنسيت، نزديكي، تجربه مشترک، قدرت تکلم، ادبيات مشترك، گفتگو با تعبيرات و تمثيلات متخذ از حيات مشترک انساني و غیره بین ما و او وجود ندارد.

  1. و اگر خدا موجودی متشخص و انسان‌وار است وجوه تشابه‌اش با انسان ‌تا چه حد گستره و ژرفا دارند؟ و وجوه اختلافش با انسان كدامند؟ و اگر، غیر از خدا، موجود متشخص و انسان‌وار دیگری هم وجود دارد وجوه تشابه و اختلاف او با انسان و با خدا كدامند؟

کسانی که خدا را موجودی متشخص ولی انسان‌وار می‌دانند از نظر حد گستره و ژرفا و وجوه تشابه و اختلاف خدا با انسان ‌اختلاف نظر دارند. در یک تقسیم بندی کلی آنها را می‌شود در چهار نگرش دسته‌بندی کرد:

«الف) نگرش تشبیهی: الهیات تشبیهی، خدا را آشکارا شبیه انسان دانسته و در مراجعه به متون ديني به ظاهر الفاظ کتاب پایبند است. آنان اوصاف الهی خداوند را بدون تاویل به معناي عرفی و ظاهری آن حمل می‌کنند.  مثلاً طبق ظاهر آیات قرآن معتقد هستند که خداوند همچون انسان دو چشم، دو گوش ، دو دست ، چهره ، مكان و جسم و روح  دارد. او دیده می‌شود،  سخن می‌گوید ، می‌نشيند ، راه می‌رود ، مهربان است و خشمگین می‌‌شود.  و به نظر آنان واژه‌ها همان معنای تحت اللفظی و عرفی را افاده می‌کنند، با این تفاوت که درجه آنها متفاوت است. علم و قدرت انسان همان معنای علم و قدرت خدا را دارد ولي درجه علم و قدرت خدا بسیار زیاد است.

ب) نگرش تنزیهی: الهياتِ تنزيهي، صفات انساني را برای خدا بی‌معنا دانسته و ذکر آن را صرفاً عباراتي از سر ناچاری برای نزدیکی ذهن بشر و بیان آن در حد فکر آدمیان دانسته‌اند.  استناد آنها استدلال عقلی و آیاتی است که توصیف خدا را ناممکن دانسته است شبیه: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری، 11) «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»؛ «سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ». (صافات، 159و180)؛ «سُبْحَانَ رَبِّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ» (سوره زخرف، آيه82). از امير المومنين(ع) نیز نقل شده است كه كمال معرفت خدا در این است که صفتی به خدا نسبت داده نشود: « كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ … نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ».  طبیعی است که با این فرض به قول ویتگنشتاین «آنچه از آن نمی‌توانی سخن بگویی، باید در باره‌اش خاموش باشی» چرا که باعث سوء تفاهم می‌شود.

برخی برای حل مشکل انسان‌وار انگاري خدا، از خدا با واژه هايي چون «روح مطلق»، «آگاهی محض» یا «ذهن» ياد می‌کنند، غافل از اینکه اگر روح، آگاهی یا ذهن بدون اندیشه، احساس و خواسته انسانی باشد، نام روح، آگاهی یا ذهن بر آن، بی‌معنا خواهد بود و اگر مشخصات روح، آگاهی و ذهن بشر را داشته باشد، باز هم اين توصيف انسان‌وار خواهد بود.

برخي براي شناخت و معرفي خدا به الهيات تسبيحي يا سَلبي روی آورده‌اند و مي‌گويند خدا چه نيست مثل اينكه او محدود نيست، ناتوان نيست، جاهل نيست و از تحميد و از بیان صفات ايجابی اجتناب مي‌كنند تا دچار معضل خداي انسان‌وار نشوند.  فیلسوف معاصر ياسپرس می‌نویسد: وجود من از خودم نيست بلكه وجود من به من داده شده است. اين وجود‌بخش، خدا يا امر متعال است.  امر متعالي را نمي‌توان تعريف كرد چون نه كميت و نه كيفيت دارد، نه اضافه است و نه جهت دارد، نه واحد است و نه كثير. بنابراين چون هيچ گونه تصوري از خدا راه به جايي نمي‌برد ما براي نزديكي به تصور خدا تنها بايد شخصا به نفي تصورات از خدا بپردازيم و امر نفی شده را تجربه كنيم.

ج) نگرش تنزیلی: الهیات تنزیلی در تحلیل مفهوم خدا و نسبت آن با انسان به يك اشتراك اساسي قائل هستند و آن اشتراك در «وجود» و «هستي» است و به یک اختلاف اساسي و آن باز هم در «وجود» و «هستي» است. به این معنا که همه هستی را وجود پر کرده است و اختلافی که بین آنها وجود دارد اختلاف در شدت و ضعف وجود است، شبیه نور که در انوار مختلف اشتراک و اختلاف در همان نور است. بخشی غنای در وجود و نورانیت، بخشی فقر در وجود و نورانیت، با وجودی که هر دو واقعا نور هستند. به تعبیر قرآن انسان نسبت به خدا فقیر است: «يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر، ۱۵) بنابراین وجود، علم، قدرت، حیات و رحمت برای خدا همان معنایی را دارد که وجود، علم، قدرت، حیات و رحمت انسان، ولی با چهار تفاوت اساسی:

1- وجوب خدا و امکان انسان: خدا وجودش «واجب» است یعنی وجود داشتن برای او ضرورت دارد ولی انسان و ديگر موجودات وجودشان «ممکن» است یعنی وجود و عدم برای آنها مساوی است. از آنجا که وجود برای خدا ضرورت ازلی دارد به او واجب الوجود می‌گویند. واجب‏الوجود از آن‏رو كه وجود ضرورى دارد، وجودش همواره‏ واجب و عدمش همواره محال است. موجودى ازلى و سرمدى است كه همواره وجود داشته، وجود دارد و وجود خواهد داشت بر خلاف انسان كه همیشه وجود نداشته است.

2- وجوب صفات خدا و امکان صفات انسان: لازمه واجب الوجود بودن، اين است كه هر صفت «وجودى» او چون ذات، ازلاً و ابداً برای او ضرورت داشته باشد و هر وصف «عدمى» او، ازلاً و ابداً برای او معدوم باشد. بنابراين علم، قدرت، حيات و اراده و هر وصف وجودى ديگر ضرورى خدا است و اوصافى كه از جنس عدم است همچون جهل، ناتوانى و فنا در او محال باشد. این درحالی است كه اين نسبت براي موجودات دیگر مثل انسان ضروري نیست، اوصاف انسان می‌تواند باشد و می‌تواند نباشد، در واقع گاه هست، گاه نیست.

