فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (زمر،17-18)
بهراستي كه من اصحابي باوفاتر و بهتر از اصحاب خود و خويشاني نيكوكارتر و مهربانتر از خويشان خود نميشناسم. من ديگر گمان ياري از اين مردم ندارم. به همه اجازة رفتن ميدهم و شما را آزاد ميگذارم. همگي بدون منع و ناراحتي از اين تاريكي شب استفاده كنيد و راه خود را در پيش گيريد.
هنگام ظهر حسين بن علي(ع) با ياران خود نماز خوف خواندند و جنگ را ادامه دادند. ياران سيدالشهداء(ع) همچنان می جنگیدند و شهيد ميشدند. ديگر از همراهان حسين(ع) جز خاندان و تعداد اندكي از ياران، کسی باقي نمانده بود.
عباس پرچمدار لشكر برادر بود. او پيشاپيش امام حسين(ع) ايستاده و میجنگید. امام(ع) به هر سويي كه ميشتافت، او نيز به همان سو ميرفت. لشكریان کوفه اطراف عباس(ع) را گرفتند و به او حملهور شدند. عباس به تنهايي آنقدر با آنها جنگيد تا به شهادت رسید.
شمر بن ذي الجوشن بر سواران و پيادگان فرياد زد: واي بر شما! چشم به راه چه هستيد؟ مادرانتان در عزايتان بگريند. آنان از هر سو بر حضرت حملهور شدند. حضرت با صورت بر زمين افتاد و شخصي نيزهاي بر بدن او فرو برد.
مولانا داستانی از شیعیانِ شهر حلبِ سوریه میگوید که در دروازه شهر انطاکیه زنان و مردان تجمّع کرده و از صبح تا به شام، در ماتم اهلبیت پیامبر، عزاداری و نوحه سرایی کرده و میگریستند.
اگر عقل را فارق بین انسانیت و حیوانیت بدانیم، فرد و جامعه همواره برای تعالی خود نیازمند تعالی عقلانیت است و هر چه از عقلانیت فاصله داشته باشند از جامعه انسانی فاصله بیشتری خواهند داشت.
انسان دائما با خودش در جنگ و کشمکش است. این جنگ و کشمکش به دلیل چالشی است که بین اول و آخر وجود او در انتخابها حاصل میشود. اول انسان مادیت و لذت، ثروت و نفوذ اجتماعی است. آخر او آسمانی، ملکوتی و تشبِه به خدا پیدا کردن است.
هستی شناسی مولوی، آشکارا اصالت وجودی است. به نظر او سریان «هست» و «نیست» در مراتب مختلف موجودات فقیر جاری است. باد و باران و سرمای خزان، مرتبهای از «نیست» و باد و باران و سرمای بهاری، مرتبهای از تجلی «هست» در طبیعت است.
قضای الهی، ظهور هست است. اگر قضا آمد قانومندی معمول خلقت از کار میافتد و نیست بودن موجودات برملا میشود. به نظر مولانا همه چیز مقهورِ هست و یا به تعبیر دیگر مقهور مشیتِ حق است و در مقابل او قدرت عرض اندامشان نیست.
مولوی برای انسانیتِ انسان، مراتب مختلفی قائل است. هر مرتبه، کمالش در مرتبه بالاتر است و مغلوب اوست. مرتبه اول و دوم آن به این دنیا متصل است و مرتبه بالاتر آن به حق و نورانیت مرتبط است و در حقیقت نیست در هستی است.