3- بالذات بودن خدا و بالغیر بودن انسان: وجود و بقاء ممكنات از جمله انسان، مشروط به شروطی است که مقدم بر خود آنها است. بود و نبود معلول، مشروط به بود و نبود علت آن است. این در حالى است كه وجود و بقاء واجب، مشروط به شرط و بودن هيچ واقعيت دیگری نیست و اوصاف ذاتی او تحت تأثیر هیچ موجود دیگری نیست. به عبارت دیگر هيچ چيز آفريننده يا نابود كننده او و صفات او نيست.

4- لایتناهی بودن خدا و تناهی انسان: واجب الوجود از هر حيث واجب الوجود و مطلق است حال آنکه وجود انسان محدود و متناهی است. وجود براى واجب الوجود محدود به هیچ حدى و مقید به هیچ قیدی نيست و محدوديت و تناهى در او راه ندارد. مهم‏ترين اوصاف نامتناهي و مطلق خدا كه نقش كليدى در ارتباط انسان با خدا دارد سه وصف: علم مطلق، قدرت مطلق و رحمت مطلق است. موجودى كه نامتناهى است، اوصاف او نيز از تناهى و محدوديت به دور است. بنابراين هر چه محدوديت دارد از خدا مبراست در حالی که نسبت به انسان چنین نیست. خدا از ‏اوصافى چون ماهيت، جوهر، عرض، جسم، ماده، تركيب، تغيير، زمان، مكان، حرکت، انفعال،كثرت، شركت، شبيه و ضد كه از اوصاف انسان و موجودات ديگر است مبرا است.

د) نگرش تمثیلی: الهيات تمثيلي بر این نظر است که همه صفات یاد شده انسانی از جهتی برای خدا پذیرفتنی است و از جهتی پذیرفتنی نیست چنانکه این اوصاف برای موجودات مادون نیز به اعتباری پذیرفته می‌شود. اگر به مار صفت خطرناکی، به روباه وصف حیله‌گری، به سگ صفت وفاداری و به شیر وصف شجاعت می‌دهیم عينا به معناي انسانی آن نيست، بلکه تنها از جهت مشابهت اندکی که با خطر، حیله‌گری، وفاداری و شجاعت انسانی دارد چنین می‌کنیم. در مورد خدا که مافوق بشر است نیز به گونه‌ای اطلاق می‌کنیم که با غیرمادی و غیر متناهی بودن خدا سازگار باشد. این اوصاف برای خدا نمادین است نه اینکه خدا اینگونه باشد. پرچم، پارچه‌ای رنگی است ولی نماد یک کشور است و با خود کشور هیچ سنخیتی ندارد ولی ما گاه با دیدن آن اشک هم می‌ریزیم. شنیدن و دیدن خدا هم تمثیل یا نمادی از علم خدا به دیدنی‌ها و شنیدنی‌های خداست. دست نماد قدرت خدا است. چهره نماد ذات و روح نماد رحمت الهی است. نشستن بر تخت نشانه و نماد تسلط خدا و آمدن نماد فرمان خدا است.بنابراین الفاظ به کار رفته در مورد خدا همه معنای تحت اللفظی ندارند بلکه همه به معنای کنایی استعمال می‌شوند. در نگرش تمثيلي مشابهت بسیار اندک و ضعيفي بين انسان و خدا وجود دارد به طوري كه صفات بشري تنها در ذهن انسان نماد و مثلي براي حقيقت صفات خدا است.

ظاهر است آثار و میوه‌ی رحمتش

لیک کی داند جز او ماهیتش

 

هیچ ماهیات اوصاف کمال

کس نداند جز به آثار و مثال

 

طفل ماهیت نداند طمث را

جز که گویی هست چون حلوا تو را

 

کی بود ماهیت ذوق جماع

مثل ماهیاتِ حلوا ‌ای مطاع

 

لیک نسبت کرد از روی خوشی

با تو آن عاقل چو تو کودک‌وشی

 

تا بداند کودک آن را از مثال

گر نداند ماهیت یا عین حال

 

پس اگر گویی بدانم دور نیست

ور ندانم گفت کذب و زور نیست

  1. آیا خدای نامتشخص و خدای متشخص ناانسان‌وار و خدای متشخص انسان‌وار سه تصور آشتی‌ناپذیر و ناسازگار با یكدیگرند كه چاره‌ای جز قبول یكی از آنها و ردّ دو تصور دیگر نیست یا اینكه دو تصور از این تصورات یا هر سه تصور قابل جمع‌اند و می‌توان، در عین حال به دو تا از آنها یا هر سه‌ی آنها التزام و اعتقاد داشت؟ اگر شقّ دوم صحیح است جمع تصورات مختلف چگونه، عقلاً امكان‌پذیر است؟

 

خدای نامتشخص و خدای متشخص ناانسان‌وار و خدای متشخص انسان‌وار سه تصور آشتی‌ناپذیر و ناسازگار با یكدیگر هستند كه چاره‌ای جز قبول یكی از آنها و ردّ دو تصور دیگر نیست چون اصولاً خدای متشخص با خدای غیر متشخص قابل جمع نیستند و تصور جمع این دو همچون تصور جمع بین خدای متشخص انسان‌وار  و خدای متشخص ناانسان‌وار سر از تناقض محال در می‌آورد.

  1. اگر خدا موجودی متشخص و انسان‌وار است درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در دنیا چیست؟ مولی – عبد (= خدایگان- بنده = خواجه- برده) یا عاشق و معشوق- معشوق و عاشق یا همكار- همكار یا … ؟

براي كساني كه خدا را موجودی متشخص و انسان‌وار مي‌دانند ارتباط با خدا نیز انسان‌وار و متناسب با مناسبات انسانی است. در این مناسبات درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در دنیا از بین مولی و عبد، عاشق و معشوق،  معشوق و عاشق، رفیق-رفیق، همكار- همكار یا … مناسبات عاشقانه است. با این حال چون اشخاص متناسب با شرایط فردی و اجتماعی و سنخ روانی و اطلاعات و آگاهی‌های خود روابط خود را با یکدیگر انتخاب می‌کنند و حتی ممکن است در شرایط متفاوت انگاره و انگاشت متفاوتی از ارتباط با خدا داشته باشند، قرآن الگوی واحدی را طرح نکرده است.

بر اساس ظواهر متون اسلامی غالباً این نسبت به صورت مولا و بنده انگاشته شده است. شاید بتوان گفت قرآن به هنگام نزول تدریجی خود برای اشخاص مختلف آیات متناسب با شرایط و سنخ روانی، مدل‌های ارتباطی متفاوتی ارائه کرده است. در انديشه مسيحي پدرسالاری عاطفی غلبه داشت و خدا پدر بود و انسانها فرزندان خدا. در اندیشه عرب نظام قبیله‌ای غالب و مورد پسند بود و رابطه خدا و انسان از عالی به دانی عنوان عبد و مولی گرفته بود.

قرآن از یهود و مسیحیت انتقاد می‌کند که چرا علمای خود و مسیح و مریم را ارباب خود گرفته‌اند: «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَاحِدًا (توبه، 31) خدا به کسی فرمان نداده است که ملائکه و پیامبری را ارباب خود بگیرند: «وَلَا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا» (آل‌عمران، 80) خدا به پیامبر اسلام می‌فرماید که به اهل کتاب پیشنهاد دهد که جر خدا کسی را ارباب خود ندانند: ‌قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ (آل‌عمران،64)

عبودیت به معنای خضوع و خشوع و اطاعت محض بنده از ارباب، مهم‌ترین انتظاری بود که مولی از بنده داشت. قرآن می‌گوید عرب به بندگی بت‌ها برای تقرب به الله افتخار می‌کرد: «وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِيَاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا» (زمر، 3) چرا که تصور می‌کرد بت‌ها ارباب جهان هستند. نکته بدیع اسلام برای عرب این بود که اعلام می‌کرد که خود الله ارباب جهان است و باید فقط بنده الله بود: «رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا فَاعْبُدْهُ» (مریم، 65) خدا جن و انس را خلق کرده است که بندگی او کنند: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات، 56) و کتاب خود را بر عبد خود نازل کرده است: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْكِتَابَ» (کهف، 1) او بنده خود را به معراج می‌برد: «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى» (اسراء، 1) شما نیز به ریسمان الله تمسک جویید که او مولا و یاور خوبی است: «وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاكُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَ نِعْمَ النَّصِيرُ» (سوره الحج آيه 78).

در مواردي قرآن نسبت خدا و انسان را به نسبت پادشاه «مقدسِ ارجمندِ فرزانه» و رعیت تشبیه کرده است: «يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ» (سوره جمعه، آيه1).

علاوه بر آن قرآن گاه از خدا به عنوان مراقب، سرپرست و نگهبان ياد كرده به این عنوان که خدا مراقب و دل‌نگران انسان‌ها است: «إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا» (سوره نساء، آيه1). شاید از همین باب بوده است که در برخی از روایات نسبت بین خدا و مردم، نسبت سرپرست خانوار به خانواده دانسته است. مثل اینکه گفته شده است جمیع آفریده‌ها نان‌خور و عیال خدا هستند، رزق همه را ضمانت کرده، و قوت و توشه آنان را مقدّر نموده، و راه روشنش را به رغبت کنندگان و خواهندگان و آنچه نزد اوست نشان داده است: «عِيالُهُ الْخَلائِقُ، ضَمِنَ اَرْزاقَهُمْ، وَ قَدَّرَ اَقْواتَهُمْ، وَ نَهَجَ سَبيلَ الرّاغِبينَ اِلَيْهِ، وَ الطّالِبينَ ما لَدَيْهِ» (خطبه، 90) یا به نقل از پیامبر اسلام گفته شده است: همه خلق خانواده خدا هستند و محبوب‌ترین فرد نزد خدا کسی است که بیشترین منفعت را به خانواده خدا برساند: «اَلْخَلْقُ كُلُّهُمْ عِيَالُ اَللَّهِ فَأَحَبُّهُمْ إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْفَقُهُمْ لِعِيَالِهِ» (بحار الأنوار، ج۹۳، ص۱۱۸)

قرآن ارتباط عالی به دانی را همیشگی و برای همه نمی‌داند این ارتباط انعطاف پذیر است به طوری که شخص در اثر انس با خدا و طاعت و تسلیم، فاصله‌ها را درنوردیده به رفاقت و دوستی با خدا می‌رسد: «وَ مَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا» (نساء، 125) چنانکه پيامبر اسلام از خدا به «رفيق الاعلي» ياد می‌کند.

ارتباط عاشقانه یا به تعبیر دقیق‌تر مناسبات محبت آمیز بین خدا و انسان و انسان و خدا بعد از مناسبات عبد و مولا در قرآن بیشترین کاربرد را دارد. در این آیات قرآن مکرر به آنچه محبوب دوست دارد یا دوست ندارد اشاره دارد مثل: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ» (بقره،222). به نظر قرآن انسانها همانگونه که خدا را دوست دارند مطلوب‌های دیگر را نیز دوست دارند ولی مؤمنان عشق خدا را بر چیزی ترجیح نمی‌دهند: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» (بقره، 165). خداوند به پیامبر خود می‌فرماید: به مردم بگو اگر خدا را دوست دارید مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست داشته باشد: قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّه (آل‌عمران، 31) آیه «فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ» (مائده، 54) که در آن گفته شده است اگر شما با خدا مناسبات درستی نداشتید خدا جمعی را خواهد آورد که دوستشان دارد و آنان نیز خدا را دوست دارند، این بیان نشانگر آن است که مناسبات مطلوب خدا با انسان از نگاه قرآن مناسبات عاشقانه است.

نسبت مطلوب ارتباطی بين خدا و انسان در میان عارفان مسلمان رابطه عاشقانه است و به قول مولانا:

عشق آن زنده گزين كو باقيست

کز شراب جان فزايت ساقيست

 

عشق آن بگزين كه جمله انبيا

يافتند از عشق او كار و كيا

 

تو مگو ما را بدان شه بار نيست

با كريمان كارها دشوار نيست

او تجربه عشق خود به خدا را چنین ترسیم می‌کند:

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

 

سر خنب‌ها گشادم ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

 

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ث) پرسش‌هاى انسان شناختى و جهان شناختی در مورد خدا

  1. آیا درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و سایر موجودات (غیر از انسان) ‌هم هست یا نه؟ اگر پاسخ مثبت است سوال بعد مطرح مي شود:

به نظر درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و سایر موجودات (غیر از انسان) انگاره‌ای است که ملاصدرا بیان کرده است. به نظر او خدا حقیقت بسیطی است که شامل همه چیز است یعنی هر چه عنوان موجود بر آن صادق است از قبیل «عقل»، «نفس» و «طبیعت». البته این وجود واحد تک‌ تک این موجودات یعنی «عقل»، «نفس» و «طبیعت» نیست: «بسیط الحقیقة کل الاشیاء و لیس بشیء منها». بنابراین هر چه در عالم تحت عنوان غیر خدا موجود است همه ظهورات ذات و تجلیات صفات خدا یا شئونات او هستند و به اعتباری چیزی جز خدا نیست: الموجود و الوجود منحصرا فی حقیقة واحدة شخصیة لا شریک له الموجودیة الحقیقیة و لا ثانی له فی العین و لیس فی دار الوجود غیره دیار و کل ما یتراء فی عالم الوجود انه غیر الواجب المعبود، فانما هو من ظهورات ذاته و تجلیات صفاته التی هی فی الحقیقة عین ذاته» (ملّاصدرا، 1380: ج2، 314)

با این فرض ارتباط بين خدا و شئونات خدا یا موجوداتی که انوار و ظهورات او هستند یکسان است و تفاوتی بین انسان و سایر موجودات (غیر از انسان) وجود ندارد. اگر انسان به دلیل خودخواهی خویش، خود را تافته جدا بافته خیال می‌کند توهم اوست و ربطی به عالم واقع ندارد. بنابراین نسبت و امر خدا نسبت به همه یکسان است: «وَ ما أَمرُنا إِلاّ واحِدَةٌ» (قمر 50) به قول امیرالمومنین حکم و ارتباط خدا با اهل آسمان و زمین یکسان است و خدا با هیچ موجودی نسبت خصوصی ندارد: إِنَّ حُکمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَ أَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَینَ اللَّهِ وَ بَینَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ. (نهج البلاغه، خطبه 192).

  1. وجه/وجوه تشابه و اشتراك انسان با سایر موجودات كدام است/اند كه مقتضی ارتباط یكسان آنها با خداست/یند؟ و اگر پاسخ منفیست:

عالم واقع يك وجود «واحد» بسیط، بیشتر نیست. این هستی بسیط در عین وحدت، دارای شئونات است. انسان و سایر موجودات شئونات این وجود واحد هستند. این هستی واحد بسیط چون فقط هستی است به خودی خود قابل تمایز با هستی دیگر نیست چون آنها چیزی جز هستی نیستند. پس وجه تشابه انسان با سایر موجودات در همین هستی آنها است. پس همه موجودات، چه انسان چه غیر انسان شأنی از شئونات، جلوه‌ای از جلوه‌ها و نوری از نورالانوار هستند و باید برای همه آنها سهمی مشترک و مشتق از هستی وجود داشته باشد. (ملّاصدرا، 1391الف: 68).

انسان و سایر موجودات نه فقط در وجود در اوصاف نیز مشترک هستند. به نظر صدر المتألهین نه فقط خدا بلکه هر موجودی در عالم بر حسب شدّت وجود خویش، عین علم و قدرت و سایر اوصاف کمالیة موجود به ما هو موجود است. (ملّاصدرا، 1391الف: 11) به همین دلیل است که موجودات آسمان و زمین قادر به فهم حق و تسبیح او هستند: «يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ». (سوره تغابن، آيه1) پس وجه/وجوه تشابه و اشتراك انسان با سایر موجودات در این است که همه پاره‌های وجود خدا هستند به همین دلیل مقتضی ارتباط یكسان آنها با خداست/یند.

  1. وجه/وجوه تخالف و اختلاف انسان با سایر موجودات كدام است/اند كه مقتضی ارتباط نایكسان آنها با خدا است/یند؟

اگر موجودات عالم از جمله انسان در وجود و هستی با یکدیگر مشترک هستند در وجود و هستی نیز با یکدیگر مختلف هستند. این اختلاف ناشی از «تقدّم» و «تأخّر»، «کمال» و «نقص» و «غنا» و «فقر» در وجود هستند. (همان، 15) پس وجه/وجوه تخالف و اختلاف انسان با سایر موجودات كه مقتضی ارتباط نایكسان آنها با خدا است/یند رتبه وجودی آنها و میزان کمال و نقص و غنا و فقر آنها نسبت به آن واحد بسیط است. واحد بسیط و مطلقی که عین «علم»، «قدرت»، «اراده» و «حی» است. موجودات عالم نیز به میزان مرتبه وجودیشان «علیم»، «قدیر»، «مرید»، «حی»، «قیّوم»، «درّاک» و «فعّال»‌ هستند.

ممکن است این کشف از عالم حقیقت با پاره‌ای از ظواهر متون دینی(کتاب و سنّت) سازگار نباشد. در این صورت، بنابر نظر شارحان ملاصدرا، متون دینی را باید حمل بر مَجاز کرد چون به نظر آنها «در عقاید، «ظهور» یک پول ارزش ندارد.» (امام‌خمینی، 1390: ج2، 34-35) اگر معلوم شود که وصفی برای واحد بسیط و مطلق، مقید و محدود است ولو ظاهر آیات، ادعیه و اخبار پشت هم ایستاده تا چنین وصفی را برای ذات حق اثبات کنند، دامن اقدس حضرتش را از آن وصف تنزیه نموده و آن متن را بر مجاز حمل نمایند. (همان، 39)

  1. اگر انسان حیات پیشادنیایی‌ای هم داشته است، آیا درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در دنیا درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در قبل از دنیا هم هست یا نه؟ چرا؟

از حیات پیشادنیایی دریافت‌های مختلفی وجود دارد. در اندیشه محدثان مسلمان «عالم ذرّ»،  در اندیشه فلاسفه افلاطونی «عالم مُثل» و در نگاه عارفان مسلمان «اعیان ثابته» و در اندیشه هندوان و بودائیان و دیگر نحله‌هایی که اعتقاد به تناسخ دارند و زندگی را همچون چرخه‌ای مکرر از حیات پیشینیان تلقی می‌کنند، حیات پیشادنیایی معنایی متفاوت دارد. انسان بنابر تلقی‌های مطرح سه نوع حیات دارد: حیات پیشادنیا، حیات دنیا و حیات پسادنیا. در این سه دنیا یا حیات سه سازوکار متفاوت حاکم است بنابراین نمی‌توان گفت: رابطه خدا با انسان در این سه دنیا یکسان است. ملاصدرا نیز معتقد است که ارتباط خدا و انسان در دنیا با ارتباط خدا و انسان در حیات پیشادنیا و به اصطلاح او «کینونت عقلی جمعی» متفاوت است چون در حیات قبل حالت تجرد حاکم است و انسان در طراحی هستی وجود علمی و مجرد دارد ولی وجود دنیوی‌اش به نحو حدوث جسمانی و مادی همراه با حدوث بدن محقق می‌گردد. این ارتباط دوگانه اختصاص به انسان ندارد و شامل دیگر موجودات طبیعی هم می‌شود .

  1. اگر انسان حیات پسادنیایی‌ای هم داشته باشد، آیا درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در دنیا درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در بعد از دنیا هم هست یا نه؟ چرا؟

از حیات پسادنیایی دریافت‌های مختلفی وجود دارد. در اندیشه متکلمان، در اندیشه فلاسفه افلاطونی و عارفان، در اندیشه فلاسفه ارسطویی و در اندیشه هندوان و بودائیان و دیگر نحله‌ها تلقی متفاوتی از حیات پسادنیایی وجود دارد. به نظر ملاصدرا حقیقت هر انسانی نفس اوست و بدن اصالتی ندارد. نفس محصول انتخاب‌های افراد است و به هنگام مرگ با اندوخته‌هایی که دارد از بدن استقلال یافته و به صورتی با بدن خود ساخته خیالی خودش ادامه حیات می‌دهد. به همین جهت ارتباط خدا و انسان در دنیا و بعد از دنیا با دو موجود تقریبا متفاوت، مختلف خواهد بود.

در متون اسلامی تفاوت مناسبات دنیا و آخرت جزئی‌تر مورد بحث قرار گرفته است. در آنجا برخلاف دنيا ارتباطات اجتماعى به شکل دنیوی وجود ندارد، همه‏ احساس جدايى و تنهايى مى‏كنند.  عوامل همبستگى همچون خانواده، اقوام و مليت کارآمدی ندارند.  انسان حتى ‏از پدر، مادر، برادر، همسر و فرزند خود فرارى است.  کسانی هستند که آرزو می‌کنند: اى كاش‏ مى‏توانستند فرزند، همسر، برادر، اموال خود و همه آنچه در زمين است را بدهند و از اين مهلكه نجات ‏يابند.  هيچ دوست و يار و ياورى ‏براى خود نمى‏بينند.  همه به فكر خود هستند  و لذا هيچكس به داد كسى‏ نمى‏رسد.  گاه ‏دوستان، دشمن يكديگرند.  قدرت و ثروت كارآيى ندارد.  در اين روز، بر خلاف‏ دنيا، چيزى عوض گرفته نمى‏شود و يارى، سفارش و رشوه از كار می‌افتد.  مرگ و نابودي نيست.

  1. لوازم درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در دنیا برای ساحت‌های الف) باورها، ب) احساسات و عواطف، ج) خواسته‌ها، و د) افعال (اعم از درونی و بیرونی) كدامند؟ یعنی، به اقتضای آن انگاره و انگاشت به چه گزاره‌هایی باید باور داشت/نداشت، چه احساسات و عواطفی (نسبت به خدا، خود، انسانهای دیگر، و سایر موجودات) باید داشت/نداشت، چه اموری را باید خواست/نخواست و چه كارهایی را باید كرد/نكرد؟

چنانکه قبلا گفته شد هر انگاره یا انگاشت از خدا در تمام ساحت‌های وجودی انسان تأثیر گذاشته و شخص خداباور را به صورت بنیادین تغییر می‌دهد. تغییر شخصیت و هویت بزرگترین اثر خداشناسی است. به همین جهت هر کس لازم است اولاً برای خود مشخص کند که به خدا باور دارد یا خیر؟ اگر به خدا باور دارد به چه دلیل؟ و اگر به خدا باور ندارد به چه دلیل؟ ثانیاً مشخص کند که درست‌ترین تصور و تصویری که می‌تواند از خدا داشته باشد چیست؟ ثالثاً مشخص کند لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در دنیا برای ساحت‌های الف) باورها، ب) احساسات و عواطف، ج) خواسته‌ها، و د) افعال (اعم از درونی و بیرونی) كدامند؟ یعنی، به اقتضای آن انگاره و انگاشت به چه گزاره‌هایی باید باور داشت/نداشت، چه احساسات و عواطفی (نسبت به خدا، خود، انسانهای دیگر، و سایر موجودات) باید داشت/نداشت، چه اموری را باید خواست/نخواست و چه كارهایی را باید كرد/نكرد؟

الف) لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت باور:

1) خدا عین عالم واقع است. او يك واقعیت «واحد» بسیط است. این واقعیت بسیط ضروری، در عین وحدت، دارای شئونات مختلفی است که انسان یکی از شئونات و واقعیتی از آن واقعیت‌ها، جلوه‌ای از جلوه‌ها و نوری از آن نورالانوار است. خدا یکی از موجودات عالم نیست. خدا انسان‌وار هم نیست.

2) انسان خدا نیست ولی در عین فقر شدید در کلیت وجود و اوصاف با خدا مشترک است یعنی در عین وحدت شامل همه مراتب وجودی خود و شئونات مختلف خویش است: «النفس فی وحدتها کل القوا». انسان یک حقیقت جدای از عقل، خیال و احساس و عاطفه و خواست و گفتار و رفتارش نیست.

3) همه اوصاف خدا در حد فقر و شدّت وجودی که دارد، در انسان نیز هست، یعنی دارای شعور، علم، قدرت و سایر اوصاف کمالی خدا است. بین خدا و انسان مباینت وجود ندارد.

4) خدا با همه پاره‌های وجود خویش از جمله انسان ارتباط یكسانی دارد، این انسان است که به دلیل میل، اراده و میزان دانشش ارتباطش با خدا گاه هست و گاه نیست.

ب) لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت احساسات و عواطف: نسبت به خدا، خود، انسانهای دیگر، و سایر موجودات.

عشق و نفرت، امید و یأس، خشم و شادی، سلایق، ترجیحات، لذت‌ها و رنجهای انسان باید تحت تأثیر باورهای انسان در مورد خدا باشد. اگر به خدا باور ندارد مجبور است خودش بر اساس مبنای عقلی در مورد عشق و نفرت، امید و یأس، خشم و شادی، سلایق، ترجیحات، لذت‌ها و رنجهای خویش تصمیم بگیرد و اگر به خدا باور دارد باز باید خودش بر اساس مبنای عقلی در مورد عشق و نفرت، امید و یأس، خشم و شادی، سلایق، ترجیحات، لذت‌ها و رنجهای خویش متناسب با درست‌ترین انگاره و انگاشت از خدا تصمیم بگیرد چرا که اگر چنین نباشد دچار تناقض درونی شده است یا به باورهای خود باور ندارد.

عشق و نفرت، امید و یأس، خشم و شادی، سلایق، ترجیحات، لذت‌ها و رنجهای انسان نباید تنها تحت تأثیر امیال شخصی، گروهی و نوعی خود باشد. در انگاره بسیط الحقیقه، فرد خودش باید جایگاه خود را در درون خدا شناسایی کرده و از شئونات متعالی مشترک خود با خدا برای این هماهنگی استفاده کند و عقل، اخلاق و عدالت را مبنای عشق و نفرت، امید و یأس، خشم و شادی، سلایق، ترجیحات، لذت‌ها و رنجهای خویش قرار دهد.‌

1- احساسات و عواطفي كه بايد نسبت به خدا داشت: توحيد در محبت به معناي منحصر ساختن محبت، دوستي، شادي و خرسندي با خدا و آنچه خدايي است و يا انسان را به خدا نزدیک مي‌سازد. دشمني، غمناكي و نارضايتي از هر آنچه غير خدايي است و هر آنكه از خدا بيگانه است و يا هرچه انسان را از خدا دور مي سازد.

2- احساسات و عواطفي كه بايد نسبت به خود داشت: محبت، دوستي، شادي و خرسندي به اوصاف و افعال خود که ما را به خدا مقرب مي سازد و دشمني، غمناكي و نارضايتي از اوصاف و افعالي كه ما را از خدا دور مي سازد.

3- احساسات و عواطفي كه بايد نسبت به انسانهاي ديگر داشت: محبت، دوستي، شادي، رحمت و خرسندي نسبت به انسان‌هايي كه مخلوق خدا هستند به ويژه آنها كه مقرب‌تر هستند و دشمني، غمناكي و نارضايتي از همه انسانهايي كه دشمن خدا و دشمن بندگان خدا هستند و با آنان نامهربانند و حقوق آنان را ضايع مي‌كنند.

4- احساسات و عواطفي كه بايد نسبت به ساير موجودات داشت: محبت، دوستي نسبت به طبیعت و محیط زیست و همه شئونات خدا.

5- احساسات و عواطفي كه نبايد نسبت به خدا داشت: شرك در محبت به معناي دشمني، غمناكي و نارضايتي از خدا و آنچه خدايي است و دشمنی با آنچه انسان را از کمالات انسانی باز می‌دارد.

6- احساسات و عواطفي كه نبايد نسبت به خود داشت: دشمني، غمناكي و نارضايتي از اوصاف و افعالي كه آدمي را به خدا مقرب مي‌سازد و محبت، دوستي، شادي و خرسندي نسبت به اوصاف و افعالي كه آدمي را از خدا دور مي سازد.

7- احساسات و عواطفي كه نبايد نسبت به انسانهاي ديگر داشت: دشمني و نفرت از انسان‌هايي كه هم نوع ما هستند و شئونات دیگر خدا هستند به ويژه آنها كه مقرب‌تر هستند و محبت، دوستي، شادي، رحمت و خرسندي از انسانهايي كه دشمن خدا و بندگان خدا هستند و حقوق آنان را ضايع مي كنند.

8- احساسات و عواطفي كه نبايد نسبت به ساير موجودات داشت: خشونت و نفرت نسبت به حیوانات، طبیعت و محیط زیست و دیگر شئونات خدا.

ج) لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت خواسته‌ها.

خواسته‌ها، اهداف و آرمان‌ها همه ساحت اراده ما را تشکیل می‌دهند. لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت خواسته‌ها این است که انسان از فقر به غنی برسد. خدا غنی مطلق است و انسان برای رسیدن به غنی مطلق باید خواسته‌ها، اهداف و آرمان‌ها و در کل اراده خود را معطوف به خواسته‌ها، اهداف و آرمان‌ها و اراده‌ای کند که بر هستی بسیط حاکم است.  انسان به خوبی می‌داند که نه شخص او و نه گروه‌های وابسته به او و نه نوع انسان و نه هیچ موجود دیگری در عالم، کمال و غنای لازم را ندارند تا اراده، خواست، اهداف و آرمانهای انسان با اراده آنها تنظیم گردد.

حقیقت مطلق، خیر مطلق و جمال مطلق در همان واقعیت مطلق است نه دیگر موجودات. دیگر موجودات جمال و خیر حقیقتی اگر دارند از واقعیت مطلق دارند و تنها اوست که می‌تواند آرمان انسان را تشکیل ‌دهد. بنابراین لازمه منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت اراده معطوف ساختن عشق به حقیقت، عشق به خیر (عدالت، احسان و محبت) و لذت بردن از زیبایی های معنوی و زیبایی‌های جسمانی است و نفرت از جهل، نفرت از شر (ظلم، بدرفتاری و دشمنی) و بی‌میلی نسبت به زشتی‌های روحانی و جسمانی.

انسان با انگاره یاد شده در تعارض بین آرمان‌ها، لذت را فدای خیر و خیر را فدای حقیقت می‌کند. از آنجا که هیچ چیز بالاتر از حقیقت نیست، حقیقت را فدای مصلحت نمی‌کند. انسان آرمانهای مربوط به خود شکوفایی (حقیقت‌خواهی و فضیلت‌خواهی) را فدای زیبایی‌ها و مطلوب های فردی (مدرک تحصیلی، شهرت، ثروت، قدرت، منزلت، محبوبیت، جاه و مقام) و مطلوب‌ها و خیر‌های اجتماعی جمعی (رفاه، آزادی، امنیت، عدالت و نظم) نمی‌کند.

د) لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت افعال

لوازم منطقی درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط خدا و انسان در ساحت رفتار، هم شامل رفتارهای درونی و هم بیرونی است. به همین جهت گفتار و رفتار باید انعکاس باور و احساسات و عواطف متناسب با انگاره و انگاشتی باشد که انسان از خدا دارد. گفتار و رفتار باید منطبق بر عقلانیت، اخلاق و معنویت باشد از جمله اینکه واقعیت را بیان کند، در گفتار و رفتار صداقت داشته باشد و قصد فریب دیگران را نداشته باشد. گفتار و رفتار به ضرر و زیان و آزار و رنج غیر ضروری دیگران منجر نشود. گفتار و رفتار مخالف تعهدات نوشته و نانوشته خود با دیگران نباشد. گفتار و رفتار باعث شکوفایی عقلانیت و معنویت خود و دیگران شود و …

  1. انسان بر اثر الزام نظری و عملی به همه‌ی لوازم درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباطش با خدا چه سودی می‌برد؟ و بر اثر عدم این التزام چه زیانی می‌بیند؟

ابتدا باید منظور خود از سود و زیان را مشخص كنيم. سود، مطلوبی است که به دست می‌آوریم و زیان، مطلوبی است که از دست داده‌ایم و یا نگران از دست دادن آن هستیم. سود و مطلوب‌های آدمی انواعی دارند از جمله: سود مادي و معنوی، سود شخصی و اجتماعی، سود دنیوی و اخروی.

بر اثر الزام نظری و عملی به همه‌ی لوازم درست‌ترین انگاره و انگاشت از ارتباط با خدا، برای انسان هم سود مادی و هم سود معنوی، هم سود شخصی و هم سود اجتماعی و هم سود دنیوی و هم سود اخروی حاصل می‌شود چون الزام نظری و عملی به خدا، در نگاه نخست، هیچ ضدیت و منافاتی با کسب لذت، سود و مطلوب معقول و دفع زیان معقول ندارد.

آنچه گفته شد در نگاه نخست بود، نه در مقام تعارض، چون در مقام تعارض منافع، الزام عملی به درست‌ترین انگاره، هزینه‌ بردار است و شخص مجبور است بین سود کل و ضرر جزء یکی را انتخاب کند. بخشی از سود مادی، اجتماعی و دنیوی خود را که برای بخشی از وجود خود یا دیگران سودمند می‌داند را از دست بدهد و فدای زیست معنوی و خودشکوفایی کل خویش، اجتماع یا جهان کند. با این حال چون هدف اصلی خوب زیستن و زندگی با خدا و اتحاد با هستی مطلق است شخص از سودهای حاصل نشده یا از دست داده‌ها، نه تنها احساس ناراحتی نمی‌کند احساس رضایت نیز دارد چون  در نهایت کل وجود خویش را برنده زندگی خوب دانسته و شاد است که با حقیقت و مطابق با آن عمل کرده ‌است.

او بر اثر عدم این التزام زیان بسیاری متوجه خود ساخته ‌است. اولین زیان اضطراب ناشی از تعارض درونی است چون از یک سو باور دارد که عقلانیت حکم می‌کند که باید چنین و چنان باشد ولی چنین و چنان نیست و به باور خود پشت‌پا زده است. از سوی دیگر زیان مهم‌تر محروم کردن خود از سودهای زیست معنوی است. چرا که الزام به درست‌ترین انگاره یا انگاشت از خدا در تمام ساحت‌های وجودی انسان تأثیر دارد و شخص خداباور را به صورت بنیادین تغییر می‌دهد و هویت سازی بزرگترین اثر خداشناسی و التزام به انگاره درست است.

  1. آیا سعی در جهت التزام مذكور عملی مقرون به صرفه است؟ به عبارت دیگر، آیا دستاوردهای این التزام بیشتر از هزینه‌های آن هستند یا نه؟ چرا؟

آری، دستاوردهاي سعی در جهت الزام نظری و عملی به همه‌ی لوازم درست‌ترین انگاره و انگاشت از خدا نسبت به عدم الزام مقرون به صرفه است و از هزینه‌هایی که برای این ارتباط می‌شود بیشتر است چون آنچه هزینه می‌شود تنها بخشی از سود مادی، اجتماعی و دنیوی زودگذر و ناپایدار است و آنچه به دست می‌آید هویت متعال، انسانیت، شرافت، صمیمیت، درستکاری، آسایش و آرامش است. انسان با هر قدمي كه در اين راه برمی‌دارد، خواهد ديد كه برد با او است و خطري كه كرده در مقابل آنچه به دست آورده ناچيز است.

  1. آیا همه‌ی دردهایی كه انسان می‌كشد و همه‌ی رنجهایی كه می‌برد ناشی از عدم التزام مذكوراند؟ یا دردها و رنجهایی وجود دارند كه، فارغ از التزام و عدم التزام مذكور، به هر تقدیر، عائد می‌شوند، یعنی دردها و رنجهای گریز ناپذیر زندگی از وجوه تراژیك حیات‌اند؟

خیر، درد و رنج لازمه زندگي اين جهان است. برخی درد و رنج‌ها است که انسان چه خداباور باشد و چه نباشد هر انگاره‌ای از خدا داشته باشد درد و رنج وجود دارد. امکان ندارد زندگی و جهانی باشد و درد و رنج پیری، بیماری، مرگ، از دست رفتن داشته‌ها، نرسیدن به خواسته‌ها  در آن نباشد. با این تفاوت که التزام به وجود خدا درد و رنج‌های ناشی از قوانین ضروری جهان طبیعت را قابل تحمل‌تر بلكه شيرين‌تر مي‌كند:

بشنو اکنون قصه آن رهروان

که ندارند اعتراضی در جهان

 

قوم دیگر می شناسم ز اولیا

که دهانشان بسته باشد از دعا

 

از رضا که هست رام آن کرام

جُستن دفع قضاشان شد حرام

انساني كه التزام به وجود خدا دارد خود را ملزم و مسئول کاهش درد و رنج مردم می‌داند و به نیک‌خواهی و كاهش درد و رنج ديگران می‌اندیشد. حافظ حقوق ضعفا و علیه اقویا است تا مگر مقداری از رنج آدميان را بكاهد.

  1. اگر درد و رنج‌های گریز ناپذیر وجود دارند، چگونه می‌توان گفت كه خدا وجود دارد؟

درد و رنج، اموری حسی، ذهنی، روانی و روحی نامطلوب است. با نبود درد و رنج زندگی موجودات بهتر می‌شود. درد و رنج بر دو قسم است: درد و رنج‌های اخلاقی و درد و رنج‌های طبیعی. درد و رنج‌های اخلاقی مثل ظلم، بی‌عدالتی، تبعیض و فقر که ناشی از انتخاب آزاد خود ما یا انتخاب انسان‌های مختار دیگر است. درد و رنج‌های طبیعی مثل محدودیت‌های خلقت ما، همچون نادانی، ناتوانی، پیری، بیماری و مرگ یا محدودیت‌های خلقت موجودات دیگر که بر ما تأثیر می‌گذارند.…

اینکه درد و رنج عین شر است یا خیر به نظر درست نیست با این حال هر دو وجود خدا را با چالش روبرو کرده است. وجود درد و رنج یا «شر، مسئله‌ای خطرساز و شاید خطر سازترین مسئله برای ادیان توحیدی است. چرا که در بادی نظر، روشن است که خدایی که خیر محض و قادر مطلق است، هیچ شری را در خلقتش روا نمی‌دارد. او به سبب قدیر بودن می‌تواند از وجود شر جلوگیری کند و به سبب خیر محض بودن نیز باید چنین کند.» (درباره دین، ص22) بنابراین خدا یا خیر و قدیر نیست یا وجود ندارد. اشکال اپیکور و هیوم در این خصوص را اینگونه می‌توان خلاصه کرد: 1- آفرينش، مستند به خداي واحد است. 2- درد و رنج و شر در عالم وجود دارد. 3- خدا علم‏مطلق، قدرت‌مطلق و خيرمطلق است. 4 – خداوند يا مي‌دانسته است كه شر در آفرينش او وارد مي‌شود يا نمي‌دانسته است. اگر نمي‌دانسته پس علم مطلق ندارد. 5- اگر خدا مي‌دانسته است شر در آفرينش او خواهد بود ولي نمي‌توانسته است كه مانع آن شود پس خدا قادر مطلق نيست. 6- اگر خدا مي‌دانسته و مي‌توانسته است كه شر را به وجود نياورد ولي نخواسته است پس خيرخواه مطلق نيست.  بنابراین اگر خدا بود، خیّر، توانا و دانای مطلق بود حال که چنین نیست پس خدا نیست.

چنانکه دقت شود این اشکال به تصور خدای متشخص وارد است. خدایی که دارای علم، قدرت و خیر مطلق است چرا درد و رنج و شر را به وجود آورده است؟ به نظر می‌رسد این اشکال به تصور مورد نظر ما از خدا وارد نیست. توضیح اینکه:

دفع این اشکال برای کسانی که تصور خدای متشخص دارند به این صورت است که در یکی از مقدمات شش‌گانه اشکال فوق که نتیجه آن نبودن خداست خدشه وارد کنند: 1- آفرينش، شر مستند به شیطان و اهریمن است. 2- درد و رنج و شری در عالم وجود ندارد، شر امری عدمی است. 3- خدا حداقل یکی از این سه وصف یعنی علم‏مطلق، قدرت‌مطلق و خيرمطلق را ندارد. 4 – خداوند علم به جزئیات نداشته و نمي‌دانسته است كه شر در آفرينش او وارد مي‌شود. 5- خدا نمي‌توانسته است كه مانع درد و رنج شود چون قدرت خدا به امر محال تعلق نمی‌گیرد. 6- اگر خدا مي‌دانسته و مي‌توانسته است كه شر را به وجود نياورد ولي نخواسته است. پس او به معنای انسانی خیر نیست و حقيقت عدالت براى بشر و خداوند متفاوت است و یک معنا ندارد. موضوع، «هر چه آن خسرو کند شیرین بود» است ولو اینکه از نظر آدمیان چنین امور درد و رنج و شر باشد. به قول اشاعره آنچه خدا انجام داده و مى‏دهد و خواهد داد، عين خير و عدل است و اگر شر و بدى در عالم به نظر مى‏رسد ناشى از محدوديت فكر بشر است مثل اینکه ذبح فرزند یا کشتن کودک بی‌گناه از نظر ما ظلم ‏است ولى از نظر خداوند عين عدل است. خدا هر چه آفريده خير است، منتها در مناسبات بشرى ممكن است درد و رنج و شر تلقى شود. البته برخی نیز در عین پذیرش وحدت و علم، قدرت و خیر مطلق بودن خدا، معتقد هستند که پشت درد و رنج، ارزشی گرانبها پنهان است و خدای خیّر به جهت آن مصلحت گرانبها درد و رنج را آفریده است.

به نظر می‌آید در تصور مورد نظر ما از خدا که «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (نور، 35) و «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ» (حدید، 3) و: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه» (بقره،115) به معنای «بسیط الحقیقه هو کل الاشیاء و لیس بشیئٍ منها» است. اشکال درد و رنج وارد نیست چون در این انگاره، ارزش اساسی بر کل الاشیاء بار می‌شود نه جزء الاشیاء. آنچه اصالت دارد کل هستی است نه درد و رنج جزئی از هستی. اینکه انسان اشکال می‌کند که چرا کل هستی به گونه‌ای خلق نشده است که بر من درد و رنجی وارد نشود و اگر بر من درد و رنج وارد می‌شود، معلوم می‌کند که کل هستی وجود ندارد، عین توهم ناشی از خودکیشی و غرور و تکبر و تفرعن انسان است. واقعیت آن است که در این عالم هر چیز به جای خویش نیکوست. آنچه در عالم طبیعت شر تلقی می‌شود مثل زلزله و سیل در کل به مصلحت کل موجودات است ولو اینکه مدتی به زیان برخی از آنان باشد. بر آنچه در عالم بشری درد و رنج گفته می‌شود همین قاعده جاری است. باید دید از آن درد و رنج چه درس و عبرتی می‌توان آموخت، آیا این درد و رنج ناشی از خودکیشی شخصی، گروهی یا نوعی نیست. به نظر می‌رسد غالب درد و رنج ما ناشی از طلبکاری ما نسبت به خدا و کل هستی است. اگر یک انقلاب در خود به وجود آوریم و خود را محدود نبینیم بلکه بی‌کران ببینیم و به جای طلبکاری که امری غیرواقعی است خود را به خدا و کل هستی بدهکار بدانیم. در خدمت خدا باشیم و با خدا باشیم و به او عشق بورزیم، شرایط عوض می‌شود. باید دید اگر ظلمی هست و تبعیضی اجتماعی هست دلیل و علت آن چیست؟ آن را با راه حل‌های علمی و اخلاقی بر طرف کنیم. بنابراین در عالم شری وجود ندارد و هر چیز به جای خویش نیکوست. درد و رنج گریزناپذیر نیز به صلاح کل وجود، موجودات و نوع انسان است. کاهش، رفع و دفع آن غالباً امکانپذیر است درد و رنج‌های گریزناپذیر آن نیز رمز رشد و تعالی انسان است و در کل، وجود آن برای شخص، نوع یا طبیعت سودمند است.

1401/04/19

مطالب مرتبط